چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387

زمان :ساعت ۱۱ امروز

مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک

بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..

می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..

حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!

به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن

چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره

بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن

چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه

مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن

حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم

سرایداربه علت شلوغی دیگه کسیو راه نمی ده

مردم فریاد می زنن

چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن

من از بین جمعیت راهمو باز می کنم

چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد

خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه

نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم

ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!

سریع از جلوشون رد میشم

یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!

 احساس خفگی می کنم

بر می گردم اداره  سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم  و بشینم سر کارام

بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم

برقمون میره 

احساس می کنم تب کردم

دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387

دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و بقیه آدمای توی تاکسی با چشمای از حدقه دراومده به این صحنه نگاه می کردیم

بگذریم

روزای خیلی شلوغی داشتم این مدت ..تا حالا براتون پیش اومده از صبح تا شب مشغول دویدن باشین و شب وقتی می رید بخوابید غیر از اون خستگیه جسمی خستگیه فکری هم آزارتون بده اونم به خاطر اینکه فکر می کنید هیچ کدوم از کارایی که از صبح انجام دادید آنچنان باب میلتون نبده و بدتر از اون هرچیم فکر می کنید متوجه نمی شید که اگه چه کاری انجام بدید بالاخره باب میلتون خواهد بود

بازم بگذریم

آخر هفته هم که طبق عادت ثانویه ولایت بودم و طبق معمول بسی فیلم دیدم و کتاب خوندم و غذاهای خوشمزه خوردم..نمی دونم چرا این بار همه فیلمام ترسناک بودن و از نوع خین و خین ریزی.. the eye دیدم که جسیکا آلبا بازی می کنه ای بدک نبود میشه یا بار دیدش p2  رو دیدم که داستان یه دختری بود که یکی از همکاراش شب ژانویه توی محل کارش اونو زندانی کرده بود و تلاش این دخترو به همراه صحنه های بسیار لطیف و رمانتیک جهت فرار کردن نشون می داد کلا از دختره خوشم اومد چون اگه من بودم مطمئنا در همون لحظات اول سکته می کردم و دار فانی رو وداع می گفتم

21 ام دیدم ازش خیلی خوشم اومد داستان یه پسر نابغه بود که برای تهیه شهریه دانشگاه هاروارد 21 بازی می کرد خلاصه جالب بود ببینیدش

راستی این انیمیشن پاندای کونگفوکارم ببین خیلی بامزهست

خوب من فعلا برم

دلم برای همه تنگ شده بود اما نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

در راستای پیش به سوی خوش تیپی پنجشنبه و جمعه به صورت مداوم در کلاسهای ورزش و استخرهای روباز به سر می بردیم

 تازه فهمیدم که این خانومای محترمه با رنگ پوست برنز که من فکر می کردم از شکم مامانشون این رنگی خارج شدن ساعتها میان تو استخر و  از روغنها مختلف و آب پاشهای مدرن استفاده می کنن و توی افتاب عرق می ریزن و خودکشی می کنند تا این رنگی بشن

منم که عینهو این دخترای روستایی تازه شهر اومده با چشمای از حدقه در اومده با دوستم مشغول خندیدن بودیم و خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم خونه به  این نتیجه رسدیم که حتی یه اپسیلونم قرمز نشدیم چه برسه به قول مامان من سیاه و  خوش تیپ که نشدیم هیچ از بس آدم خوش تیپ دیدم از خودمون ناامیدم شدیم 

نتیجه اخلاقی اینکه بابا جون خوش تیپی ذاتیه  خودمونو نکشیم

پنجشنبه هم که با دو تا از دوستام رفتیم دربند (نمی دونم من چرا جدیدا گیر دادم به دربند) و اونجا هم که به مقدار فراوان از این خانومای برنزه مو طلایی زیاد بودن

جمعه هم که همون کارای پنحشنبه رو به صورت تکرار انجام دادم

پینوشت:بابا به خدا من افسرده نیستم رها مگر اینکه من دستم به تو نرسه یه حال اساسی ازت می گیریم..ففل جون تو دختر گل و ساده ای هستی گول این رها رو نخور بارها گفته ام و بار دگر می گویم این رها گرگیه در لباس میش

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!!

چون در این ساحل خاموش،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم

 

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387

خوبه والا از فردا باید کاسه گدایی دستمون بگیرم و از مستر پرزیدنت یارانه انرژی دریافت کنیم!!!!

نمی دونم چه گناهی مرتکب شدیم که باید اینطوری تاوانشو پس بدیم..

پینوشت:برامون زندگی درست کردن از ساعت ۱۲ تا ۲:۳۰ سرکار برقمون میره از از ۹:۳۰ تا ۱۲ شبم توی خونه ای بابا دیگه کم مونده بهمون بگن سرتونو بزارین زمین بمیرین ما هم بگیم چشم اطاعت امر می شههر روز بر این باور خود مستحکم تر میشوم که ما تو سری خور ترین ملت جهانیم.هر چه بیشتر تو سرمان میزنند رام تر و آرام تر میشویم!!

اصلا امروز روز نحسیه منه!!!بهتره از همکاران محترم و غیر محترم کسی دور و ور من ظاهر نشه

دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

اینقدر اینطرف اونطرف پز دادم که ما اصلا برقمون نمیره که دو شبه  از ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ برق نداریم و من افتادم به حالت غلط کردن و....خوردن

می دونین دوستام من نمی دونم چرا این حس مسافر بودن از وجودم نمیره  همش فکر می کنم اومدم مسافرت و دارم تو هتل زندگی می کنم همش منتظرم یه روزی این سفره تموم بشه و من چمدونم ببندم برگردم خونه اما جالب تر اینکه دیگه  نمی تونم تشخیص بدم خونم کجاست؟؟؟خلاصه که حس بدیه همش حس موقتی بودن داشتن و فکر می کنم دقیقا دلیل اینکه توی خونه نمی تونم بند بشم همینه

بگذریم فردا امتحان زبان دارم و مثلا دارم درس می خونم اما همش چشمم به دره مه رئیسم نیاد تو و این همه کتابو دور و ور من پخش ببینه

شدیدا هوس کردم که مسافرتی هر چند همین دور و ورا برم  چند روز پیش یه ای میلی برام اومده بود از دشت لاله گچسر دوست دارم  می دونم توی جاده چالوسه اما نه دقیقا کجا کسی رفته بهم بگه اگزکتلی کجاست؟؟

یادش بخیر پارسال جو مسافرت منو گرفته بود چه قدر انواع و اقسام سفرا رو از هتلی و کمپینگ و تنها و با دوست و با خانواده امتحان کردم از اول هفته برنامه آخر هفتم معلوم بود و اگه کسیو پیدا نمی کردم باهام بیاد که معمولانم همینطوری بود تنها می رفتم و واقعا مسافرت تنهایی چه حسی داره اگه نرفتین حتما تجربش کنین دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه

 به قول رها خانوم دلم میل بسی پرواز دارد هوای آسمانی باز دارد

شنبه 29 تیر ماه سال 1387

هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم

جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه تا نزدیکای کاشان بازم به همون خاطرات تکراریم فکر کنم

 خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد

چه سالیه این سال ۸۷ به فاصله خیلی کم دو تا عزیز رفتن اول نادر ابراهیمی الانم خسرو شکیبایی مرگ شکیبایی واقعا غیر منتظره بود چند دفعه هامونشو دیدم چه قدر با صداش حال می کردم روحش شاد

این چند روز اینقدر فیلم دیدم که چشام داشت از حدقه در می یومد ام بی سی پرشیا اره ی یکو نشون داد مثل اینکه  می خواد تا پنجشو هر پنجشنبه بزاره خوشم می یاد از این فیلمای وحشتناک 

نمی دونم چرا الان یه دفعه یاد این جمله اسکارلت اوهارا افتادم!!

فردا روزی دیگر است!!

 

 

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

کلا روی کلیه سینماهای تهران و فیلمای درپیتو سفید کردم دیشب رفتم انعکاس و دقیقا در قسمت بسیار حساس فیلم که همه مشتاق بودن ببینن شوهره بالاخره می فهمه که زنش بهش خیانت نکرده و اون سخت در اشتباه بوده برق رفت من پاک افسرده شدم و تصمیم داشتم یه سانس دیگه بشینم فیلمو از اول ببینم به خاطر ۵ دقیقه آخرش که خدا رو شکر برق اومد و کار به اونجاها نکشید

دیروز روم میت گرامی ازم پرسید تو روزا سر کار حوصله ت سر نمی ره دقیقا چه کار می کنی از صبح .. چند دقیقه ای عمیقا فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچ کار مهم و قابل توجهی انجام نمی دم و کلا روزام داره به بطالت می گذره

در حالی که من دارم این خضعبلاتو می نویسم علما توی اتاق ما جلسه تنظیم آیین نامه پول شویی گذاشتن با خودم فکر می کنم آیا تمامی تصمیمات مهم مملکت ما در چنین فضاهایی گرفته می شه؟؟!!

خواهرم شدیدا دنبال پذیرش گرفتن از یه دانشگاهی توی آلمانه و همه ما بسیج شدیم مدارکشو جمع آوری کنیم مامانم مسئول مدرک دیپلم و لیسانسه و من باید فوق لیسانسشو براش بگیرم آخه بگو دختر تو الان رسالت بزرگ شستن.... بچتو داری درس خوندن کیلویی چنده

وای من دلم کلی چیز می خواد اما وضعیت مانیم خیلی خرابه نمی دونم من بالاخره کی قراره پولدار بشم شما می دونید؟؟؟؟

 

 

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

سلام سلام

من اومدم

نمی دونم چرا این هفته اصلا حس نوشتنم نبود یعنی راستش چیزیم برای نوشتن نداشتم

و طبق معمول کارای روتین و روزمرمو انجام می دادم 

این ویکندم که همش این طرف و اون طرف و دیدار دوستان ..پنجشنبه با همدل بانو رفتیم خونه رها جون و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و فکر کنم همون روز چند کیلویی چاق شدیم از بسکه رها به ما خوراکیای خوچمزه داد خوردیم و جای همه خالی خیلی خوش گذشت

 بعدشم که من رفتم نامزدیه یکی از دوستامون  عروس بنده خدا اینقدر خوشحال بود و ذوق داشت که نگو چند بار اومدم بهش بگم بابا یکم نیشتو ببند ضایع است جلوی خانواده داماد(چقدر من بدجنسم)

جمعه هم که با چند تا ار دوستان رفتیم دربند و جاتون خالی باز خوراکیهای متنوع زدیم به بدن و باز کلی خندیدم و غیبت کردیم و نتیجش اینه که امروز چشمام شبیه مغولا شده و از خواب دارم می میرم

بعد هفته پیش که رفته بودم ولایت یکی از دوستای صمیمیه دوره دانشگاهم که بعد از تموم شدن دوره لیسانس رفته بود کانادا بر گشته بود و خلاصه بعد از ۴ سال کلی حرف داشتیم که با هم بزنیم ..اینقدر تعریف کرد که دل منو آب کرد و گفت به هیچ عنوان حاضر نیست دیگه بر گرده و من از این همه علاقش به خانواده و میهن اسلامی کلی تعجب زده شدم

فتیله آخر هفته باز تعطیله خوشم می یاد این مملکت ما اگه هیچیش روی حساب کتاب نیست

این قضیه تعطیلیاش کاملا برقراره

فیلم میلمم که کلا این هفته تعطیل بوده ولی الان دارم کلی فیلم برای خودم رایت می کنم که آخر هفته که میرم ولایت مشغول باشم و نهاین استفاده رو بکنم

امروز رئیس نداریم من اینقدر خوشحالم از صبح که نگو خوشم می یادرئیسمون دو دره اساسی

خوب فکر کنم خیلی حرف زدم

فعلا بای بای

 

 

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

هزاران رازم اندر سینه پژمرد


دریغا و دریغا محرمی نیست...

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

همیشه تنهائی
در آستانه وحشت
در آستانه تب

کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد

مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاری ست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری در کتفم

 

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که یکم سرچ کنم و یه چیزای بیشتری راجع بهش بخونم..در هر صورت که به نظرم طب جالبه و ارزششو داره که بیشتر راجع بهش بدونیم

در هر صورت امروز ۱۱ تیره و پارسال این موقع ها بود که احساس می کردم زندگیم به آخر رسیده..ولی جالب اینکه این ۱ سال خیلی زودتر از سالهایی که منتظر یه چیزی و یا یه اتفاقی بودم گذشت..ولی امروزم بعد از گذشت ۱ سال هنوز سر از کار خدا در نیووردم و حکمت بعضی اتفاقا رو نمی فههم ولی چیزی که خیلی مهمه اینکه که واقعا به اینکه توی هر اتفاقی حتما حکمتی هست اعتقاد دارم

خوش باشید

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه  و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست

جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم  و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم

احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم

ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم

احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه

به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر زیادی وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!

 گفت باورت نمی شه چند وقته به این فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می کنن باور کن چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم

 اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه

 گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..

اون موقع بهش خندیدم اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی 

نمی دونم  و بازم نمی دونم

شنبه 8 تیر ماه سال 1387

عرضم به خدمتتون که ۴ شنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس درد وحشتناکی در بدن و بیشتر ناحیه پا داشتم که فکر کردم ناشی از خستگی کلاس ورزشه..خلاصه به خودم گفتم بخواب دیر برو سر کار هیچ اتفاقی نمی افته بعد از یک ساعت با زور رفتم سر کار و تا ظهر بیشتر دوام نیووردم و احساس مسمویت می کردم و فکر کردم که احتمالا از شب قبلش که شام بیرون خورده بودم مریض شدم ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه که رفتم درمانگاه و ۳ ساعت زیر سرم بودم و خانوم دکتره تشخیص دادن که از خستگیه و گرما زده شدی بعدش رفتم خونه و تا شب به حالت بیهوش بودم و هیچیم نمی تونسم بخورم ..فردا صبح دیدم نخیر انگار خوب شدنی نیستم و حالم داره بدتر می شه دیگه رفتم پیش یه متخصص و گفت که عفونت روده گرفتم و خلاصه کلی قرص بهم داد و دیگه منم با حال نزار باز برگشتم خونه و تا شب دوباره بیهوش شدم.. ولی با چشم سفیدی تموم نشستم ۱۰ کیارستمی رو که ندیده بودم دیدم و اوهامو تموم کردم

خلاصه که دوستام حواستون به این مریضیه باشه که گویا خیلی شایعه و خیلیم وحشتناکه  حتما در تابستون آب معدنی استفاده کنین و به هیچ عنوان سالاد بیرون نخورید اگه خدای نکرده مریض شدید به میزان فروان دوغ شور بدون گاز بخورید که بسی در این ۳ روز دوغ منو زنده نگه داشت

دیگه دیشب خیلی حوصله سر رفته بود یکی از دوستام زنگ زد گفت نمایشگاه گردشگریه بیا بریم ..دیگه منم که حالم خیلی بهتر شده بود گفتم بریم  و می دونین با چه صحنه ای مواجه شدم؟؟؟تا حالا این همه گشت ارشاد و گشت ویژه یکجا ندیده بودم دور پارک لاله رو محاصره کرده بودن گویا بهشون خبر داده بودن که مردم قراره تظاهرات کننقافل از اینکه مردم با نرخ تورم ۵۰ درصد توی ایران نای حرف زدن ندارن چه برسه به تظاهرات  و نمایشگاهم زود تعطیل کردن و خلاصه به کار فرهنگیم نرسیدیم

اینم از ویکند بسیار بسیار مهیج من

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

من مامانمو می خوام...

من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه...

من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ...

اینم شد زندگی...

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

خوب خوب خوب می بینم که امسال هم مثل سالهای پیش کسی قرار نیست به من کادو بده

واقعا که شما دوستین؟؟؟باید برای جلوگیری از افسردگیه من و در نهایت معتاد شدنم سریعا دست به کار بشین و کلی کادو به من بدین

جدیدا سر کار بسیار به امر شریف لگد کردن گل مشغولم و نمی دونم چرا هر چی کار گله به نام گزارشات مهم!! و فوری به من ارجاع می شه

یک عدد مانتوی خوچگل از هفت تیر خریدم که فکر کنم اولین باری که بپوشمش خوابم تعبیر بشه و گشت ارشاد منو بگیره..اما دیروز دم میدون محسنی توی ماشینشون پر  پسر بود و فکر کنم دست از سر کچل دخترا برداشتن..

بعد از خرید مانتو هم رفتم نشر ثالث و کلی برای خودم چرخ زدم و تارک دنیا مورد نیاز است! شوخی میلان کوندرا و اوهام ریچارد باخو خریدم..این آخری رو به توصیه همدل جون خریدم..

از این آقاهه تو نشر ثالث اصلا خوشم نمی یاد خیلی احساس می کنه فیلسوفه

دیگه اینکه شدیدا دارم خودمو له می کنم و زدم تو کار ورزش جهت لوز ویت کردن(؟؟!!)اما دریغ از ۱ گرم

روز همتون مبارک امیدوارم که کادوهای خوچگل خوچگل بگیرد و روز خیلی خوبی داشته باشید دوستای گلم

 

 

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

آی ۴ شنبه رفتم یک کنفرانسی به نام ابزارهای مالی اسلامی یه چیزی تو این مایه ها ..کلی خندیدم ..جای همتون خالی بود دانشگاه امام صادق برگزارش کرده بود و واقعا فیلمی بود یک سری آدمی اونجا بودن که همشون شکل هم بودن و از زیر چشمشون ریش داشتن از مجری گرفته تا سخنرانا

موقع ناهار من رفتم وارد رستوران بشم نگهبان جلومو گرفت و گفت کجا خاننووووم ؟؟!! گفتم مگه اینجا ناهارخوری نیست؟؟!!! گفت چرا ولی اول نماز بعدا ناهار و من در بهت اینکه ای بابا شاید یکی نخاد نماز بخونه  سوت زنان راهمو کشیدم رفتم تا علما نمازشون تموم بشه و به اتفاق بریم ناهار

و جالب اینکه تا حالا کنفرانسی نرفته بودم که ۲ ساعت و نیم وقت نماز و ناهارش باشه!!!!

آخر هفته هم که به امر خطیر پرستاری از کودک اشتغال داشتم!! خالم اینا رفته بودن مسافرت و تاکید کردن که من شبا برم پیش کوچولوی ۱۹ سالشونو جالب اینکه این کوچولوی ۱۹ ساله یا هر شب دیر می اومد خونه یا دوستاش پیشش بودن و منم برای خودم یا کتاب می خوندم یا فیلم می دیدم و واقعا نفهمیدم که من اونجا چه نقش ایفا می کنم

۴ شنبه از جلوی سینما آزادی رد می شدم دیدم آخ جون هم همیشه پای یک زن در میان است هم کنعان و هم حس پنهانو اوورده و کای ذوق کردم و جمعه گوش یکی از دوستامو گرفتم بردمش سینما که دیدم به به اینا تبلیغای هفته آیندشه و برای اینکه ضایع نشیم رفتیم تیغ زن و می تونم به جرات بگم در تمام عمر ۲۸ سالم فیلمی به این مزخرفی و بی محتوایی ندیده بودم و احساس کردم که با نمایش این فیلما به شعور آدم توهین می کنن

خوب من برم که باید یه گزارش تا ظهر آماده کنم اونم برای یه سری آدم خنگ خدا به داد برسه

فعلا بای بای

 

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

دیشب خواب دیدم گشت ارشاد منو گرفته و من دارم همینجور چشم سفیدی  می کنم حالا خدا داند تعبیرش چیه..البته گمان نکنم به مانتویی که من سر کار می پوشم و شبیه مانتو حاملگیه گیر بدن با خودم فکر کردم که چه قدر تاثیر گذاری این قشر زحمت کش جامعه بالاست که خوابمم باید تبدیل به کابوس بشه و برای n امین بار خدا رو شکر کردم که اینجا به دنیا اومدم و اینجور که بوش می یاد تصمیم ندارم اقدامییم برای نجات خودم بکنم

چند روزه صبحها که از خواب بیدار می شم انگار از کشتی کج برگشتم و بدنم به شدت درد می کنه و به نظرم میاد به جای ۸ ساعت ۸ دقیقه است خوابیدم..شدیدا احساس یه کمبودی در بدنم از نع نمی دونم آهنی رویی سیمانی چیزی می کنم

دیروز توی کلاس زبان ازمون پرسید که توی ۵ سال اخیر چه تغییراتی کردین و من چند دقیقه ای رفتم توی فکر و  اولین و بدترین چیزی که به ذهنم رسید افزایش چند کیلوگرم!!! وزن مختصر می باشد و از خودم شرمنده شدم به شدت 

فیلم و کتابم که این چند وقت تعطیل بوده کلا از بسکه نصفه شب می رسم خونه فقط به سرعت طلپ (تلپ؟) می شم..ولی شدیدا مشتاقم که ادامه lost ببینم و بدجوری توی خماریش موندم

خوب دوستام من فعلا برم..تا بعد

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

نمی دونم چرا جدیدا همه آدمایی که یه جوری بهشون اعتماد دارم یه کاری انجام می دن یا یه حرفی می زنن که ناامیدم می کنن و برای هزارمین بار بهم ثابت می شه که آدما واقعا اون چیزی که نشون می دن نیستن

نمی دونم چرا جدیدا جایی که باید جواب بدم مغزم قفل می کنه و زبونم لال می شه و مات مات نگاه می کنم به دیوار یا سوت می زنم..

نمی دونم چرا من باید اینقدر ضعیف باشم که جای که فکر می کنم حق با منه از ترس وارونه جلوه داده شدن واقعیتا لال بشم و نتونم درجا جواب درست بدم

نمی دونم چرا جایگاه هیچ چیز توی مملکت ما مشخص نیست

نمی دونم چرا آدمایی که همیشه شعارای ایده آلیستی می دن همیشه یه جوری آخرش گند می زنن که هر کاریم بکنن دیگه نمی تونن اون گندشونو جمع کنند

نمی دونم چرا آدما اینقدر بی پروا حرف می زنن..چرا یه لحظه فکر نمی کنن آدمی که دارن باهاش حرف می زنن چه جور آدمیه با چه طرز تفکراتی

نمی دونم چرا آدما باید از جایگاه وموقعیتشون سو استفاده کنن

این نمی دونما اینقدر زیاد شدن و چیزی که می دونم اینه که هیچ وقت جواب نمی دونما مو پیدا نمی کنم!!!

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387

 از اولش بگم دوشنبه که رفتم ترمینال جنوب و هی آویزون این سمندیا شدم تا بالاخره خسته شدن و سوارم کردنبعد این آقای راننده من متعجم که این آهنگارو از کجا اوورده بود توی مایه های بند تمبونی و روحوضی و این حرفا خلاصه کلی کیف کردیم..بعد یه خانومی عقب نشسته بودن که تا برسیم جوک تعریف می کردن و نمک می ریختن و ما رو مستفیذ(؟؟)می کردن حالا نمی دونم انگیزش چی بود واقعا!!! ولی دیگه این اواخر دلم میخواست دو تا گوششو بگیرم از ماشین بندازمش بیرون که دیگه شانس اوورد رسیدیم

دیگه بقیه  روزا آی خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم که الان چشام شده نخودچی باز نمی شه..ولی خوب کلی جای همه خالی بهم خوش گذشت و به معنای واقعی هیچ کار مفیدی جز خوردن و خوابیدن انجام ندادم..فقط یک روز رفتم خونه ففل جون (نکته جالب اینکه از خونه ما تا خونه ففل اینا ۲ دقیقه بیشتر راه نبود واقعا که دنیا چه قدر کوچیکه)و کلی حرف زدیم و غیبت کردیم و خولاصه خوش گذشت بسیاررر.. و ففل جون و همسرش کلی از من پذیرایی کردن  و خجالتم دادن

دیگه تنها اتفاق مهم همین بید این چند روز

من برم اگه خدا بخواد یکم به کارام برسم

فعلا بای بای

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

وااااااااای من می خوام برم ولایتمون هیچ مدل بلیطی اعم از طیاره..اتوبوس ..دربستی و حتی الاغ یافت نمی شود..ماااااامااااااااااااان..من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگو چشمت کور باید از هفته پیش می گرفتی هی تنبلی کردی پاشدی آخر هفته رفتی شمال به جای اینکه یکم آینده نگری کنی

ولی خوب جاتون خالی بود ۳ روز رفتم رامسر و جواهر ده و بسی خوش گذشت و هوا عالی بود وکلی حال کردم

بچه ها تورو خدا کسی آشنایی چیزی در واحدهای اتوبوس رانی هواپیمایی و از این جاها نداره من می میرم اگه تعطیلات بمونم تهران دق می کنم تو خونه یه فکری برام بکنین

 

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

خوب خوب خوب اینم پاسخ به سوال بازی وبلاگی که نازبانو جان دعوتم کرده:

اول چیزایی که عاشقشم

۱)مامان و بابام

۲)مسافرت به صورت کمپی به میزان وفور یه جوری که دیگه از بی حمومی تصمیم بگیرم برگردم خونه

۳)فیلم دیدن و همزمان چیز میز خوردن

۴)یک کیف پرپول داشتن به گونه ای که هر چی ازش بر می داری خالی نشه

۵)خورشت کرفس

۶)هر چی می خورم چاق نشم(خیلی چیپه ولی خوب چه کار کنم)

۷)موفق بودن در کارو درس

۸) کلی دوست خوب که از بودن باهاشون لذت ببرم و احساس کنم دارم ازشون چیزای جدید یاد می گیرم

۹)  ماشین شاسی بلند

۱۰) شنا کردن حالا هر جا استخر رودخونه دریا

۱۱)از آدمای صبورم خوشم می یاد آدمایی که مثل خودم زود از کوره در نرن

۱۲) یک کتابخونه پر از کتابایی که من دوست دارم و لازم نیست خودم برم بخرم

چیزایی که ازشون متنفرم

۱) از آدمایی که پز می دن و فکر می کنن بقیه خرن نمی فهمن

۲)از کاری که رئیس داشته باشه بدم می یاد(کلا از اینکه کسی بهم بکن نکن بگه چه سر کار چه توی خونه متنفرم)

۳)از دروغ گفتم متنفرم

۴)از اینکه کاریو به خاطر خوش اومدن اطرافیان انجام بدم متنفرم که این شامل رفت و آمد کردنم می شه(متاسفانه این مورد زیاد برام پیش می یاد)

۵)کشمش چه پخته چه خام

۶)آدم چاپلوس و پاچه خوار

۷) خونه تمیز کردن(شامل ظرف شستن جارو زدن و...)

۸)آدمای سیریش

۹) امتحان دادن

۱۰)رژیم گرفتن

خیلی جالب بود این بازیه یه چیزیو به من فهموند خیلی کمن چیزایی که من مطلقا ازشون خوشم می یاد یا بدم می یاد چون کلی فکر کردم تا اینا رو نوشتم

خلاصه برای خودمم تعجب آور بود!!!

 

 

 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

عرضم به خدمت همه دوستای عزیزم که از بسکه این روزا از یوژوال از آدر دیز(as usuall as other days) بوده تمایلی به نوشتن در خود احساس نکردم.

.به جز اینکه اینقدر سر خودمو با کلاس رفتن بعد از ساعت کار مشغول کردم بلکه از این احساس فسیل شدن )که به قول مادرم  یک بیماری اپیدمی در من و خواهرم است) رهایی یابم.آخه مامان جون عزیزم اعتقاد داره مگه ما چه کار می کردیم درس خوندیم.. ازدواج کردیم.. بچه دار شدیم.. زندگی همینه دیگه.. من نمی دونم شما دو تا چی از زندگی می خواین که هر کاریم می کنین باز این  احساس فسیل شدن شما را رها نمی کنه

خلاصه داشتم می گفتم یه جوری برنامه ریزی کردم که اصولا نصفه شب با بدنی خسته و کوفته می رسم خونه و بازم رضایت نمی دم برم بخوابم و حتما یا باید یه فیلم ببینم یا چند صفحه ای کتاب بخونم برای اینکه نمی دونم می خوام از کدوم قافله عقب نمونم

یک وبلاگی یافتیم امروز که به نظرم مطالبش قشنگه یه جور داستانای کوتاهه وقت کردید یه سر بهش بزنید http://piaderou.blogfa.com/8703.aspx و عکسشم اگر خواستید ببینید از اینجا ببینید http://sainttouka.blogfa.com/

خدا به دور مطمئنما این همدل یه روزی به خاط محبت ذاتی که با من داره عسکمو می زاره توی وبلاگش و رها هم می گه من بهش گفتم گناه داره ولی گوش نداد

خلاصه که من اگر نمی نویسم اما روزی شونصد بار مطمونا به وبلاگاتون سر می زنم که ببینم یه وقت آپ نکرده باشید از دستم در رفته باشه

نازبانو جان حتما توی بازی شرکت می کنم اما الان دیرم شده باید برم

زود زود می نویسم

فعلا بای بای

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

دارم از عذاب وجدان می میرم...

به جای هزار و یک کار مفید که از صبح می تونستم انجام بدم ..فقط دارم وبلاگ  میخونم و جالب اینکه هنوزم تصمیم ندارم بی خیال بشم(نه اینکه وبلاگ خوندن وقت هدر دادن باشه نه...ولی به اندازه)

تازه چند تا وبلاگ پیدا کردم که گویا به صورت جهانی مشهور می باشن و پستاشون توی روزنامه ها چاپ می شه و گویا خانوم لنا شاد در شباهنگ به پستاشون اشاره می کنن ..

تازه فهمیدم انگار جنگ و دعوایی هم بین این وبلاگ نویسان مطرح هست و بعضی وقتا سعی در ضایع کردن همدیگه دارن که جای بسی تاسف است که این بشر دو پا در فضای مجازی هم دست از سر همدیگر بر نمی دارند

دیگه اینکه گویا مسابقه پرطرفدارترین وبلاگ بوده و قراره جایزه بدن و از این حرفها

بعد از موقعی که فهمیدم معتادان در این فضای مجازی کم نیستن از عذاب وجدان کم شد

آهان یه چیز دیگه هم فهمیدم که هیچ وبلاگی وبلاگ دوستای خودم نمی شه

فعلا بای بای

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387

یکی از دوستام در گیر رابطه عاطفی مشابه با اون چیزی که من ۹ سال درگیرش بودم شده..خیلی برام سخته جواب دادن بهش وقتی ازم مشورت می خواد

می گه عاشقشم این کافی نیست؟؟؟اون وقت من می رم به خاطرات گذشتم که جواب سوالشو بدم

یاد روزای اول آشناییمون می افتم..چه قدرساده با هم دوست شدیم..

من ۱۸ سالم بود و تازه دانشگاه قبول شده بودم..زیاد شرایط روحیم خوب نبود چون توی دوران دبیرستان همیشه شاگرد اول کلاس بودم اما اون چیزی که دلم می خواست  دانشگاه قبول نشدم..

اون روزا به قول بچه های الان خیلی مثبت و پاستوریزه بودم..با دوستاش قرار گذاشته بودن که به من زنگ بزنن و اذیتم کنن ..اما نمی دونم چرا دلش نیومد منو اذیت کنه دفعه دومی که زنگ زد خوب یادمه ۷/۷/۱۳۷۷ بود..خودشو معرفی کرد می شناختمش از طریق یکی از دوستای خانوادگیمون باهاشون آشنا بودم..فهمیدم هم دانشگاهی هستیم...

یه حس عجیبی داشتم وقتی باهاش حرف می زدم حسی که تا اون موقع هیچ وقت تجربه نکرده بودم ..تمام خاطراتمو توی یه تقویم می نوشتم..

از همون اول می گفت من تا چند ماه دیگه می رم و چند ماه بعد از آشناییمون این اتفاق افتاد

هیچ چیز خاصی بینمون نبود دو تا دوست معمولی..روزی که گفت دارم می رم دلم گرفت اما براش از ته قلبم آرزوی موفقیت کردم

با اینکه هیچ قول و قراری بینمون نبود با اینکه چند ماه بیشتر باهاش نبودم و با اینکه توی اوج حوونی و احساسات بودم و دختری بودم که همیشه آدمای زیادی دور و ورم بودن هیچ وقت به کسی اجازه ندادم بهم نزدیک بشه توی ذهنم همیشه با اون بودم ..

 بهم زنگ زد..نمی دونستم از خوشحالی چه کار کنم..

احساس غرور می کردم ازاینکه منو فراموش نکرده و شب ژانویه که اینقدر اونجا شلوغ پلوغه  یاد من بوده

گفت که داره درس می خونه و سرش خیلی شلوغه خوشحال شدم

هیچ وقت با کسی اینقدر احساس آرامش نمی کردم..

ارتباطمون بیشتر شد..توی همه چیز راهنماییم می کرد..منو یاد بابام می انداخت..

دیگه همه توی دانشگاه این قضیه براشون حل شده بود که من نمی خوام کسی تو زندگیم باشه

اما همیشه براشون جای سوال بود که چرا؟

از رابطه مون فقط من و خودش خبر داشتیم

 ۹ سال به تلفنای شبانه و چت کردنا و سالی ۲ بار اومدناش رضایت دادم..نه اینکه دلم نگیره چرا خیلیم دلم می گرفت این وبلاگم در نتیجه یکی از همون دلتنگیای شدید به وجود اومد..

اما دوستش داشتم و مطمئنم اونم منو دوست داشت..

تصمیم گرفتیم درسمونو ادامه بدیم تا اوضاع بهتر بشه..ادامه دادیم..صبر  کردیم...همش می خواستیم همه چیز ایده آل باشه..

اما نمی دونم چی شد؟واقعا نفهمیدم کی از هم دور شدیم ..نه فکر کنید من کسی توی زندگیم اومد نه ..اما اون اینقدر درگیر کار و درسش بود که من براش کمرنگ شدم..نه اینکه فهمیده این کارو بکنه..فکر می کرد من همیشه هستم..این بقیه کارا بود که باید سر و سامون می داد ..به قول خودش همه این کارا به خاطر من بود..یه روزی احساس کردم که من براش توی اولویت آخرم..دیگه نمی تونستم  تحمل کنم..تصمیمو گرفتم ..بهش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم...و اونم هیچ تلاشی برای برگردوندن من نکرد...به همین سادگی..

حالا واقعا باید به این دوستم چی بگم؟عشق براش کافیه؟!!

 

 

 

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

خوب خوب خوب من اومدم و از احساس افسرگیه هفته پیشم هیچیش باقی نمونده

ولی کلا باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم ..همیشه آدم کم صبری بودم اما الان دیگه شورشو در اووردم سریعا از کوره در می رم ..مثلا دیروز یک شستشوی اساسی به یکی از آقایان همکار عزیز دادم و پهنش کردم روی بند..البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم..دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم

از هفته پیش براتون بگم که من با چشم سفیدیه تمام رفتم خونمون به مدت ۴ روز و برای هیچ یک از مدیران عزیز تره هم خرد نکردم یعنی اولش گفتم نمی رم اما بعد با خودم فکر کردم این که نشد اینا هر کاری دلشون می خواد بکنن من برنامه ریزی کردم و میرم..البته خوب مدیرمونم یکم منت کشی کرد چون خودشم فهمید که کار بسی زشتی کرده(الان دماغم دراز شد از این دروغی که گفتم)

و اما این ۴ روز خوردیم و خوابیدیم و دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم خوانیدیم و lost دیدیم..ااین سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه اما بعدش به دو دلیل از آرزوم صرف نظر کردم

۱- با خودم فکر کردم هواپیمای ما اگه سقوط کنه کجا سقوط می کنه ایا؟؟؟ احتمالا یا کاشان یا دلیجان در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!

۲- یه نگاهی به بقیه مسافرا انداختم و دیدم عمرا دوست ندارم با اینا سقوط کنم هیچ کدومشونو دوست نداشتم..من جک می خواستم

و شانس اووردم که منصرف شدم

و از دیروز هم که کوهی از کار روی سرمان ریخته و کلی مشق زبان و sql دارم که باید انجام بدم

دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود راستش یه جورایی به اینجا معتاد شدم!!!!

فعلا بای بای دوستام

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
افتادم روی دور بدشانسی..اعصاب ندارم...
یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

من الان کلی افسردم..از چند هفته پیش برنامه ریزی کرده بودم که از ۳ سه شنبه برم خونه(آخه یه امتحانی قرار بود برگزار بشه که اداری به من حکم داده بود که به عنوان ناظر برم)

بعد امروز حکم ماموریتمو برای رئیسم فرستادن و اونم مثل بز موافقت نکرده می گه چرا از قبل به من نگفته بودن(منم از همه جا بی خبر بدم فکر می کردم باهاش هماهنگی شده نگو که اونا یادشون رفته بگن)

خلاصه که الان خیلی ناراحتم چند هفته بود نرفته بودم خونه ..مامان بابام کلی خوشحال بودن که من چند روز می رم پیششون

متاسفانه ما آدما توی هر مساله ای فقط به فکر خودمونیم الان این آقا  داره به این قضیه فکر می کنه که سلسله مراتب رعایت نشده و جایگاه ایشون نادیده گرفته شده اصلا به احساسات من توجه نمی کنه

منم الان نمی دونم چرا ناخودآگاه اشکم داره می یاد فکر کنم دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده..من دلم خونمونو می خواد

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام دوستام

خوبین؟ خوش گذشت آخر هفته؟؟

من امروز با ذوق اومدم که وبلاگ شماها رو بخونیم اما یه جوری حالم گرفته شد دیدم هم همدل  هم رها و هم ففل جون یه جوری غمگین نوشتن ..البته من واقعا به این اعتقاد دارم که فردا روزی دیگر است و بچه ها مطمئن باشید چیزی که امروز ناراحتمون می کنه باعث می شه که یه تجربه جدید برای فردا دا شته با شیم و دلم نمی خواد شماها رو ناراحت ببینم و همین جا به اطلاع می رسونم که عامل یا عاملین ناراحتیه دوستام با من طرفن دادچ میزنم لهشون می کنم

اول بگم که امروز پست برام بسته اوورد و توش چی بود؟؟؟ ۹ تا dvd سریال lost‌..خلاصه من کلی ذوق کردم ..بهتون خبر می دم که سریال خوبیه یا نه؟

دیگه اینکه رها جونم وانهاده رو تموم کردم و یه کتاب جدید شرع کردم به اسم بازی عروس و داماد که یکی از پرفروش ترینهای نشر چشمه بوده مجموعه داستانه و بدک نیست

و jumper رو دیدم ..فیلم خیلی تخیلی بود اصولا با این جور فیلمها حال نمی کنم

خدمتتون عارضم که ۴ شنبه ۵ شنبه هم باز نمایشگاه کتاب بودم ۴ شنبه برای خودم رفتم و پنجشنبه هم یکی از دوستام گیر داد باهاش برم اما خوب این دوستم چون دنبال کتابای معماری و مرمت بود باعث شد از یه دید دیگه نمایشگاهو ببینم...

.بعد دیگه چه کار کردم؟؟؟آهان استخر رفتم و خودمو کشتم ..احساس کردم اگه بیشتر دست و پا بزنم ممکنه در لاغر شدن به میزان ۱ گرم بهم کمک کنه

آهان اینو یادم رفت بگم من در راستای جلوگیری از فسیل شدن کلی نشستم فکر کردم که چه کار کنم ...بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی  وقته می خوام  sql server یاد بگیرم و تنبلیم می شه خوم کار کنم ..برای همین یه کلاس خوب پیدا کردم و الان دوشنبه ۴ شنبه ها از ساعت ۵.۳۰ تا ۸.۳۰ می رم کلاس..اولین جلسه ۴ شنبه بید و خیلی از کلاس خوشم اومد فقط شهریش یکم گرون بود که با مدیرمون صحبت کردم و بهش قبولوندم که برای پیشرفت کارم لازمه و اونم قبول کرد نمی دونم اون روز چش شده بود خیلی مهربون بود

دیگه جمعه هم که تولد یکی از دوستام بود و براش خونه ما تولد گرفتیم و خوش گذشت جاتون خالی

خوب بچه های نازنازی دیگه من برم خونه که چشمانمان به حالت چشمان مردم مهربان چین شده است

فعلا بای بای

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

عرض کنم که زدم تو کار کتاب و کتاب خوانی و دیشب در حالت جو گیری مطلق تا ساعت ۲ نشسته بودم وانهاده سیمون دوبووار رو می خوندم و اینقدر حرص خوردم که داشتم می ترکیدم چه قدر ما زنها گناه داریم و می بینم که این مساله نه تنها در کشور ما بلکه در بلاد کفر هم به چشم می خوره..کتابو هنوز تمومش نکردم..البته دوستانی که کتاب خوت باشن(مثل جناب آرش خان )صد در صد خوندنش اما به دوستایی که مثل من بعضی وقتا جو گیر می شن و سعی می کنن کتاب خون باشن توصیه می کنم حتما بخونینش..البته خوب یه جورایی روی اعصاب و روان ادم تاثیر می گذاره ولی جالبه

دیگه اینکه امروز تولد همدل جونه تولدت مبارک عزیزم..خدا رو شکر بالاخره قبول کرد که ۲۷ سالش شده !!!!!! و دیگه برای خودش خانومیه و می تونه مامان چندین بچه باشه

دیگه اینکه این سریال lost را سفارش دادیم از طریق یک تارنمایی و حالا نمی دانیم سرانجام بدستمان می رسد یانه؟؟ شنیدیم که خیلی قشنگ است و ۳ سال است در امریکا(مرگ بر امریکا...مرگ بر امریکا) داره پخش می شه البته قبل از سفارش این محصول چون احساس کردیم ممکن است مشکل شرعی داشته باشد چون دارد در مملکتی که دشمن اصلی ماست پخش می شود سوالی از دفتر آیت الله مصباح یزدی نمودیم و جواب آمد اگر سریال را به قصد قربت تماشا کنید بلا مانع است

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ..کس را وقوف نیست که انجام کار چیست..

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

عرضم به خدمتتون که من این دو روز کلا زده بودم تو کار فرهنگی و از صبح تا شب نمایشگاه کتاب بودم..البته خوب با تو سری منو فرستادن ولی خوب توفیقی بود اجباری

جمعه که خیلی شلوغ بود و با موج آدم پیش می رفتی البته ما شدیدا با کلاس شده بودیم و در قسمت کتابهای لاتین چرخ می زذیم و بسی انتشارات مک گرهیل و سال دیدیم و کتابهایی که به نظرمان می آمد ممکن روزی روزگاری به درد خودمان بخورد برای سازمان انتخاب می نمودیم

ولی خیلی خسته شدم و نتیجش این بود که از ساعت ۷ شب خوابیدم تا ساعت ۷ صبح

دیروزم که اومدیم سر کار و کامپیوتر را روشن نمو دیم و نشستیم به خواندن نوشته های دوستان یه دفعه دیدم یک عدد رئیس بالای سرمه یک نگاه به مونیتور یک نگاه به نیش بنده که تا بناگوش بازه و می گه اگه کار واجبی نداری امروزم برو نمایشگاه..یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم

دیگه اینکه آهان راستی امتحانمم گند زدم (انتظار داشتم که نخونده خوب بنویسم!!!!!)

و دیگه اینکه پنجشنبه رفتم استخر و کلی شنا کردم و حال نمودو به حالت جنازه برگشتم خونه خوابیدم

راستی یه دوست آقایی من از دوران دانشجویی داشتم که ایشون از اون زمان به بنده ارادت داشتن ولی خوب برای من جاست فرتد بود خولاصه این آقا بعد از اینکه ناامید شدن از بنده ازدواج فرمودن و ما هم بسی خوشحال شدیم ..خوب من به صورت خیلی عادی با ایشان رابطه داشتم و خودشان چند وقت یکبار زنگی به من می زدند..نظرتون چیه که دیروز زنگ زده به من می گه من خیلی دلم برات تنگ شده(با صدای بسیار لطیف) نمی خوای منو دعوت کنی بیام خونتون(باز با همون صدای لطیف)منم اول با خودم گفتم خجالت بکش دختر این زن داره  شوخی می کنه منظور بدی نداره بعد دیدم نخیر قضیه داره جدی می شه دیگه مجبور شدیم به گونه ای صحبت کنیم که طرف از خودش خجالت بکشد(البته بعید می دونم که از خودش خجالت کشیده باشه)

خوب بچه ها من برم اگه خدا بخواد یکم کار کنم

فعلا بای بای

 

 

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387

به به ..به به ..چه کارمند نمونه ای... الان یکم مونده به ساعت ۷ و اینجانب به دلیل وجدان کاری بسیار بالا هنوز سر کار هستم.. (حالا کی به کیه که امروز روز کارگره و کلا از صبح برامون اضافه کاری حساب می شه اونم دو برابر)لازم به ذکره من الان اصالتمو به همه دوستان ثابت کردم

عرض کنم خدمتتون که از اون جا که دوستان وبلاگیه بنده بسیار راز نگه دار بودن..و به اندازه ا روزم نمی تونند حرف توی دلشون نگه دارن منم که خوب کلا اگه حرفیو نزنم می ترکم عزیزان..خدمتتون عارضم که فردا ۱ هفته می شه که من اولین قرار وبلاگیمو در زندگیم داشتم(یه جوری می گم انگار فتح کبیر کردم و بقیه تا حالا شونصد تا قرار وبلاگی داشتن)

واقعا برام تجربه خیلی جالبی بود و اصلا باورم نمی شد که بتونم با بچه ها اینقدر زود صمیمی بشم و رابطه خوبی برقرار کنم(بچه ها هم که عبارت بودند از رها جون ..همدل بانو و ففل خانوم) که واقعا بر و بچ پرفکتی بودن

خلاصه که بسیار دوست داریم که رابطه دوستیمان ادامه پیدا کند که حتما هم همینطور می شود

دیگه اینکه بنده فردا امتحان دکترا دارم و از بسکه مطالعه کردم الان محو شده امو از الان می تونین بهم بگین خانوم دکتر(حالا نمی دونم چه جور دکتری دیگه)همدل جون دیگه نگران آلرژیت نباش بیا پیش خودم..رها خانوم شما هم دیگه از درد خانومها رنج نخواهید برد و ففلم که شوهرش دکتره خوبش می کنه دیگه یادم نیست بقیه دوستا هر کدو م مشکلی داشتن من مجانا در خدمت هستم

دیگه جمعه هم که می خوام برم نمایشگاه کتاب البته بصورت ماموریت اداری

واینکه پرسپولیسو دیدم خیلی باحال بود آدم یاد غم و غصه ها و واقعیتای زندگی می یوفته حتما ببینید

من برم دیگه تا نیومدن بندازنم بیرون

آخر هفته خوش بگذره

برمیگردم .....حتما

 

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم»

چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد. 

 نادر ابراهیمی

یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

ببینم تا حالا براتون پیش اومده که صبح از خواب بیدار بشید و آماده بشید بیاید سر کار بعد در حالیکه هنوز چشماتون پف کرده ست تصمیم بگیرید  که کیفتونو عوض کنید چون خسته شدید از اون یکی..بعدش بیاید سوار تاکسی بشید و وسطای راه بیاید پول در بیارید یه دفعه ببینید ای دل غافل کیف پولتونو تو اون یکی کیف جا گذاشتید حالا هی عرق کنید که چه کار کنم چه کار نکنم بعد صبر کنید همه پیاده بشن یواش به آقاهه قضیه رو بگید بعد ببینید ا شانس اووردید چه آقای مهربونیه بگه این حرفا چیه دخترم پول نداری می خوای من بهت بدم  بعد با خودت فکر کنی که بابا هنوزم آدمای خوب پیدا می شن

عرضم به خدتمتتان که دیروز این جانب یلدای گوش دراز در پی تماسهای مکرر همسایه این خونهه که خریدم و یه روزم توش ساکن نبیدم رفتم اونجا و پول شارژ پرداخت کردم حالا نمی دونم من سر پیازم یا ته پیاز چمیدونم اینقدر گوشام درازه که همه در برخورد اول فقط گوشامو می بینن

چند وقتیه فیلم ندیدم شدیدا فیلم خونم اومده پایین دیروز رفتم از این آقای فیلمیمون ۴ تا خریدم دو تاش از فیلمایی که تازه اکران شده ۲۱ و jumper  حالا دیدمشون میام راجع بهشون می نویسم که آیا ارزش دیدن داره یا نه

بعدش دیگه اینقدر کارای ریزه پیزه دارم که باید انجام بدم که نگو

خوب فعلا بای بای دوستام تا بعد

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

من دیروز در کلاس زبان مورد حمله استاد و بقیه همکلاسیهای عزیزم قرار گرفتم  و یک تنه با زبان الکن خود این حمله را پاسخگو بودم..نمی دونم شاید باید طرز فکرمو راجع به سیاست و شرایط فعلی ایران تغییر بدم..همه به اتفاق نظر منفی راجع به رای دادن داشتن اما خوب من طبق معمول شعار همیشگی انتخاب بین بد و بدترمو اعلام کردم و کم مونده بود مورد ضرب و شتم قرار بگیرم..

بعد از کلاس رفتم دایره زنگیو دیدم و به نظرم نسبت به کار اول یه کارگردان فیلم بدی نبود یکم قاطی پاطی بود اما به یک بار دیدنش می ارزه ..

بعدیک عدد از کارمندامون بازنشسته شده الان براش جشن گرفتیم و کلی مهمونی بازی داریم یک خانومه ۶۰ ساله بید دیگه باید بازنشسته می شد چون جو اداره ما الان یه جوری شده که منم کمک کم باید بازنشسته بشم چه برسه به اون(اینقدر که تند تند فنچول استخدام می کنن ننه دیگه من توشون مادربزرگ محسوب می شم)

خوب من فعلا برم تا بعد

 

شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

سلام  سلام

من الان در حالت جو گیری مطلق به سر می برم یک عدد کتاب خوندم توانگران چگونه می اندیشند

بعد داستان زندگی ۷ تا آدم مهم و پولدار بید بعدش نتیجه اخلاقیه این کتاب این بود که این آدما هیچ کدوم از اول نات اونلی پول نداشتن بات آلسو یک کلاسم درس نخونده بودن بعدش من با خودم فکر کردم که پس منی که وضعیتم از ابتدای کار این آدما خیلی بهتره حتما می تونم مهم و پولدار بشم و از روز پنجشنبه همش خواب می بینم که یا رستورانهای زنجیره ای زدم در تمام دنیا(دقت کنید افق دیدو دنیا نه ایران) یا هتلهای زنجیره ای یا تور گردشگری که البته این آخریو چون از قبلم خیلی بهش فکر می کردم پررنگتر می دیدیم توی خواب

خلاصه بگذریم

آخر هفته خوبی داشتم چون روز چهارشنبه هم خودمو خجالت دادم و تعطیل کردم و تشریف بردم ولایتمون و بسی خوش گذشت

و امروز صبح که اومدم کل خوشی و سرمستی آخر هفته ضایع شد چون یک عدد فیش حقوقی روی میزم دیدم که پس از کسر اقساط طاق و جفت فقط ۶۰۰۰۰ تومان ازش باقی مانده بود دوستای عزیز بگید من با این مبلغ تا آخر ماه باید جطوری گذران زندگی کنم

هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم

فعلا بای بای

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

فکر کن مسئول انبارتون که معلوم نیست از ته کدوم کوره دهاتی فرار کرده (قابل توجه که خودمم دهاتیم !!!) بیاد وایسه بالای سرت مثل.. و پرو پرو صداشو بلند کنه که چرا کیست که عوض شده کیس قدیمیتو هنوز نفرستادی انبار بعد شم در بد بودن و عفونت بودن همشهریای من حرف بزنه و از خاطرات بدی که تو اون شهر داشته تعریف کنه..(باز تاکید می کنم که ایشون از کوره دهاتی تشریف اووردن که احتمالا اصلا اسمش روی نقشه نیست)بعدم به من بگه شما نه که ماشین نداری بلد نیستی روی صندلی درست بشینی در نتیجه اهرم صندلیت هرز شده( حالا نمی دونم ربط... به شقیقه چیه) حالا مجبوریم هزینه کنیم یه صندلیه جدید براتون بخریم انگار از جیب مبارک قراره خرج کنن آهان اینو داشته باشین یه پشت چشمی نازک کنه و بگه من از روزی که اومدم توی این سازمان هر دختری اومده به من نظر داشته اما خوب من چشمم هیچ کودومشونو نگرفته(و این صحبتها همه در حالی گفته می شد که من و همکارم سرمون در داخل مونیتورمون بود و اصلا حتی بهش نگاهم نمی کردیم چه برسه که جوابشو بدیم)

بگذریم این اتفاق چون همین الان افتاد احساس کردم باید سریعا بنویسم

بعد اینکه من تا حالا دکتری نرفته بودم که منشیاش دو تا پسر باشن اونم از نوع مو سیخ سیخی و اوایی اما دیروز رفتیم و دیدیم بعد دکتره اینقدر مهربون بود یه خانومیه داشت جلوش از سرفه خفه می شد بعد این همینطوری تست ریشو دید و گفت خانوم ریت داغونه یه سری دارو نوشتم سر وقت مصرف کن و این در حالی بود که خانومه قرمز شده بود و نمی توست نفس بکشه و در حال دست و پا زدن بود و شوهرش بغلش کرد بردش بیرون بعد دکتره به من گفت شما خانوما چرا اینقدر کولی هستین دیدی داشت چه فیلمی بازی می کردو خودشو لوس می کرد(من:با چشمای قلمبه دکترو نگاه می کردم و پشیمون شدم از اینکه مشکلمو بگم)

امروز می خوام برم دایره زنگیو ببینم شنیده ام زیاد هم جالب نیست اما باید ببینم

خوب من برم ناهار بخورم که دارم از گچنگی می میرم

فعلا بای بای

 

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

ساده است ستایش گلی

                                 چیدنش

                                             و از یاد بردن که آبش باید داد 

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

سلام دوستام....امیدوارم که آخر هفته خوش گذشته باشه

من که نفهمیدم چطوری گذشت این آخر هفته...خداروشکر یکم مشکلاتم حل شده و فکرم تقریبا آزاده..زن دوم و به همین سادگی رو رفتم..زن دومو که خوب میشه حدس زد چه جور فیلمیه و از سیروس الوند بیشتر از این انتظار نمی رفت و اما به همین سادگی برعکس همه آدمایی که از