ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 16 دی ماه سال 1387

دیشب حال بدی داشتم..دلم برای همه چیز تنگ شده بود حتی برای تلویزیون کهنه و قدیمیم که مطمئنام پیش هرکسی که هست او هم دلش برایم تنگ شده کم نیست ۵ سال با هم زندگی کرده بودیم!!البته ۵ سال آنقدرها هم زیاد نیست اندازه ۵ تا انگشت دست..به اندازه یک چشم بهم زدن می توان شمردش ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ 

اینجا هم دیگر امن نیست..خصوصی ترین یادداشتهایم را نامحرمان می خوانند و به من می گویند بنده خدا با همدیگر شور می کنند و روحیات مرا مرور می کنند تا بفهمند چه قدر لطیف است و چه کار کنند که کمترین ضربه به من وارد شودو می خواهند در نهایت نیکوکاری دل مرا بند بزنند آخر مگر می شود روی دل بند زده کسی خانه ای با پایه های محکم ساخت!!می خواهند خودشان را توجیه کنند و بار عذاب وجدانشان را سبک کنند  و در نهایت به این نتیجه میرسند که من هنوز با قضیه کامل کنار نیامده ام   ..اه که حالم از آدمهایی که لباس حق به جانبی می پوشند بهم می خورد ... 

نمی دانم چطور دلت آمد خاطرات این سالهای مرا با بیگانه قسمت کنی !!!!! 

فقط مرا راحت بگذراید ..دست از سرم بردارید ..احتیاج به هیچ شور و مشورتی هم نیست.. 

۱۰ سال که قابلی ندارد دارد؟؟ اما بدان تاریخ تکرار می شود تلخ تر از آنچه که فکرش را بکنی و من با صبری که این سالهای تلخ به من آموخته منتظر می نشینم تا ببینم که صدای خنده های خانه تو چگونه محو می شود و شرینی  زندگیت چگونه به زهری بدل می شود که توی این سالها به زندگی من پاشیدی...دنیا کوچکتر از آن است که باد خبرت را باز هم نیاورد... صبر من زیاد است خیلی به اندازه تمام این سالها 

همه چیز را گرفتی حداقل می گذاشتی این گوشه دنج مال خودم باشد

اینجا هم دیگر امن نیست درست مثل خانه ام که دست بیگانه به آن دراز شده است اینجا هم دیگر امن نیست باید کوله بارم را ببندم و بروم جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس دلش برای من نسوزد و هیچ کس به من نگوید بنده خدا!!! باید یک خانه امن برای خودم بیابم   

چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387

دیشب بعد از مدتها خوابت را دیدم.. 

شاید به خاطر اینست که این روزها همش در فکر آنم که چه خوب که اینبار با خیال راحت آمدی و مدام ذهنت درگیر آن نیست که چه کار کنی که بهترین باشد و آخرش هم به هیچ ختم نشود!!چه خوب که اینبار با وجدان راحت و شانه های خالی از مسوولیت آمدی...   

(صرفا یه یادداشت احمقانه بود جدی نگیرید!!!!!!)

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387

چه بد که کلاچیزی برای نوشتن ندارم!! 

دوشنبه 2 دی ماه سال 1387

شب یلدای خاطره انگیزی داشتم..عصر که از سر کار بر گشتم در خونم چهار طاق باز بود و همون چند تا خرت و پرتی که توی خونه داشتمو برده بودن..واقعا نمی فهمم اینکه توی روز روشن تلویزیون آدمو ببرن معنیش چیه..اینکه احتمالا امنیت داره توی کشورمون حرف اولو می زنه!!!

شنبه 23 آذر ماه سال 1387

دیشب توی اتوبوس یه خانمی پیشم نشسته بود که از همون اول به خودم گفتم بدبخت شدی دختر الان تا خود تهران حرف می زنه و تو مجبوری گوش کنی و نظر بدی و از بد روزگار همینطوری هم شد  

خانم میان سالی بود و صحبتشو با ببخشید شما بینی تونو عمل کردید؟؟شروع کرد!!! 

و آخر سر وقتی می خواستیم آرژانتین پیاده بشیم من می دونستم که چطوری با شوهرش آشنا شده..چه وجه اشتراک و تمایزهایی با هم دارن ..چند تا بچه داره هر کدوم از بچه هاش چه خصوصیاتی دارن و خلاصه بگم شاید بهتر از شوهرش فهمیدم که اصلا از ازدواجش راضی نیست و احساس می کنه هیچ سنخیتی با شوهرش نداره  و شاید حرفایی که هیچ وقت به دختر ۱۹ سالش نگفته و نخواهد گفت برای من تعریف کرد 

می گفت از روزی که وارد دانشگاه شدم خیلی طرفدار داشتم(فکر می کنم راست می گفت چون با اینکه خانم میانسالی بود اما به نظرم خوش قیافه بود) اما همیشه فکر می کردم باید عاشق بشم و ازدواج کنم تا اینکه شد ۲۸ سالم(نمی دونم از کجا فهمیده بود من ۲۸ سالمه) و احساس کردم که چه قدر از آدمای دور و ورم کم شدند و رفته رفته وحشت کردم که ای وای نکنه من قراره هیچ وقت عاشق نشوم برای همین به اولین نفری که به خواستگاریم آمد(که همین شوهر بخت برگشته فعلیش بود) جواب مثبت دادم می گفت ده سال از من بزرگتر بود و الان به این نتیجه رسیدم که مرد ۳۸ ساله هیچ وقت عاشق نمی شود و از روی حسابگری با من ازدواج کرده می گفت هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم و بعد از ۲۰ و چند سال زندگی مشترک تازه یاد گرفته ام که زندگیم را بدون بحث و در سکوت سپری کنم تا حداقل بچه هایم در آرامش باشند 

می گفت توصیه ام اینست که آدم یا بایدتصمیم بگیرد و ازدواج نکند یا اگر می خواهد ازدواج کند نگذارد که روزی مثل من از روی اجباریک نفر را انتخاب کند و  تشکیل زندگی دهد..تکلیفش را روشن کردم و گفتم من از آن دسته اولم

اون وقت بود که نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و سری از روی حسرت تکان داد

ولی فکر کنم حکمتی داشت که خداوند متعال این خانم را دیشب بر فرق سر من کوبید احتمالا حکمتش را وقتی قرار است حکمت بقیه چیزها را بدانم خواهم فهمید

پ.ن۱: بود گفتم بی خود و بی دلیل حالم خوبه دقیقا بی خود و بی دلیل بود چون به ۲ ساعت نکشید که دوباره چکهایمان برگشت خورد 

پ.ن۲:کسی دکتر روان شناس خوب سراغ دارد؟یه آدم درست حسابی نه از این دکترایی که تازه خودت باید بری روان کاویشون کنی

جمعه 22 آذر ماه سال 1387

هنوزم بعد از چهار سال و اندی حسی که از نشستن پشت این کامپیوتردارم هیچ وقت دیگه پشت هیچ کامپیوتری نداشتم اول از همه فولدر عکسای قدیمیمو باز می کنم و برای هزارمین بار می بینمشون بعضی جاها بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه مثل وقتایی که عکسای بچه خواهرمو می بینم که تازه دندون دراوورده بوده و خدا زیادش کنه که چه قدر زشت بوده و یادمه اون موقع ها چه قدر بهم برمی خورد اگه کسی بهش می گفت بالای چشمت ابروهه..بعضی وقتام بی اختیار بر حسب طبیعت زر زروییکه دارم گوله گوله اشک می ریزم مثل وقتایی که می رسم به عکسایی که خیلی با دقت و ظرافت و سلیقه میکس شدن از هفت هشتایی از عکسای قدیمیم  با سیبیل و وسط ابرو که چه قدرم احساس خوش تیپی کرده بودم توی عکسا.

بعد از اینکه خوب عکسارو دیدم و احساسات قلمبه شدمو ریختم بیرون می رم سروقت اینترنت نمی دونم چرا به این مسنجر این کامپیوتر ارادت خاصی دارم با اینکه کلی برای کانکت شدن جون می کنم اما دست بردار نیستم که .. آن لاین می شم و تا نصفه شب با دوستای قدیمی می چتم به یاد ایام..چیزی که برام جالبه آدما هیچ فرقی نکردن طرز حرف زدنا اظهار نظر کردنا تلاش برای جلب توجه کردنا همه چیز مثل چند سال قبله انگارفقط زمان داره تکرار می شه یه جوری که آدم وحشت می کنه  

من بالاخره به آرزوی دیرینه ام جامه عمل پوشانیدم و موهامو فر زدم یه چیزی شدم تو مایه های ردگلیت مامانم می گه خیلی بهت اومده اما فکر کنم قضیه سوسکه باشه در هر صورت تنوعیه  

فردا بر می گردم البته می شه امروز چون الان ساعت نزدیکای ۲ می باشد 

حالم خوبه بی خود و بی دلیل و فردا روزی دیگر است

یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387

 چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی با یه قضیه کنار بیای می شی مثل مرغ پرکنده شبا تا صبح همش خواب می بینی و مدام داری فکرای عجیب غریب می کنی و تصویر سازی می کنی اونم از نوع خفن..مدام داری دنبال این می گردی که خودتو برای به نتیجه نرسیدن محکوم کنی و به انواع و اقسام مختلف به خودت سرکوفت بزنی اون موقع است که تو زندگیت دچار گه گیجه یی فلسفی و بس خطرناک می شی که ممکنه به مرور زمان عقلتو زایل کنه..حالا بعضی آدما قابلیت اینو دارن که ان تا پروژه رو برای خودشون تا ابد باز نگه دارن و عین خیالشونم نباشه بعضی آمام مثل من...بگذریم

چند وقتیه  صبحها با دلخوری میام سرکاریعنی بهتر بگم هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن از خواب ندارم مثلا دیروز صبح در حالیکه  بی خود و بی جهت توی رختخواب غلط می زدم و خرس بدبختمو خفه می کردم یهو تصمیم گرفتم که دو ساعت دیر بیایم..کارم را دوست دارم اما از اینکه هر روز سرساعت بیایم و کارتم را توی حلق دستگاه کارت زنی فرو کنم و پشت میزم بنشینم تا وقت ناهار و باز سرساعت ناهار بخورم و سر ساعت کارت خروج بزنم و سر ساعت بخوابم و دوباره فردا روزاز نو روزی از نو  خسته شده ام 

فکر می کنم مشکل یکنواختی کار و قیافه افسرده همکارانم باشه..سکوت آدمهای دور و برم خسته ام می کنه  

مداوم به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دونم چیه اما احساس می کنم به زودی زود قرار ه اتفاق بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!! 

پنجشنبه عصر خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم و درحالیکه از گرسنگی داشتم ملک الموتو زیارت می کردم و از بسکه انتگرال دوگانه و سه گانه توضیح داده بودم دهنم کف کرده بود در یخچالو باز کردم ودردسترس ترین چیز برای فرستادن به خندق بلا را سوسیس یافتم و همزمان که سوسیس را در تابه انداختم فیلمی از برگمان دردی وی دی فشار دادم و سوت زنان مشغول خردن سوسیس با مخلفات فراوان شدم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند که نیمه های شب از شدت احساس گلاب به روتون از خواب بیدار شدم و اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که نشد و چشمتان روز بد نبیند که تا جمعه شب ما در حال طی مسیر دستشویی تا اتاق خواب و بالعکس بودیم وآخر هفته بسیار رویایی را به حالت نیمه بیهوش سپری کردم  و دروغ چرا اولین بار بود که از مردن ترسیدم!!!و جالب اینجاست که بنده حدود یک سال و اندی بود که سوسیس نزدیک دهان مبارک نبرده بودم!!!

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

همه چیز مثل آب روان است  و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد 

آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است  و هر چه سعی می کنم پایم به زمین نمی رسد ..حس معلق بودن دارم و بس..  

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی این دستگاه برای من همه چیز شود و خصوصی ترین احساستم را با خود ببرد به ناکجا آباد و من بدون رودربایستی و از ته دل بنویسم که آن خنده مصنوعی دیشب روی لبهایم فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی(من خوشبختم)بود

و شب که همه جا ساکت شد و خانه خالی بروم روی تراس فسقلیم و به دورترین نقطه نگاه کنم و به مغزم فشار بیاورم تا تمام روزهای تولدم را به خاطر بیاورم و بعد از همه بین همه سالهای تولدم یکی را انتخاب کنم و فقط به آن فکر کنم و با ذوق کودکانه ضبط صوت قدیمیم را از زیر تخت بیرون بکشم و از جعبه  آبی رنگم  نوار کاست خاک گرفته ای را بیرون بکشم و تا صبح مثل خود دیوانه ها آهنگهایش را گوش دهم  و"بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید" حافظ را بخوانم و بخوانم تا خود صبح و خنده مصنوعیم  تبدیل شود به قطرات شوری که این روزها بی اختیار جاری می شوند و چه قدر دلم می خواهد همه زندگیم را بدهم و این اشکها بی اجازه من وقت و بی وقت پایین نریزند و من را رسوا نکنند

28 ساله شدم ....تمام  

 

پ.ن به جون خودم من حالم خیلی خوبه اصلانم دلم نگرفته!!! باور کنید

 

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387

یه جایی حوالی قلبم سوزش خیلی بدی داره شایدم خود قلبم باشه نمی دونم زیادم مهم نیست.. فکر کنم آخرین تیری که رها شد خوب نشانه گرفت..

حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! کاش می دانستم چطور وقتی همه چیز خوب و بروفق مراد است آدم می تواند حال خوشی نداشته باشد.. 

قیافم چه قدر مضحک و احمقانه می شود وقتی سعی می کنم به خوشبختیهایم به خیلی چیزایی که دارم و خیلی از آدمها ندارند و گویا باید باعث افتخارم باشد لبخند بزنم.. 

دوست داشتم می رفتم یک جای خیلی دور..دور می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود.. 

که اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است...

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387

کاش منم مثل اهالی ماکوندو به طاعون بی خوابی دچار می شدم نه به خاطر بی خواب شدنش به خاطر فراموشیه که بعد از چند ماه بی خوابی دچارش شدن 

این روزا عجیب یاد تجریش و امام زاده صالحو می کنم .. 

اما مزاده صالح..هر سه شنبه..پخش کردن خرما بین آدما و دستای غریبی که دراز می شدن و اشکایی که گلوله گلوله از چشما جاری می شدن..و با تمام وجود چیزیرو طلب می کردن ..یاد کبوترای حیاطش و اون حس و حال که می افتم همین مونده که قلبم از سینه در بیاد.. 

یاد سرمای اون سال و برف و باروناش و پشتکار من برای رفتن هر هفته به اونجا تا بلکه با سرتق بازیم امامزاده صالح از رو بره

یاد قدم زدن تو بازار تجریش و بوی ادویه ها و سبزیای تازه رو بلعیدن 

یاد اون موقعی که فوق لیسانس قبول شده بودم و برای اولین بار پامو توی کلاس گذاشتم و فکر می کردم با ورود من چه تحول عظیمی تو دنیای علم و دانش قراره رخ بده   

کاش رها می شدم..  کاش این دست نامرئی  گلوی احساس من را اینقدر محکم و بی رحمانه  فشار نمیداد.. 

کاش رها می شدم از این خاطرات دور..  

کاش رها می شدم از خاطره هایی که مثل پیچک به تمام تنم پیچیده ..  

حسرت روزهای گذشته را نمی خورم چون معتقدم که هر دوره ای از زندگی جذابیتهای خاص خود را دارد.. اما چرا دروغ بگویم دلم برای اون چشمای سیاه و شیطان و عاشق ۲۲ سالگی تنگ شده!!! این روزها این چشمها همه جا با من است و مدام  به من سرکوفت می زند!! 

سه شنبه 14 آبان ماه سال 1387

همیشه به نظرم چتر چیزه مسخره ای می اومده یه وسیله ای که فقط آدمای محافظه کار ازش استفاده می کنن آدمایی که فکر می کنن اگه دو قطره بارون بهشون بخوره سرما می خورن یا آدمایی که از ترس خیس نشدن لباسشون یا گلی نشدن کفششون چتر می گیرن که یه وقت خدای نکرده تیپشون بهم نریزه.. 

اما من زیر بارون که راه میرم همین که قطره های بارون می زنه به صورتم دلم می خواد پرواز کنم حس می کنم بارون همه ذهنیات بدمو می شوره و می بره و یه جور حس زنده شدن دوباره..حس سرمستی... 

اینا رو نوشتم که بگم دیروز عصر تو اوج بارش بارون چون مجبور بودم حتما یه کاریو انجام بدم ۲ ساعتی زیر بارون بودم همون موقع بود که به خودم گفتم گور پدر این تئوریای مسخرت دختر می دونی الان اگه یه چتر داشتی مثل موش آب کشیده نمی شدی و مثل سگ نمی لرزیدی!!!!  

شنبه 11 آبان ماه سال 1387

مثل همیشه که وقتی قرار مهمی دارم  یا بلیط هواپیما یا اتوبوس از چند ساعت قبلش مدام ساعتو چک می کنم که یه وقت دیر نشه اون روزم تا لحظه آخر که آژانس بیاد دنبالم مدام به ساعت نگاه کردم و قبل از اینکه از خونه برم بیرون به اطلاعات پرواز زنگ زدم و گفتند پرواز به موقع است حتی وقتی به خانومه گفتم که شنیدم هوا بده اکثر پروازا تاخیر دارن با یه حالت عصبی جوری که احساس کردم الان از پشت تلفن منو درسته غورت می ده گفت نخیر خانوم تاخیر نداره..اون روز از شانس من ساعت ۹ که راه افتادم ۹:۱۵ مهر آباد بودم برعکس اینکه همیشه در حالت عادی شب جمعه اون ساعت ترافیک اینقدر زیاده  که دهنت.... می شه.. پروازم ساعت ۱۰ بود با خیال راحت کارتمو گرفتم و رفتم نشستم توی سالن یه نسکافه گرفتم و شروع کردم کتاب خوندن..نزدیکای ساعت ۱۰ تابلو رو چک کردم و دیدم نوشته اصفهان ساعت- ۱۰ - لطفا منتظر اعلام باشید نیشم تا بناگوش باز شد اما هنوز نیشم بسته نشده بود که دیدم یه خانومی با دو تا بچه که دوقولو بودن و یکیشون پسر یکیشون دختر و فوق العاده جیگرم بودن داره دم اطلاعات پرواز با لهجه خفن اصفهانی می گه آقا من و این بچه ها دو روز کامله تو هواپیماییم تا از امریکا رسیدیم اینجا این بچه ها دارن از خستگی غش می کننن اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم جل الخالق ببین این لهجه اصفهانی چه می کنه که این خانومه بعد از چندیدن سال انگلیسی حرف زدن هنوز فراموشش نکرده(بعدا فهمیم درست حدس زدم و خانومه چندین ساله ایران نیست) بعدش تازه گفتم ای دل غافل پرواز تاخیر داره و دیگه از اونجا بود که تا ساعت ۱:۳۰ شب توی فرودگاه نشسته بودم و دو تا بچه خانومه از سر و کله من بالا می رفتن و شیرین زبونی می کردن... 

و تازه اون موقع بود که فهمیدم لطفا منتظر اعلام بمانید  یه دنباله نا متناهیه و معنیش اینکه که می شه حتی ۳ ساعتم منتظر موند و  و هیچ کس هم نباشه که توضیح قابل قبولی بهت بده!!!!

یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387

این آهنگ خالی کامران هومنو که حتما همتون شنیدید بنده به دلیل عقب بودن چندین فاز از نسل جدید تازه شنیدم و خیلی ازش خوشم اومد از اتفاق خیلی با حس و حال خالی بودن من جور در اومد

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم    

 

خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم 

تا باورت شه اونیکه هر لحظه یادته منم    

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه    

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی    

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

فکر می کنم نبودنت عادی می شه فردا برام 

فردا میاد باز می بینم هیچی به جز تو نمی خوام    

 

با هیچ کی حرف نمی زنم 

 هیچ جکی خنده دار نیست 

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه  

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی   

 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم

یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387

یه حس خاصی دارم مثل اینکه دارم از درون خالی می شم!! 

صبح ها با یه شور خاصی از خواب بیدار می شم و می گم امروز یه روز جدیده و مدام توی ذهنم تا برسم سر کار برای لحظه لحظه اش برنامه ریزی می کنم اما هنوز برنامه ریزیام نصفه مونده دلم وییییییییییژ می ریزه پایین مثل وقتایی که توی هواپیما نشستی و دارم آبنبات می خوری و لبخند می زنی بعد یه دفعه هواپیما شروع می کنه به حرکت کردن و بعد یه دفعه بلند شدن و بعد بمب صدای افتادن قلبتو می شنوی 

بعد از این خالی شدن و صدای بمب افتادن قلبم کل برنامه ریزیام یادم می ره و باز همون روزمره ها و باز همون فکر و خیالایی که مثل خوره به جونم افتاده و قدرت درست فکر کردنو ازم گرفته  

جای خالی سلوچ دولت آبادیو شروع کردم دقیقا حس این خانومه مرگانو درک می کنم خیلی خوب حس خالی بودنو توصیف کرده یه جوری که می خوای از شدت خوشی جیغ بزنی آخه خیلی جالبه یه نفر یه چیزی که تو ذهنته و خودتم دقیقا نمی دونی چیه رو به زبون بیاره اون موقع است که تشنج می گیری.. دیوونه می شی .. حس گنگی داری یه لحظه از خوشی می خندی و یه لحظه مثل بارون بهاری اشک می ریزی(خودمم نفهمیدم چی گفتم زیاد جدی نگیرید)   

این روزا سعی می کنم بیشتر چیز بخونم می گن برای جلوگیری از آلزایمر و افزایش تمرکز خیلی مفید دو مرضی که من شدیدا بهشون گرفتارم و روز به روز مزمن می شه

 

راستی من قراره برم دانشگاه درس بدم خودمم باورم نمی شه خیلی خیلی اتفاقی بود از شانسم جلسه اول چون تعداد بچه ها کم بود کلاسا تشکیل نشدن  و واقعا چه قدر خوب چون اصلا اعتماد به نفسشو نداشتم و پام از داخل می لرزید نمی دونم بچه ها می تونن یه نفرو که زیاد باهاشون تفاوت سنی نداره به عنوان استاد قبول کنن !!!! ولی به نظرم تجربه خوبی باید باشه  

کمر درد خیلی عجیبی گرفتم نمی دونم به خاطر حرکتاییه که توی ورزش اشتباه انجام میدم یا به خاطر این صندلیای غیر استاندار اداره یا شایدم کهولت سن!!!!!  

 

 

 

 

چهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387

خود م را تباه کرده ام
تا تو
خانه ای داشته باشی
امن تر از آرزوهای من
یادت باشد
یادم را جا گذاشتم
روی میز
تمام سوال های این سالها
هر که آمد بگو
این جا کسی بود
که دلش می خواست
همه خانه داشته باشند

دانه مپاش
دنبال پناه می گردم
کجا پنهانت کنم پرنده خسته
کجا؟
تیر و توفان
همه جا را نشانه رفته
حتی آغوش مرا


دریا
ماه را
در خود
فرو
می
برد
تا
پرده از زیباییهای مروارید بردارد
و تو
مرا
تا جهان را به گونه ای دیگر بسرایم
در گنج پنهان تو


آسمانی از ستاره
رو به روی من است
با این همه
تاریکم
تاریکتر از ترانه ای
که از تو
سهمی نبرده است
به کوچه بیا
روشن تر از تو ستاره ای نیست


خراب خواب و لمیده بر مبل
سیگارش را دود می کند
کوهستان عاشق
آن چنان پاک است
که بی وضو
دست به چشمه هایش نمی برد


هی طواف می کردی
هی شعر می خواندی
و کبوتران عاشق را
به عشق یا کریم
دانه می دادی
و مرا دعا می کردی
این جا
دور از تو
من
آواز داوود را زمزمه می کردم
 

(منتخب از مجله نشانی)

سه شنبه 23 مهر ماه سال 1387

طبق معمول مشغول آهنگ گوش کردن بودم(البته همزمان با کار کردن!) و باز طبق معمول از این آهنگایی که به قول روم میت سابقم آدم یاد غم و غصه هاش می افته گوش می  کردم که یه دفعه دیدم ریتم آهنگا عوض شد و مقادیری قر دار شدن  

حیف بلد نیستم فایل آهنگو اینجا بزارم(به قول گیلاس خانوم آیکون شدیدا خجالت زده) وگرنه این آهنگه فرزین واقعا شنیدن داره که با اینکه موقع شنیدن یه دفعه متوجه می شی داری حرکات بسیار شنیع ازت سر می زنه شعر زیرو داره جل الخالق من که تا حالا شعرهایی با مضمون غمو با آهنگایی غم انگیز تر شنیده بودم اما این یکی واقعا نوبره شعرو ببینین شاید شنیده باشین آهنگشو:  

من آوازم غم انگیزه 

دلم از غصه لبریزه 

بهار سبز من رفته و حالا فصل پاییزه 

دلم از زندگی سرده 

وجود من پر از درده 

که از اعماق قلبم اشک و آه و ناله می ریزه  

من آوازم غم انگیزه

ز تنهایی دلم افسرده وسر درگریبونه 

چنان مجنونه بی لیلی که در صحرا پریشونه 

اگر ما هم وفاداری رو از بلبل بیاموزیم 

دیگه رنگ و ریایی بین آدمها نمی مونه 

من آوازم غم انگیزه 

 

اینطوری خلاصه.. خوب بیاین یادم بدید تا فایلشو بزارم دیگه   

 

 

دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387

از هر چی ترسه حالم بهم می خوره 

از هر چی محافظه کاریه متنفرم 

از اینکه آدما این دوره زمونه برای حفظ کارشون برای اینکه نونشون بریده نشه سرشونو مثل کبک می کنن زیر برف حالم بهم می خوره

از اینکه اگه یه نفر این وسط پیدا بشه و بپرسه چرا؟؟اونم نه به خاطر اینکه خیلی شجاعه و از عواقبش نمی ترسه فقط به خاطر اینکه از درد ناچاری زده به سیم آخر 

 از چرا گفتنش سو استفاده بکنن بزنن تو سرش و اون آدم جلوی یه جمع نتونه از خودش از حرف حقش دفاع کنه متنفرم 

این حس دقیقا مثل وقتیه که توی تاکسی نشستی و یه عمله بقلت نشسته و هی بهت دست می زنه و تو برای اینکه احتمال می دی اگه داد بزنی آههااااااییی دستتو بکش عملهه طلبکار بشه و بگه خانوم تو داری خودتو به من می چسبونی و راننده و بقیه مسافرام خیلی با اتیکت انگار نه انگار که می بینن و می شنون چه اتفاقی افتاده سوت بزنن و بیرونو نگاه کنن و تو خجالت زده بگی آقا همین جا نگه دار من پیاده بشم  در حالیکه هنوز خیلی مونده تا برسی همون اول بدون اینکه داد و بیداد راه بندازی بگی آقا من پیاده می شم یعنی عملا یه جوری رفتار کنی که عملهه دفعه بعد پیش یه خانومه دیگه هم که بشینه همین کارو بکنه  

جدیدا همش احساس می کنم دارم کم می یارم نمی دونم کجای کارام اشتباهه 

 نمی دونم اعتماد به نفسمو کی و چه جوری از دست دادم..البته می دونم و خودمو می زنم به نفهمی بازم برای اینکه کم نیارم!!!

شنبه 20 مهر ماه سال 1387

پنجشنبه جمعه خیلی خوبی داشتم حسابی استراحت کردم کتاب خوندم و فیلم دیدم و کلی غذاهای خوچمزه خوردم 

پنجشنبه ۳ زن منیژه حکمت رو دیدم و بسی فیلم مزخرفی بود و اصلا توصیه نمی شه که ببینیدش که واقعا وقت تلف کردنه و فکر نمی کردم منیژه حکمت همچین گندی بزنه 

یه تئاتری داره توی تالار سایه تئاتر شهر اجرا می شه اسمش یرما است و گوران کارگردانیش کرده شنیدم که کار خوبی از آب در اومده تصمیم دارم برم ببینمش از بعد از ملاقات با بانوی سالخورده و افرا دیگه تئاتر خوب ندیدم

من یه خاله دارم که خیلی کتاب خونه و یک کتاب خونه خیلی بزرگ داره و معمولا نمی شه به کتاباش دستبرد زد ..اما نمی دونم چی شده بود که محبتش گل کرده و بود و من کلی کتاب خوب مثل دن آرام -صد سال تنهایی-جای خالی سلوچ-مسخ و یه چند تای دیگه که یادم نیست رو ازش کش رفتم البته مسخ کافکا و صدسال تنهایی مارکز و اون موقع ها که بچه بودم خوندم اما دلم می خواست باز بخونمشون   

مامانم دیشب رفت و من تا صبح کاملا هشیار بودم و خیلی عمیق نتونستم بخوابم همش حواسم به صدای در پارکینک و پنجره آشپزخونه بود احتمالا روزای اول اینطوریم بعدش عادت می کنم یعنی امیدوارم که عادت کنم چون اعصاب بد خوابیدن ندارم و روزایی که شب قبلش بد خوابیدم کلا سگم و حوصله هیچ کاری ندارم 

تا بعد

چهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387

 یه دوستی که چند وقته  نوشته های منو می خونه کامنتی برام گذاشته بود که ترجیح دادم تاییدش نکنم... و اما در جواب این دوست:باید بگم اینجا تنها جاییه که احساس می کنم می تونم خودم باشم تنها جاییه که می تونم حرفهایی که هیچ وقت به زبون نیووردم بزنم و تنها جاییه که برام مهم نیست بقیه راجع به من چی فکر می کنن... 

به خیلی از اتفاقات اینجا فقط اشاره می کنم و همین برام کافیه دوست ندارم راجع بهشون خیلی توضیح بدم برای همین شما ممکنه راجع بهش برداشت اشتباه کنی مثل همین پست ۷/۷/۷۷ دوست من سعی کن هیچ وقت با نوشته های نصفه نیمه که واقعا پراکنده نوشت هستند راجع به کسی اظهار نظر نکنی

مطمئن باش که تنها چیزی که توی زندگیم بهش افتخار می کنم اینه که به قول شما هیچ وقت توی رویا زندگی نکردم و سعی کردم همیشه راجع به کارام اول خوب فکر کنم بعد تجزیه تحلیل کنم و بعد عمل...و البته شما هم ناراحت نشو که من اینقدر رک جواب دادم 

 

بگذریم 

 

هفته خیلی پرکاری رو داشتم بعد از حرص خوردنای زیاد و کلی اعصاب خوردی بالاخره اسباب کشی کردم و دارم زندگیه جدیدیو تجربه می کنم..  

بوی غذا..بوی پودر و  سفید کننده وقتی از در خونه وارد می شم دیوونم می کنه نشونه اینه که مامانم خونه است... 

لباسامو عوض می کنم دوش می گیرم و از غذای خوشمزه ای که پخته می خورم ..روی تختم دراز می کشم و عقاید یک دلقک هاینریش بلو می خونم..همه چی خوبه اما نمی دونم چرا روحم آرامش نداره مدام فکر می کنم باید منتظره یه اتفاقی باشم نه اینکه اتفاق بد اصلا نمی دونم ماهیتش چیه فقط  مدام در تلاطمم ..

کلی علامت سوال تو ذهنم دارم که دلم می خواد جوابشو بدونم و در عین حال مطمئنم که جواب خیلیاشونو هیچ وقت نمی فهمم.. 

هفته پیش یا شایدم دو هفته پیش دعوت حاتمی کیا رو دیدم واقعا فیلم متفاوتی بود گویا  قبل از اکران مجبور شدن دو اپیزودشو حذف کنن تا ا ر ش ا د اجازه اکران بده..به نظرم ببینید فیلم بدی نبود..کنعان و آواز گنجشکها رو هم باید ببینم البته آواز گنجشکها از اون فیلمایی که بعد از تموم شدن اکرانش توی اولین عید تلویزیون خودمون نشونش می ده 

راستی این عکسای گل ش ی ف ت ه    رو دیدم واقعا جسارت این دختر تحسین برانگیزه  ..تو دهنی محکمی زد به بعضیا و واقعا ریسک بزرگی کرده که به نظرم ارزششو داره بعید نیست سال دیگه این خانوم برنده اسکار و کن و از این چیزا بشه 

فعلا بای بای

یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387

امروز ۷/۷/۸۷ به نظرم تاریخ قشنگیه من دقیقا ۱۰ سال پیش ۷/۷/۷۷ یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد البته اون موقع فکر می کردم که خیلی خوبه و مطمئن بودم چون توی این تاریخ اینقدر ۷ هست حتما برام خوش یمنه بچه بودم دیگه ۱۸ سالم بود دقیقا با کلی احساسات لطیف 

در هر صورت این روز همیشه برام عزیز بود و الانم که ۱۰ سال گذشته بازم همون حس قشنگو دارم با اینکه هزار اتفاق بعد از اون برام افتاد که کلا همه چیزو زیر سوال برد و باعث شد تو زندگیم برای اولین بار احساس احمق بودن بکنم  اما نمی تونم اون حس خوبو منکر بشم 

بگذریم 

من ۴ شنبه اگه خدا بخدا و این صاحبخونه پولمو بده اسباب کشی می کنم خونه خودم ..یه جورایی هم خوشحالم و هم ناراحت خوشحال از اینکه دیگه واقعا مستقل می شم و می رم خونه خودم و ناراحت از اینکه بالاخره ۳ سال با این روم میتم زندگی کردم و اگرچه چند باری گیس و گیس کشیه مبسوط داشتیم اما در کل یه دوست خییلی خوبو از دست می دم البته از دست دادن که نیست اما خوب زندگی کردن با یه نفر با اینکه فقط با هم دوست باشید خیلی فرق داره خواسته یا نا خواسته توی همه غم و شادیای هم شریک می شید یه حس خاصیه دیگه..گرچه فکر می کنم برای حفظ این دوستی لازم بود که دیگه جدا زندگی کنیم 

بعد خیلی ذوق دارم چون مامانم دیگه راحت می تونه بیاد پیشم بمونه و کلی کیف کنیم  

می دونین این حس اینکه عصر از سر کار برم خونه و احساس کنم یه نفر توی خونست و اون یه نفرم مامانم باشه سرحالم میاره و بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه 

دیگه رها جونم که قراره با من اسباب کشی کنه و طی آخرین اخبار نازبانو جونم به ما می پیونده که پیشاپیش خیر مقدم می گم و خرسندیه خودمو از این تصمیم عاقلانه ای که دوستام گرفتن ابراز می کنم  

یکی از دوستام کلی فیلم خوب بهم داده که این چند روز مشغول رایت کردنشونم و می رم که تا یک ماهی از فیلم اشباع باشم و حالشو ببرم ..دیشب با یکی از دوستام کلی توی پارک دویدیم و ورزش کردیم و حالشو بردیم راستی یادم رفت بگم که ۳۶ جلسه ورزشم تموم شد و خانوم مربی منو وزن کرد و سایزمو گرفت و کلی سایزم کم شده بود و چند سالم جوونتر شده بیدم و حسابی انگیزه پیدا کردم برای ادامه

خوب دیگه من برم فعلا 

نمی دونم دلیلش چیه اما امروز یه حس شادیه عجیبی به صورت خیلی مرموز از انگشتای پام شروع می شه تا به لپام می رسه بعد چند دقیقه ای لپام قرمز می شه دوباره اون حس می ره کف پام و این پروسه هی ادامه داره یه جوری ته دلم داره قیلی ویلی می ره کاملا بی دلیلم هست به جون خودم

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387

کلا آدم از دنیا بی خبر که می گن منم..امروز طبق معمول یه مسیری رو دویدم که سر ۸:۱۵ کارتم فرو کنم تو حلق این دستگاه کارت زنی بعد دیدم نگهبان دم در با نیش تا بناگوش باز شده می گه خانوم.. ساعتا ۱ ساعت عقب رفته .. 

قیافه من واقعا دیدنی بود در اون لحظه  چون احساس کردم یک ساعت خواب صبحمو از دست دادم  

خلاصه عمرا دیگه اتفاق بیفته من ساعت ۷:۲۵ دقیقه آپ کنم چون در این ساعت هنوز در رختخواب به سر می برم 

همون موقع موبایلم زنگ خورده می بینم روم میت گرامیه می گه من دیروز شنیدم توی تلویزیون اما یادم رفته بود صبحببینید این دیگه چه گیجیه بدتر از من 

اشکال نداره امروز عصر امتحان فاینال زبان دارم الانم از فرصت استفاده می کنم می شینم زبان می خونم شایدم برم بانک کار بانکیمو انجام بدم چون بانک از اینجا دوره نیم ساعتی تو راهم خلاصه برم ببینم چه گلی می شه به سرم بگیرم 

فعلا بای بای

شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

زندگیه منم تبدیل شده به این فیلمای سینمایی درام..از اون فیلمایی که تقریبا به نیمه که می رسه از طرف یه ناشناس به قهرمان اصلی یه تلفن زده میشه و یه سری از واقعیتایی که تا حالا نمی دونسته گفته می شه  و کل زندگیشو بهم می ریزه بقیه فیلم تبدیل می شه به جدال قهرمان اصلی با خودش که بتونه با این واقعیتای تلخ کنار بیاد و تلاش برای اینکه زندگیشو از نو بسازه از اون فیلمایی که واقعا نمی شه آخرشو حدس زده چی می شه؟؟ اینکه واقعا قهرمانه می تونه همه چیو فراموش کنه و زندگیه تازه ای شروع کنه یا.. 

بگذریم

این چند روز خیلی به زندگیه گذشتم به اتفاقات خوب و بد به ادمایی که به زندگیم وارد شدن و خیلی بی سر صدا و بعضی وقتام با جنجال بیرون رفتن فکر کردم به لحظه هایی که از ته دلم خندیدم و وقتایی که مثل بارون اشک ریختم..خیلی فکر کردم ببینم تا حالا دل کیو شکستم به نتیجه نرسیدم چون مطمئن بودم که هیچ وقت درحق کسی بدی نکردم همیشه هر وقت احساس کردم یه نفر از دستم ناراحت شده سعی کردم به عناوین مختلف از دلش در بیارم حتی اگه ناراحت شدنش به نظرم بی معنی بوده باشه نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ؟؟!!

در هر صورت هنوز توی بهتم خیلی وقتا آدم انتظار شنیدن یه چیزایی رو ندارن و وقتی می شنون تا چند روز اول مثل وقتی که آدم عزیزشو از دست می ده مات و مبهوتن و بعد از چند روز تازه شروع می کنن به گریه کردن 

بهر حال این نیز بگذرد

دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387

هیچ اتفاق خوبی نیفتاد....

یکشنبه 24 شهریور ماه سال 1387

این دو روز کافه پیانو ی فرهاد جعفری رو خوندم بس که این طرف و اون طرف راجع بهش مطلب خونده بودم از نقدایی که کتابو به قهقرا می بره گرفته تاتعاریفی که آدم حس می کنه اگه کتابو نخونه یه شاهکارو از دست داده خلاصه تصمیم گرفتم خودم بخونم و راجع بهش نظر بدم 

می تونم بگم کتاب خوبی بود و حداقل اینقدر گیرایی داشت که آدم وقت آزاد که گیر بیاره به غیر از خوندش به چیزی فکر نکنه .. مخصوصا از این شخصیت صفورا توی داستان خیلی خوشم اوومد 

چند تا فیلمم دیدم این آخر هفته از خواهر مک دانلد خیلی خوشم اومد فیلم باحالب بود اما  دو تا فیلمم دیدم که احساس کردم کلا وقتم تلف شده

 

دیروز سازمانمون افطاری دعوت کرده بود اینقدر به شعورم توهین شد که نگو خانوما و آقایونو جدا کرده بودن البته آبدارچیا و خدماتیارم فرستاده بودن قسمت خانوما!! 

 احتمالا احساس کرده بودن  بحث اختلاط پیش میاد و اسلام ممکنه به خطر بیفته!! 

 واقعا این قشر آدما روشون بشه می گن خانوما بشینن توی خونه و اصلا کار نکنن   

بچه ها توروخدا برام دعا کنیم امروز ممکنه یه اتفاق خیلی خوب یا خیلی بد برام بیفته دعا کنین اون خوبه بشه چون کل مشکلات فعلیم حل می شه 

فعلا بای بای

چهارشنبه 20 شهریور ماه سال 1387

ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم  

هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم ؟ 

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت: 

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 

اقبال لاهوری

سه شنبه 19 شهریور ماه سال 1387

این رها منو دعوا می کنه که چرا آپ نمی کنی آخه هیچی ندارم بنویسم کل نوشته هام می شه روزمرگیایی که چون برای خودم جالب نیست مطمئنا برای شما هم جذابیتی نداره

 

سرمای خیلی بدی خوردم..گلودرد شدید و آب ریزش بینیمم که نگو و نپرس  

از بابام یاد گرفتم که داروی سرما خوردگی سوپ داغه و خوابیدن و کشیدن لحاف تا زیر گلو از پریروز عصر تا امروز صبح دقیقا همین فرمولو رعایت کردم اما هنوز خوب نشدم..چشما نخودچی دماغمم از بس کشیدم شده عین دلقکا کپل و قرمز  

باید شروع کنم به جمع کردن وسایلم کم کم اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد تا دو سه هفته دیگه اسباب کشی می کنم..راستشو بخواین یکم می ترسم از اینکه قراره تنها بشم ...ولی خوب چیزیه که خودم خواستم و باید پاش وایسم  

نمی دونم چرا با اینکه روزه نمی گیرم اینقدر بی حالم قیافم از صد تا آدم روزه بدتره فکر کنم برای این باشه که چایی نمی خورم  یه آبدارچی داریم که تو مایه های نماینده حراست همش داره دم آبدارخونه کشیک می ده و ضد حال می زنه بهمون 

دیگه واقعا هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی یاد که بنویسم 

برمی گردم حتما(یه آیکون شبیه سنجد)

دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387

نوشته های وبلاگ توکای مقدسو اغلب می خونم چند روز پیش یه پستی نوشته بود با عنوان دلم رو به چه چیزایی خوش کردم منم تصمیم گرفتم با اجازه ایشون توی وبلاگ خودم به این سوال جواب بدم و از همه دوستایی که وبلاگمو می خونن هم بخوام که بهش جواب بدن 

 

...  

به اینکه بالاخره یه روزی بفهمم از زندگی چی می خوام 

 به اینکه   بالاخره بفهمم بابا اینقدم مهم نیست آدم چند کیلو اضافه وزن داشته باشه

 به اینکه  یه روزی از پشت میز نشینی خلاص بشم و یه کار پرتحرک داشته باشم 

به اینکه  بفهمم که زندگی رو نباید اینقدر سخت گرفت نباید اینقدر برای هر کاری قانون گذاشت باید معتقد بود به اینکه هر چه پیش آید خوش آید  

به رستورانای مختلفی که غذاشونو امتحان می کنم 

به مسافراتای چند وقت یه بارم و پیدا کردن دوستای جدید  

به مامان و بابام و اینکه یه روزی یه زندگی بی دغدغه براشون فراهم کنم 

به اینکه یه روزی ای میلمو باز کنم و اون میلی که خیلی وقته منتظرشمو ببینم  

به چندر غاز حقوق ماهیانم  

به خوندن وبلاگ دوستام و آپ کردن چند وقت یه بار وبلاگ خودم 

به گوش دادن هر روزه آهنگای قدیمی  

به تعطیلیای آخر هفته یا اول هفته که با پنجشنبه جمعه بشه ۳ روز و برم خونه  و مامانم برام خورشت کرفس بپزه

به کارتای هدیه سامان که ادارمون به مناسبت عیدای مختلف بهمون می ده  

به دیدن خواهر و بچه خواهرم از وب کم 

به اینکه بالاخره این موسسه آرینپور وقت بده من برم تعیین سطح و بتونم تا قبل از عید کلاس IELTS برم و امتحان بدم 

به اینکه یه پولی از آسمون برسه و من بتونم چک مهرمو پاس کنم 

به رسیدن یه خبر خوش که نمی دونم چیه  

به اینکه یه روزی یه ماشین شاسی بلند داشته باشم

به مجرد بودن و بی قید بودنم   

به رسیدن پاییز که عاشقشم 

به اینکه یه روزی یه جایی اون کسی که دلم می خواد و نمی دونم کیه باشم.. 

و به.... 

شماها دلتونو به چی خوش کردین؟؟

  

 

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387

نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم

احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد

در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی باید به سرشون بریزن و بدبختیاشونو با غر زدن سر عهد و عیالشون خالی می کنن

یا یه مثال علمی تر 

 مثل این حشره هایی(اعم اززنبور مگس کک ساس....) که پشت یه پنجره موندن و بدون اینکه فکر کنن راه درستو انتخاب کنن خودشونو بی وقفه  می زنن به پنجره

 حالا سه حالت داره یا اینکه یکی از راه می رسه و پنجره رو براشون باز می کنه و آزادشون می کنه

 یا اینکه اینقدر خودشونو می کوبن به پنجره که خودکشی می کنن

و حالت سوم اینکه وسطای خودزنی یادشون می افته که یه چیزی هم به نام عقل و شعور وجود داره که می تونن بهش مراجعه کنن و راه درستو انتخاب کنن

در هر صورت امیدوارم من جزء دسته سوم باشم

راستی یه چیز جالب کلیه اعضای خانواده اعم از مامان و  بابا و..  ودوستو فامیل مثل خاله و خان باجی و..و همکار از نوع رئیس و خیلیای دیگه که الان حضور ذهن ندارم خدمتتون بگم و البته زیادم مهم نیست کمر همت بستن تا منو شووهر بدن و همین جور کککککککککییییس های(کیس کامپیوترو نمی گما...) مختلف برام پیدا می کنن  یکی نیست بگه بابا بیکارین شماها برین به زندگیتون برسین که همتون سر کارین.. احتمالا احساس می کنن من باید آخرین شانسامو امتحان کنم  منم که با خیال راحت می رم می شینم و یه قهوه می خورم و(بعضی وقتا تنوع می دم بهش مثلا نسکافه می خورم) خیالم راحته که هیچ وقت کسایی که اونا بهم معرفی می کنن

یک اپسیلون اون چیزی که من می خوام نیست(منظورم از نظر سطح فکریه)

بگذریم اجازه می دم که اونا هم خوش باشن و فکر کنن دارن کار مفیدی می کنن

خوب می خواستم نوشتنو ادامه بدم شانس اووردید منشیمون الان زنگ زده می گه ببین خانوم..ساعت 3:30 جلسه است و من ساعتو نگاه می کنم می بینم اگزکتلی ساعت 3:30 می باشد

فعلا بای بای

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387

روح روز تابستانى و
نفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است و
موسم گل به آخر رسیده.

کجا رفته‏اند؟
که مى‏داند، که مى‏داند.


خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سیاهى درنشسته.

کجائى تو اى یار؟
که مى‏داند، که مى‏داند.


امید سالیان منى و
آفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها اما
زیرآسمانى ابراندود به‏پایان رسیده‏است.

کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟
که مى‏داند، که مى‏داند.....

 پل لارنس دنبر- ترجمه‌ی احمد شاملو

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم

اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم

راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه

تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه که شبا خنک بودنو رد می کرد به سرمایی که تا مغز استخونو می سوزونه می رسید..یه زندگی روستایی با کلی گاو و گوسفند و مرغ و خروس..

خوابیدن توی چادر و صبح با صدای ما ما ی گاو بیدار شدن

و یه سری آدمی که هیچ کدومشونو از قبل نمی شناسی اما بعد از سه روز احساس می کنی که  چه قدر ناراحتی داری ازشون جدا می شی

در هر صورت که همه چی عالی بود و اون چند روز احساس می کردم توی آسمون دارم زندگی می کنم

نمی دونم یه سری اتفاقاتی داره می افته که واقعا نمی دونم چه جوری ادارشون کنم هیچ وقت اینقدر توی زندگیم احساس استیصال (؟؟؟!!!)نکرده بودم..

ولی مطمئنا این نیز بگذرد...

سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387

-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."

-"‌به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."

چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387

زمان :ساعت ۱۱ امروز

مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک

بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..

می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..

حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!

به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن

چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره

بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن

چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه

مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن

حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم

سرایداربه علت شلوغی دیگه کسیو راه نمی ده

مردم فریاد می زنن

چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن

من از بین جمعیت راهمو باز می کنم

چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد

خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه

نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم

ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!

سریع از جلوشون رد میشم

یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!

 احساس خفگی می کنم

بر می گردم اداره  سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم  و بشینم سر کارام

بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم

برقمون میره 

احساس می کنم تب کردم

دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387

دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و بقیه آدمای توی تاکسی با چشمای از حدقه دراومده به این صحنه نگاه می کردیم

بگذریم

روزای خیلی شلوغی داشتم این مدت ..تا حالا براتون پیش اومده از صبح تا شب مشغول دویدن باشین و شب وقتی می رید بخوابید غیر از اون خستگیه جسمی خستگیه فکری هم آزارتون بده اونم به خاطر اینکه فکر می کنید هیچ کدوم از کارایی که از صبح انجام دادید آنچنان باب میلتون نبده و بدتر از اون هرچیم فکر می کنید متوجه نمی شید که اگه چه کاری انجام بدید بالاخره باب میلتون خواهد بود

بازم بگذریم

آخر هفته هم که طبق عادت ثانویه ولایت بودم و طبق معمول بسی فیلم دیدم و کتاب خوندم و غذاهای خوشمزه خوردم..نمی دونم چرا این بار همه فیلمام ترسناک بودن و از نوع خین و خین ریزی.. the eye دیدم که جسیکا آلبا بازی می کنه ای بدک نبود میشه یا بار دیدش p2  رو دیدم که داستان یه دختری بود که یکی از همکاراش شب ژانویه توی محل کارش اونو زندانی کرده بود و تلاش این دخترو به همراه صحنه های بسیار لطیف و رمانتیک جهت فرار کردن نشون می داد کلا از دختره خوشم اومد چون اگه من بودم مطمئنا در همون لحظات اول سکته می کردم و دار فانی رو وداع می گفتم

21 ام دیدم ازش خیلی خوشم اومد داستان یه پسر نابغه بود که برای تهیه شهریه دانشگاه هاروارد 21 بازی می کرد خلاصه جالب بود ببینیدش

راستی این انیمیشن پاندای کونگفوکارم ببین خیلی بامزهست

خوب من فعلا برم

دلم برای همه تنگ شده بود اما نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

در راستای پیش به سوی خوش تیپی پنجشنبه و جمعه به صورت مداوم در کلاسهای ورزش و استخرهای روباز به سر می بردیم

 تازه فهمیدم که این خانومای محترمه با رنگ پوست برنز که من فکر می کردم از شکم مامانشون این رنگی خارج شدن ساعتها میان تو استخر و  از روغنها مختلف و آب پاشهای مدرن استفاده می کنن و توی افتاب عرق می ریزن و خودکشی می کنند تا این رنگی بشن

منم که عینهو این دخترای روستایی تازه شهر اومده با چشمای از حدقه در اومده با دوستم مشغول خندیدن بودیم و خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم خونه به  این نتیجه رسدیم که حتی یه اپسیلونم قرمز نشدیم چه برسه به قول مامان من سیاه و  خوش تیپ که نشدیم هیچ از بس آدم خوش تیپ دیدم از خودمون ناامیدم شدیم 

نتیجه اخلاقی اینکه بابا جون خوش تیپی ذاتیه  خودمونو نکشیم

پنجشنبه هم که با دو تا از دوستام رفتیم دربند (نمی دونم من چرا جدیدا گیر دادم به دربند) و اونجا هم که به مقدار فراوان از این خانومای برنزه مو طلایی زیاد بودن

جمعه هم که همون کارای پنحشنبه رو به صورت تکرار انجام دادم

پینوشت:بابا به خدا من افسرده نیستم رها مگر اینکه من دستم به تو نرسه یه حال اساسی ازت می گیریم..ففل جون تو دختر گل و ساده ای هستی گول این رها رو نخور بارها گفته ام و بار دگر می گویم این رها گرگیه در لباس میش

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!!

چون در این ساحل خاموش،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم

 

سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387

خوبه والا از فردا باید کاسه گدایی دستمون بگیرم و از مستر پرزیدنت یارانه انرژی دریافت کنیم!!!!

نمی دونم چه گناهی مرتکب شدیم که باید اینطوری تاوانشو پس بدیم..

پینوشت:برامون زندگی درست کردن از ساعت ۱۲ تا ۲:۳۰ سرکار برقمون میره از از ۹:۳۰ تا ۱۲ شبم توی خونه ای بابا دیگه کم مونده بهمون بگن سرتونو بزارین زمین بمیرین ما هم بگیم چشم اطاعت امر می شههر روز بر این باور خود مستحکم تر میشوم که ما تو سری خور ترین ملت جهانیم.هر چه بیشتر تو سرمان میزنند رام تر و آرام تر میشویم!!

اصلا امروز روز نحسیه منه!!!بهتره از همکاران محترم و غیر محترم کسی دور و ور من ظاهر نشه

دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

اینقدر اینطرف اونطرف پز دادم که ما اصلا برقمون نمیره که دو شبه  از ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ برق نداریم و من افتادم به حالت غلط کردن و....خوردن

می دونین دوستام من نمی دونم چرا این حس مسافر بودن از وجودم نمیره  همش فکر می کنم اومدم مسافرت و دارم تو هتل زندگی می کنم همش منتظرم یه روزی این سفره تموم بشه و من چمدونم ببندم برگردم خونه اما جالب تر اینکه دیگه  نمی تونم تشخیص بدم خونم کجاست؟؟؟خلاصه که حس بدیه همش حس موقتی بودن داشتن و فکر می کنم دقیقا دلیل اینکه توی خونه نمی تونم بند بشم همینه

بگذریم فردا امتحان زبان دارم و مثلا دارم درس می خونم اما همش چشمم به دره مه رئیسم نیاد تو و این همه کتابو دور و ور من پخش ببینه

شدیدا هوس کردم که مسافرتی هر چند همین دور و ورا برم  چند روز پیش یه ای میلی برام اومده بود از دشت لاله گچسر دوست دارم  می دونم توی جاده چالوسه اما نه دقیقا کجا کسی رفته بهم بگه اگزکتلی کجاست؟؟

یادش بخیر پارسال جو مسافرت منو گرفته بود چه قدر انواع و اقسام سفرا رو از هتلی و کمپینگ و تنها و با دوست و با خانواده امتحان کردم از اول هفته برنامه آخر هفتم معلوم بود و اگه کسیو پیدا نمی کردم باهام بیاد که معمولانم همینطوری بود تنها می رفتم و واقعا مسافرت تنهایی چه حسی داره اگه نرفتین حتما تجربش کنین دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه

 به قول رها خانوم دلم میل بسی پرواز دارد هوای آسمانی باز دارد

شنبه 29 تیر ماه سال 1387

هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم

جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه تا نزدیکای کاشان بازم به همون خاطرات تکراریم فکر کنم

 خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد

چه سالیه این سال ۸۷ به فاصله خیلی کم دو تا عزیز رفتن اول نادر ابراهیمی الانم خسرو شکیبایی مرگ شکیبایی واقعا غیر منتظره بود چند دفعه هامونشو دیدم چه قدر با صداش حال می کردم روحش شاد

این چند روز اینقدر فیلم دیدم که چشام داشت از حدقه در می یومد ام بی سی پرشیا اره ی یکو نشون داد مثل اینکه  می خواد تا پنجشو هر پنجشنبه بزاره خوشم می یاد از این فیلمای وحشتناک 

نمی دونم چرا الان یه دفعه یاد این جمله اسکارلت اوهارا افتادم!!

فردا روزی دیگر است!!

 

 

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

کلا روی کلیه سینماهای تهران و فیلمای درپیتو سفید کردم دیشب رفتم انعکاس و دقیقا در قسمت بسیار حساس فیلم که همه مشتاق بودن ببینن شوهره بالاخره می فهمه که زنش بهش خیانت نکرده و اون سخت در اشتباه بوده برق رفت من پاک افسرده شدم و تصمیم داشتم یه سانس دیگه بشینم فیلمو از اول ببینم به خاطر ۵ دقیقه آخرش که خدا رو شکر برق اومد و کار به اونجاها نکشید

دیروز روم میت گرامی ازم پرسید تو روزا سر کار حوصله ت سر نمی ره دقیقا چه کار می کنی از صبح .. چند دقیقه ای عمیقا فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچ کار مهم و قابل توجهی انجام نمی دم و کلا روزام داره به بطالت می گذره

در حالی که من دارم این خضعبلاتو می نویسم علما توی اتاق ما جلسه تنظیم آیین نامه پول شویی گذاشتن با خودم فکر می کنم آیا تمامی تصمیمات مهم مملکت ما در چنین فضاهایی گرفته می شه؟؟!!

خواهرم شدیدا دنبال پذیرش گرفتن از یه دانشگاهی توی آلمانه و همه ما بسیج شدیم مدارکشو جمع آوری کنیم مامانم مسئول مدرک دیپلم و لیسانسه و من باید فوق لیسانسشو براش بگیرم آخه بگو دختر تو الان رسالت بزرگ شستن.... بچتو داری درس خوندن کیلویی چنده

وای من دلم کلی چیز می خواد اما وضعیت مانیم خیلی خرابه نمی دونم من بالاخره کی قراره پولدار بشم شما می دونید؟؟؟؟

 

 

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

سلام سلام

من اومدم

نمی دونم چرا این هفته اصلا حس نوشتنم نبود یعنی راستش چیزیم برای نوشتن نداشتم

و طبق معمول کارای روتین و روزمرمو انجام می دادم 

این ویکندم که همش این طرف و اون طرف و دیدار دوستان ..پنجشنبه با همدل بانو رفتیم خونه رها جون و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و فکر کنم همون روز چند کیلویی چاق شدیم از بسکه رها به ما خوراکیای خوچمزه داد خوردیم و جای همه خالی خیلی خوش گذشت

 بعدشم که من رفتم نامزدیه یکی از دوستامون  عروس بنده خدا اینقدر خوشحال بود و ذوق داشت که نگو چند بار اومدم بهش بگم بابا یکم نیشتو ببند ضایع است جلوی خانواده داماد(چقدر من بدجنسم)

جمعه هم که با چند تا ار دوستان رفتیم دربند و جاتون خالی باز خوراکیهای متنوع زدیم به بدن و باز کلی خندیدم و غیبت کردیم و نتیجش اینه که امروز چشمام شبیه مغولا شده و از خواب دارم می میرم

بعد هفته پیش که رفته بودم ولایت یکی از دوستای صمیمیه دوره دانشگاهم که بعد از تموم شدن دوره لیسانس رفته بود کانادا بر گشته بود و خلاصه بعد از ۴ سال کلی حرف داشتیم که با هم بزنیم ..اینقدر تعریف کرد که دل منو آب کرد و گفت به هیچ عنوان حاضر نیست دیگه بر گرده و من از این همه علاقش به خانواده و میهن اسلامی کلی تعجب زده شدم

فتیله آخر هفته باز تعطیله خوشم می یاد این مملکت ما اگه هیچیش روی حساب کتاب نیست

این قضیه تعطیلیاش کاملا برقراره

فیلم میلمم که کلا این هفته تعطیل بوده ولی الان دارم کلی فیلم برای خودم رایت می کنم که آخر هفته که میرم ولایت مشغول باشم و نهاین استفاده رو بکنم

امروز رئیس نداریم من اینقدر خوشحالم از صبح که نگو خوشم می یادرئیسمون دو دره اساسی

خوب فکر کنم خیلی حرف زدم

فعلا بای بای

 

 

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

هزاران رازم اندر سینه پژمرد


دریغا و دریغا محرمی نیست...

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

همیشه تنهائی
در آستانه وحشت
در آستانه تب

کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد

مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاری ست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری در کتفم

 

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که یکم سرچ کنم و یه چیزای بیشتری راجع بهش بخونم..در هر صورت که به نظرم طب جالبه و ارزششو داره که بیشتر راجع بهش بدونیم

در هر صورت امروز ۱۱ تیره و پارسال این موقع ها بود که احساس می کردم زندگیم به آخر رسیده..ولی جالب اینکه این ۱ سال خیلی زودتر از سالهایی که منتظر یه چیزی و یا یه اتفاقی بودم گذشت..ولی امروزم بعد از گذشت ۱ سال هنوز سر از کار خدا در نیووردم و حکمت بعضی اتفاقا رو نمی فههم ولی چیزی که خیلی مهمه اینکه که واقعا به اینکه توی هر اتفاقی حتما حکمتی هست اعتقاد دارم

خوش باشید

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه  و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست

جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم  و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم

احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم

ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم

احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه

به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر زیادی وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!

 گفت باورت نمی شه چند وقته به این فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می کنن باور کن چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم

 اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه

 گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..

اون موقع بهش خندیدم اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی 

نمی دونم  و بازم نمی دونم

شنبه 8 تیر ماه سال 1387

عرضم به خدمتتون که ۴ شنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس درد وحشتناکی در بدن و بیشتر ناحیه پا داشتم که فکر کردم ناشی از خستگی کلاس ورزشه..خلاصه به خودم گفتم بخواب دیر برو سر کار هیچ اتفاقی نمی افته بعد از یک ساعت با زور رفتم سر کار و تا ظهر بیشتر دوام نیووردم و احساس مسمویت می کردم و فکر کردم که احتمالا از شب قبلش که شام بیرون خورده بودم مریض شدم ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه که رفتم درمانگاه و ۳ ساعت زیر سرم بودم و خانوم دکتره تشخیص دادن که از خستگیه و گرما زده شدی بعدش رفتم خونه و تا شب به حالت بیهوش بودم و هیچیم نمی تونسم بخورم ..فردا صبح دیدم نخیر انگار خوب شدنی نیستم و حالم داره بدتر می شه دیگه رفتم پیش یه متخصص و گفت که عفونت روده گرفتم و خلاصه کلی قرص بهم داد و دیگه منم با حال نزار باز برگشتم خونه و تا شب دوباره بیهوش شدم.. ولی با چشم سفیدی تموم نشستم ۱۰ کیارستمی رو که ندیده بودم دیدم و اوهامو تموم کردم

خلاصه که دوستام حواستون به این مریضیه باشه که گویا خیلی شایعه و خیلیم وحشتناکه  حتما در تابستون آب معدنی استفاده کنین و به هیچ عنوان سالاد بیرون نخورید اگه خدای نکرده مریض شدید به میزان فروان دوغ شور بدون گاز بخورید که بسی در این ۳ روز دوغ منو زنده نگه داشت

دیگه دیشب خیلی حوصله سر رفته بود یکی از دوستام زنگ زد گفت نمایشگاه گردشگریه بیا بریم ..دیگه منم که حالم خیلی بهتر شده بود گفتم بریم  و می دونین با چه صحنه ای مواجه شدم؟؟؟تا حالا این همه گشت ارشاد و گشت ویژه یکجا ندیده بودم دور پارک لاله رو محاصره کرده بودن گویا بهشون خبر داده بودن که مردم قراره تظاهرات کننقافل از اینکه مردم با نرخ تورم ۵۰ درصد توی ایران نای حرف زدن ندارن چه برسه به تظاهرات  و نمایشگاهم زود تعطیل کردن و خلاصه به کار فرهنگیم نرسیدیم

اینم از ویکند بسیار بسیار مهیج من

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

من مامانمو می خوام...

من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه...

من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ...

اینم شد زندگی...

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

خوب خوب خوب می بینم که امسال هم مثل سالهای پیش کسی قرار نیست به من کادو بده

واقعا که شما دوستین؟؟؟باید برای جلوگیری از افسردگیه من و در نهایت معتاد شدنم سریعا دست به کار بشین و کلی کادو به من بدین

جدیدا سر کار بسیار به امر شریف لگد کردن گل مشغولم و نمی دونم چرا هر چی کار گله به نام گزارشات مهم!! و فوری به من ارجاع می شه

یک عدد مانتوی خوچگل از هفت تیر خریدم که فکر کنم اولین باری که بپوشمش خوابم تعبیر بشه و گشت ارشاد منو بگیره..اما دیروز دم میدون محسنی توی ماشینشون پر  پسر بود و فکر کنم دست از سر کچل دخترا برداشتن..

بعد از خرید مانتو هم رفتم نشر ثالث و کلی برای خودم چرخ زدم و تارک دنیا مورد نیاز است! شوخی میلان کوندرا و اوهام ریچارد باخو خریدم..این آخری رو به توصیه همدل جون خریدم..

از این آقاهه تو نشر ثالث اصلا خوشم نمی یاد خیلی احساس می کنه فیلسوفه

دیگه اینکه شدیدا دارم خودمو له می کنم و زدم تو کار ورزش جهت لوز ویت کردن(؟؟!!)اما دریغ از ۱ گرم

روز همتون مبارک امیدوارم که کادوهای خوچگل خوچگل بگیرد و روز خیلی خوبی داشته باشید دوستای گلم

 

 

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

آی ۴ شنبه رفتم یک کنفرانسی به نام ابزارهای مالی اسلامی یه چیزی تو این مایه ها ..کلی خندیدم ..جای همتون خالی بود دانشگاه امام صادق برگزارش کرده بود و واقعا فیلمی بود یک سری آدمی اونجا بودن که همشون شکل هم بودن و از زیر چشمشون ریش داشتن از مجری گرفته تا سخنرانا

موقع ناهار من رفتم وارد رستوران بشم نگهبان جلومو گرفت و گفت کجا خاننووووم ؟؟!! گفتم مگه اینجا ناهارخوری نیست؟؟!!! گفت چرا ولی اول نماز بعدا ناهار و من در بهت اینکه ای بابا شاید یکی نخاد نماز بخونه  سوت زنان راهمو کشیدم رفتم تا علما نمازشون تموم بشه و به اتفاق بریم ناهار

و جالب اینکه تا حالا کنفرانسی نرفته بودم که ۲ ساعت و نیم وقت نماز و ناهارش باشه!!!!

آخر هفته هم که به امر خطیر پرستاری از کودک اشتغال داشتم!! خالم اینا رفته بودن مسافرت و تاکید کردن که من شبا برم پیش کوچولوی ۱۹ سالشونو جالب اینکه این کوچولوی ۱۹ ساله یا هر شب دیر می اومد خونه یا دوستاش پیشش بودن و منم برای خودم یا کتاب می خوندم یا فیلم می دیدم و واقعا نفهمیدم که من اونجا چه نقش ایفا می کنم

۴ شنبه از جلوی سینما آزادی رد می شدم دیدم آخ جون هم همیشه پای یک زن در میان است هم کنعان و هم حس پنهانو اوورده و کای ذوق کردم و جمعه گوش یکی از دوستامو گرفتم بردمش سینما که دیدم به به اینا تبلیغای هفته آیندشه و برای اینکه ضایع نشیم رفتیم تیغ زن و می تونم به جرات بگم در تمام عمر ۲۸ سالم فیلمی به این مزخرفی و بی محتوایی ندیده بودم و احساس کردم که با نمایش این فیلما به شعور آدم توهین می کنن

خوب من برم که باید یه گزارش تا ظهر آماده کنم اونم برای یه سری آدم خنگ خدا به داد برسه

فعلا بای بای

 

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

دیشب خواب دیدم گشت ارشاد منو گرفته و من دارم همینجور چشم سفیدی  می کنم حالا خدا داند تعبیرش چیه..البته گمان نکنم به مانتویی که من سر کار می پوشم و شبیه مانتو حاملگیه گیر بدن با خودم فکر کردم که چه قدر تاثیر گذاری این قشر زحمت کش جامعه بالاست که خوابمم باید تبدیل به کابوس بشه و برای n امین بار خدا رو شکر کردم که اینجا به دنیا اومدم و اینجور که بوش می یاد تصمیم ندارم اقدامییم برای نجات خودم بکنم

چند روزه صبحها که از خواب بیدار می شم انگار از کشتی کج برگشتم و بدنم به شدت درد می کنه و به نظرم میاد به جای ۸ ساعت ۸ دقیقه است خوابیدم..شدیدا احساس یه کمبودی در بدنم از نع نمی دونم آهنی رویی سیمانی چیزی می کنم

دیروز توی کلاس زبان ازمون پرسید که توی ۵ سال اخیر چه تغییراتی کردین و من چند دقیقه ای رفتم توی فکر و  اولین و بدترین چیزی که به ذهنم رسید افزایش چند کیلوگرم!!! وزن مختصر می باشد و از خودم شرمنده شدم به شدت 

فیلم و کتابم که این چند وقت تعطیل بوده کلا از بسکه نصفه شب می رسم خونه فقط به سرعت طلپ (تلپ؟) می شم..ولی شدیدا مشتاقم که ادامه lost ببینم و بدجوری توی خماریش موندم

خوب دوستام من فعلا برم..تا بعد

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

نمی دونم چرا جدیدا همه آدمایی که یه جوری بهشون اعتماد دارم یه کاری انجام می دن یا یه حرفی می زنن که ناامیدم می کنن و برای هزارمین بار بهم ثابت می شه که آدما واقعا اون چیزی که نشون می دن نیستن

نمی دونم چرا جدیدا جایی که باید جواب بدم مغزم قفل می کنه و زبونم لال می شه و مات مات نگاه می کنم به دیوار یا سوت می زنم..

نمی دونم چرا من باید اینقدر ضعیف باشم که جای که فکر می کنم حق با منه از ترس وارونه جلوه داده شدن واقعیتا لال بشم و نتونم درجا جواب درست بدم

نمی دونم چرا جایگاه هیچ چیز توی مملکت ما مشخص نیست

نمی دونم چرا آدمایی که همیشه شعارای ایده آلیستی می دن همیشه یه جوری آخرش گند می زنن که هر کاریم بکنن دیگه نمی تونن اون گندشونو جمع کنند

نمی دونم چرا آدما اینقدر بی پروا حرف می زنن..چرا یه لحظه فکر نمی کنن آدمی که دارن باهاش حرف می زنن چه جور آدمیه با چه طرز تفکراتی

نمی دونم چرا آدما باید از جایگاه وموقعیتشون سو استفاده کنن

این نمی دونما اینقدر زیاد شدن و چیزی که می دونم اینه که هیچ وقت جواب نمی دونما مو پیدا نمی کنم!!!

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387

 از اولش بگم دوشنبه که رفتم ترمینال جنوب و هی آویزون این سمندیا شدم تا بالاخره خسته شدن و سوارم کردنبعد این آقای راننده من متعجم که این آهنگارو از کجا اوورده بود توی مایه های بند تمبونی و روحوضی و این حرفا خلاصه کلی کیف کردیم..بعد یه خانومی عقب نشسته بودن که تا برسیم جوک تعریف می کردن و نمک می ریختن و ما رو مستفیذ(؟؟)می کردن حالا نمی دونم انگیزش چی بود واقعا!!! ولی دیگه این اواخر دلم میخواست دو تا گوششو بگیرم از ماشین بندازمش بیرون که دیگه شانس اوورد رسیدیم

دیگه بقیه  روزا آی خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم که الان چشام شده نخودچی باز نمی شه..ولی خوب کلی جای همه خالی بهم خوش گذشت و به معنای واقعی هیچ کار مفیدی جز خوردن و خوابیدن انجام ندادم..فقط یک روز رفتم خونه ففل جون (نکته جالب اینکه از خونه ما تا خونه ففل اینا ۲ دقیقه بیشتر راه نبود واقعا که دنیا چه قدر کوچیکه)و کلی حرف زدیم و غیبت کردیم و خولاصه خوش گذشت بسیاررر.. و ففل جون و همسرش کلی از من پذیرایی کردن  و خجالتم دادن

دیگه تنها اتفاق مهم همین بید این چند روز

من برم اگه خدا بخواد یکم به کارام برسم

فعلا بای بای

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

وااااااااای من می خوام برم ولایتمون هیچ مدل بلیطی اعم از طیاره..اتوبوس ..دربستی و حتی الاغ یافت نمی شود..ماااااامااااااااااااان..من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگو چشمت کور باید از هفته پیش می گرفتی هی تنبلی کردی پاشدی آخر هفته رفتی شمال به جای اینکه یکم آینده نگری کنی

ولی خوب جاتون خالی بود ۳ روز رفتم رامسر و جواهر ده و بسی خوش گذشت و هوا عالی بود وکلی حال کردم

بچه ها تورو خدا کسی آشنایی چیزی در واحدهای اتوبوس رانی هواپیمایی و از این جاها نداره من می میرم اگه تعطیلات بمونم تهران دق می کنم تو خونه یه فکری برام بکنین

 

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

خوب خوب خوب اینم پاسخ به سوال بازی وبلاگی که نازبانو جان دعوتم کرده:

اول چیزایی که عاشقشم

۱)مامان و بابام

۲)مسافرت به صورت کمپی به میزان وفور یه جوری که دیگه از بی حمومی تصمیم بگیرم برگردم خونه

۳)فیلم دیدن و همزمان چیز میز خوردن

۴)یک کیف پرپول داشتن به گونه ای که هر چی ازش بر می داری خالی نشه

۵)خورشت کرفس

۶)هر چی می خورم چاق نشم(خیلی چیپه ولی خوب چه کار کنم)

۷)موفق بودن در کارو درس

۸) کلی دوست خوب که از بودن باهاشون لذت ببرم و احساس کنم دارم ازشون چیزای جدید یاد می گیرم

۹)  ماشین شاسی بلند

۱۰) شنا کردن حالا هر جا استخر رودخونه دریا

۱۱)از آدمای صبورم خوشم می یاد آدمایی که مثل خودم زود از کوره در نرن

۱۲) یک کتابخونه پر از کتابایی که من دوست دارم و لازم نیست خودم برم بخرم

چیزایی که ازشون متنفرم

۱) از آدمایی که پز می دن و فکر می کنن بقیه خرن نمی فهمن

۲)از کاری که رئیس داشته باشه بدم می یاد(کلا از اینکه کسی بهم بکن نکن بگه چه سر کار چه توی خونه متنفرم)

۳)از دروغ گفتم متنفرم

۴)از اینکه کاریو به خاطر خوش اومدن اطرافیان انجام بدم متنفرم که این شامل رفت و آمد کردنم می شه(متاسفانه این مورد زیاد برام پیش می یاد)

۵)کشمش چه پخته چه خام

۶)آدم چاپلوس و پاچه خوار

۷) خونه تمیز کردن(شامل ظرف شستن جارو زدن و...)

۸)آدمای سیریش

۹) امتحان دادن

۱۰)رژیم گرفتن

خیلی جالب بود این بازیه یه چیزیو به من فهموند خیلی کمن چیزایی که من مطلقا ازشون خوشم می یاد یا بدم می یاد چون کلی فکر کردم تا اینا رو نوشتم

خلاصه برای خودمم تعجب آور بود!!!

 

 

 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

عرضم به خدمت همه دوستای عزیزم که از بسکه این روزا از یوژوال از آدر دیز(as usuall as other days) بوده تمایلی به نوشتن در خود احساس نکردم.

.به جز اینکه اینقدر سر خودمو با کلاس رفتن بعد از ساعت کار مشغول کردم بلکه از این احساس فسیل شدن )که به قول مادرم  یک بیماری اپیدمی در من و خواهرم است) رهایی یابم.آخه مامان جون عزیزم اعتقاد داره مگه ما چه کار می کردیم درس خوندیم.. ازدواج کردیم.. بچه دار شدیم.. زندگی همینه دیگه.. من نمی دونم شما دو تا چی از زندگی می خواین که هر کاریم می کنین باز این  احساس فسیل شدن شما را رها نمی کنه

خلاصه داشتم می گفتم یه جوری برنامه ریزی کردم که اصولا نصفه شب با بدنی خسته و کوفته می رسم خونه و بازم رضایت نمی دم برم بخوابم و حتما یا باید یه فیلم ببینم یا چند صفحه ای کتاب بخونم برای اینکه نمی دونم می خوام از کدوم قافله عقب نمونم

یک وبلاگی یافتیم امروز که به نظرم مطالبش قشنگه یه جور داستانای کوتاهه وقت کردید یه سر بهش بزنید http://piaderou.blogfa.com/8703.aspx و عکسشم اگر خواستید ببینید از اینجا ببینید http://sainttouka.blogfa.com/

خدا به دور مطمئنما این همدل یه روزی به خاط محبت ذاتی که با من داره عسکمو می زاره توی وبلاگش و رها هم می گه من بهش گفتم گناه داره ولی گوش نداد

خلاصه که من اگر نمی نویسم اما روزی شونصد بار مطمونا به وبلاگاتون سر می زنم که ببینم یه وقت آپ نکرده باشید از دستم در رفته باشه

نازبانو جان حتما توی بازی شرکت می کنم اما الان دیرم شده باید برم

زود زود می نویسم

فعلا بای بای

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

دارم از عذاب وجدان می میرم...

به جای هزار و یک کار مفید که از صبح می تونستم انجام بدم ..فقط دارم وبلاگ  میخونم و جالب اینکه هنوزم تصمیم ندارم بی خیال بشم(نه اینکه وبلاگ خوندن وقت هدر دادن باشه نه...ولی به اندازه)

تازه چند تا وبلاگ پیدا کردم که گویا به صورت جهانی مشهور می باشن و پستاشون توی روزنامه ها چاپ می شه و گویا خانوم لنا شاد در شباهنگ به پستاشون اشاره می کنن ..

تازه فهمیدم انگار جنگ و دعوایی هم بین این وبلاگ نویسان مطرح هست و بعضی وقتا سعی در ضایع کردن همدیگه دارن که جای بسی تاسف است که این بشر دو پا در فضای مجازی هم دست از سر همدیگر بر نمی دارند

دیگه اینکه گویا مسابقه پرطرفدارترین وبلاگ بوده و قراره جایزه بدن و از این حرفها

بعد از موقعی که فهمیدم معتادان در این فضای مجازی کم نیستن از عذاب وجدان کم شد

آهان یه چیز دیگه هم فهمیدم که هیچ وبلاگی وبلاگ دوستای خودم نمی شه

فعلا بای بای

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387

یکی از دوستام در گیر رابطه عاطفی مشابه با اون چیزی که من ۹ سال درگیرش بودم شده..خیلی برام سخته جواب دادن بهش وقتی ازم مشورت می خواد

می گه عاشقشم این کافی نیست؟؟؟اون وقت من می رم به خاطرات گذشتم که جواب سوالشو بدم

یاد روزای اول آشناییمون می افتم..چه قدرساده با هم دوست شدیم..

من ۱۸ سالم بود و تازه دانشگاه قبول شده بودم..زیاد شرایط روحیم خوب نبود چون توی دوران دبیرستان همیشه شاگرد اول کلاس بودم اما اون چیزی که دلم می خواست  دانشگاه قبول نشدم..

اون روزا به قول بچه های الان خیلی مثبت و پاستوریزه بودم..با دوستاش قرار گذاشته بودن که به من زنگ بزنن و اذیتم کنن ..اما نمی دونم چرا دلش نیومد منو اذیت کنه دفعه دومی که زنگ زد خوب یادمه ۷/۷/۱۳۷۷ بود..خودشو معرفی کرد می شناختمش از طریق یکی از دوستای خانوادگیمون باهاشون آشنا بودم..فهمیدم هم دانشگاهی هستیم...

یه حس عجیبی داشتم وقتی باهاش حرف می زدم حسی که تا اون موقع هیچ وقت تجربه نکرده بودم ..تمام خاطراتمو توی یه تقویم می نوشتم..

از همون اول می گفت من تا چند ماه دیگه می رم و چند ماه بعد از آشناییمون این اتفاق افتاد

هیچ چیز خاصی بینمون نبود دو تا دوست معمولی..روزی که گفت دارم می رم دلم گرفت اما براش از ته قلبم آرزوی موفقیت کردم

با اینکه هیچ قول و قراری بینمون نبود با اینکه چند ماه بیشتر باهاش نبودم و با اینکه توی اوج حوونی و احساسات بودم و دختری بودم که همیشه آدمای زیادی دور و ورم بودن هیچ وقت به کسی اجازه ندادم بهم نزدیک بشه توی ذهنم همیشه با اون بودم ..

 بهم زنگ زد..نمی دونستم از خوشحالی چه کار کنم..

احساس غرور می کردم ازاینکه منو فراموش نکرده و شب ژانویه که اینقدر اونجا شلوغ پلوغه  یاد من بوده

گفت که داره درس می خونه و سرش خیلی شلوغه خوشحال شدم

هیچ وقت با کسی اینقدر احساس آرامش نمی کردم..

ارتباطمون بیشتر شد..توی همه چیز راهنماییم می کرد..منو یاد بابام می انداخت..

دیگه همه توی دانشگاه این قضیه براشون حل شده بود که من نمی خوام کسی تو زندگیم باشه

اما همیشه براشون جای سوال بود که چرا؟

از رابطه مون فقط من و خودش خبر داشتیم

 ۹ سال به تلفنای شبانه و چت کردنا و سالی ۲ بار اومدناش رضایت دادم..نه اینکه دلم نگیره چرا خیلیم دلم می گرفت این وبلاگم در نتیجه یکی از همون دلتنگیای شدید به وجود اومد..

اما دوستش داشتم و مطمئنم اونم منو دوست داشت..

تصمیم گرفتیم درسمونو ادامه بدیم تا اوضاع بهتر بشه..ادامه دادیم..صبر  کردیم...همش می خواستیم همه چیز ایده آل باشه..

اما نمی دونم چی شد؟واقعا نفهمیدم کی از هم دور شدیم ..نه فکر کنید من کسی توی زندگیم اومد نه ..اما اون اینقدر درگیر کار و درسش بود که من براش کمرنگ شدم..نه اینکه فهمیده این کارو بکنه..فکر می کرد من همیشه هستم..این بقیه کارا بود که باید سر و سامون می داد ..به قول خودش همه این کارا به خاطر من بود..یه روزی احساس کردم که من براش توی اولویت آخرم..دیگه نمی تونستم  تحمل کنم..تصمیمو گرفتم ..بهش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم...و اونم هیچ تلاشی برای برگردوندن من نکرد...به همین سادگی..

حالا واقعا باید به این دوستم چی بگم؟عشق براش کافیه؟!!

 

 

 

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

خوب خوب خوب من اومدم و از احساس افسرگیه هفته پیشم هیچیش باقی نمونده

ولی کلا باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم ..همیشه آدم کم صبری بودم اما الان دیگه شورشو در اووردم سریعا از کوره در می رم ..مثلا دیروز یک شستشوی اساسی به یکی از آقایان همکار عزیز دادم و پهنش کردم روی بند..البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم..دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم

از هفته پیش براتون بگم که من با چشم سفیدیه تمام رفتم خونمون به مدت ۴ روز و برای هیچ یک از مدیران عزیز تره هم خرد نکردم یعنی اولش گفتم نمی رم اما بعد با خودم فکر کردم این که نشد اینا هر کاری دلشون می خواد بکنن من برنامه ریزی کردم و میرم..البته خوب مدیرمونم یکم منت کشی کرد چون خودشم فهمید که کار بسی زشتی کرده(الان دماغم دراز شد از این دروغی که گفتم)

و اما این ۴ روز خوردیم و خوابیدیم و دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم خوانیدیم و lost دیدیم..ااین سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه اما بعدش به دو دلیل از آرزوم صرف نظر کردم

۱- با خودم فکر کردم هواپیمای ما اگه سقوط کنه کجا سقوط می کنه ایا؟؟؟ احتمالا یا کاشان یا دلیجان در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!

۲- یه نگاهی به بقیه مسافرا انداختم و دیدم عمرا دوست ندارم با اینا سقوط کنم هیچ کدومشونو دوست نداشتم..من جک می خواستم

و شانس اووردم که منصرف شدم

و از دیروز هم که کوهی از کار روی سرمان ریخته و کلی مشق زبان و sql دارم که باید انجام بدم

دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود راستش یه جورایی به اینجا معتاد شدم!!!!

فعلا بای بای دوستام

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
افتادم روی دور بدشانسی..اعصاب ندارم...
یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

من الان کلی افسردم..از چند هفته پیش برنامه ریزی کرده بودم که از ۳ سه شنبه برم خونه(آخه یه امتحانی قرار بود برگزار بشه که اداری به من حکم داده بود که به عنوان ناظر برم)

بعد امروز حکم ماموریتمو برای رئیسم فرستادن و اونم مثل بز موافقت نکرده می گه چرا از قبل به من نگفته بودن(منم از همه جا بی خبر بدم فکر می کردم باهاش هماهنگی شده نگو که اونا یادشون رفته بگن)

خلاصه که الان خیلی ناراحتم چند هفته بود نرفته بودم خونه ..مامان بابام کلی خوشحال بودن که من چند روز می رم پیششون

متاسفانه ما آدما توی هر مساله ای فقط به فکر خودمونیم الان این آقا  داره به این قضیه فکر می کنه که سلسله مراتب رعایت نشده و جایگاه ایشون نادیده گرفته شده اصلا به احساسات من توجه نمی کنه

منم الان نمی دونم چرا ناخودآگاه اشکم داره می یاد فکر کنم دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده..من دلم خونمونو می خواد

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام دوستام

خوبین؟ خوش گذشت آخر هفته؟؟

من امروز با ذوق اومدم که وبلاگ شماها رو بخونیم اما یه جوری حالم گرفته شد دیدم هم همدل  هم رها و هم ففل جون یه جوری غمگین نوشتن ..البته من واقعا به این اعتقاد دارم که فردا روزی دیگر است و بچه ها مطمئن باشید چیزی که امروز ناراحتمون می کنه باعث می شه که یه تجربه جدید برای فردا دا شته با شیم و دلم نمی خواد شماها رو ناراحت ببینم و همین جا به اطلاع می رسونم که عامل یا عاملین ناراحتیه دوستام با من طرفن دادچ میزنم لهشون می کنم

اول بگم که امروز پست برام بسته اوورد و توش چی بود؟؟؟ ۹ تا dvd سریال lost‌..خلاصه من کلی ذوق کردم ..بهتون خبر می دم که سریال خوبیه یا نه؟

دیگه اینکه رها جونم وانهاده رو تموم کردم و یه کتاب جدید شرع کردم به اسم بازی عروس و داماد که یکی از پرفروش ترینهای نشر چشمه بوده مجموعه داستانه و بدک نیست

و jumper رو دیدم ..فیلم خیلی تخیلی بود اصولا با این جور فیلمها حال نمی کنم

خدمتتون عارضم که ۴ شنبه ۵ شنبه هم باز نمایشگاه کتاب بودم ۴ شنبه برای خودم رفتم و پنجشنبه هم یکی از دوستام گیر داد باهاش برم اما خوب این دوستم چون دنبال کتابای معماری و مرمت بود باعث شد از یه دید دیگه نمایشگاهو ببینم...

.بعد دیگه چه کار کردم؟؟؟آهان استخر رفتم و خودمو کشتم ..احساس کردم اگه بیشتر دست و پا بزنم ممکنه در لاغر شدن به میزان ۱ گرم بهم کمک کنه

آهان اینو یادم رفت بگم من در راستای جلوگیری از فسیل شدن کلی نشستم فکر کردم که چه کار کنم ...بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی  وقته می خوام  sql server یاد بگیرم و تنبلیم می شه خوم کار کنم ..برای همین یه کلاس خوب پیدا کردم و الان دوشنبه ۴ شنبه ها از ساعت ۵.۳۰ تا ۸.۳۰ می رم کلاس..اولین جلسه ۴ شنبه بید و خیلی از کلاس خوشم اومد فقط شهریش یکم گرون بود که با مدیرمون صحبت کردم و بهش قبولوندم که برای پیشرفت کارم لازمه و اونم قبول کرد نمی دونم اون روز چش شده بود خیلی مهربون بود

دیگه جمعه هم که تولد یکی از دوستام بود و براش خونه ما تولد گرفتیم و خوش گذشت جاتون خالی

خوب بچه های نازنازی دیگه من برم خونه که چشمانمان به حالت چشمان مردم مهربان چین شده است

فعلا بای بای

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

عرض کنم که زدم تو کار کتاب و کتاب خوانی و دیشب در حالت جو گیری مطلق تا ساعت ۲ نشسته بودم وانهاده سیمون دوبووار رو می خوندم و اینقدر حرص خوردم که داشتم می ترکیدم چه قدر ما زنها گناه داریم و می بینم که این مساله نه تنها در کشور ما بلکه در بلاد کفر هم به چشم می خوره..کتابو هنوز تمومش نکردم..البته دوستانی که کتاب خوت باشن(مثل جناب آرش خان )صد در صد خوندنش اما به دوستایی که مثل من بعضی وقتا جو گیر می شن و سعی می کنن کتاب خون باشن توصیه می کنم حتما بخونینش..البته خوب یه جورایی روی اعصاب و روان ادم تاثیر می گذاره ولی جالبه

دیگه اینکه امروز تولد همدل جونه تولدت مبارک عزیزم..خدا رو شکر بالاخره قبول کرد که ۲۷ سالش شده !!!!!! و دیگه برای خودش خانومیه و می تونه مامان چندین بچه باشه

دیگه اینکه این سریال lost را سفارش دادیم از طریق یک تارنمایی و حالا نمی دانیم سرانجام بدستمان می رسد یانه؟؟ شنیدیم که خیلی قشنگ است و ۳ سال است در امریکا(مرگ بر امریکا...مرگ بر امریکا) داره پخش می شه البته قبل از سفارش این محصول چون احساس کردیم ممکن است مشکل شرعی داشته باشد چون دارد در مملکتی که دشمن اصلی ماست پخش می شود سوالی از دفتر آیت الله مصباح یزدی نمودیم و جواب آمد اگر سریال را به قصد قربت تماشا کنید بلا مانع است

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ..کس را وقوف نیست که انجام کار چیست..

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

عرضم به خدمتتون که من این دو روز کلا زده بودم تو کار فرهنگی و از صبح تا شب نمایشگاه کتاب بودم..البته خوب با تو سری منو فرستادن ولی خوب توفیقی بود اجباری

جمعه که خیلی شلوغ بود و با موج آدم پیش می رفتی البته ما شدیدا با کلاس شده بودیم و در قسمت کتابهای لاتین چرخ می زذیم و بسی انتشارات مک گرهیل و سال دیدیم و کتابهایی که به نظرمان می آمد ممکن روزی روزگاری به درد خودمان بخورد برای سازمان انتخاب می نمودیم

ولی خیلی خسته شدم و نتیجش این بود که از ساعت ۷ شب خوابیدم تا ساعت ۷ صبح

دیروزم که اومدیم سر کار و کامپیوتر را روشن نمو دیم و نشستیم به خواندن نوشته های دوستان یه دفعه دیدم یک عدد رئیس بالای سرمه یک نگاه به مونیتور یک نگاه به نیش بنده که تا بناگوش بازه و می گه اگه کار واجبی نداری امروزم برو نمایشگاه..یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم

دیگه اینکه آهان راستی امتحانمم گند زدم (انتظار داشتم که نخونده خوب بنویسم!!!!!)

و دیگه اینکه پنجشنبه رفتم استخر و کلی شنا کردم و حال نمودو به حالت جنازه برگشتم خونه خوابیدم

راستی یه دوست آقایی من از دوران دانشجویی داشتم که ایشون از اون زمان به بنده ارادت داشتن ولی خوب برای من جاست فرتد بود خولاصه این آقا بعد از اینکه ناامید شدن از بنده ازدواج فرمودن و ما هم بسی خوشحال شدیم ..خوب من به صورت خیلی عادی با ایشان رابطه داشتم و خودشان چند وقت یکبار زنگی به من می زدند..نظرتون چیه که دیروز زنگ زده به من می گه من خیلی دلم برات تنگ شده(با صدای بسیار لطیف) نمی خوای منو دعوت کنی بیام خونتون(باز با همون صدای لطیف)منم اول با خودم گفتم خجالت بکش دختر این زن داره  شوخی می کنه منظور بدی نداره بعد دیدم نخیر قضیه داره جدی می شه دیگه مجبور شدیم به گونه ای صحبت کنیم که طرف از خودش خجالت بکشد(البته بعید می دونم که از خودش خجالت کشیده باشه)

خوب بچه ها من برم اگه خدا بخواد یکم کار کنم

فعلا بای بای

 

 

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387

به به ..به به ..چه کارمند نمونه ای... الان یکم مونده به ساعت ۷ و اینجانب به دلیل وجدان کاری بسیار بالا هنوز سر کار هستم.. (حالا کی به کیه که امروز روز کارگره و کلا از صبح برامون اضافه کاری حساب می شه اونم دو برابر)لازم به ذکره من الان اصالتمو به همه دوستان ثابت کردم

عرض کنم خدمتتون که از اون جا که دوستان وبلاگیه بنده بسیار راز نگه دار بودن..و به اندازه ا روزم نمی تونند حرف توی دلشون نگه دارن منم که خوب کلا اگه حرفیو نزنم می ترکم عزیزان..خدمتتون عارضم که فردا ۱ هفته می شه که من اولین قرار وبلاگیمو در زندگیم داشتم(یه جوری می گم انگار فتح کبیر کردم و بقیه تا حالا شونصد تا قرار وبلاگی داشتن)

واقعا برام تجربه خیلی جالبی بود و اصلا باورم نمی شد که بتونم با بچه ها اینقدر زود صمیمی بشم و رابطه خوبی برقرار کنم(بچه ها هم که عبارت بودند از رها جون ..همدل بانو و ففل خانوم) که واقعا بر و بچ پرفکتی بودن

خلاصه که بسیار دوست داریم که رابطه دوستیمان ادامه پیدا کند که حتما هم همینطور می شود

دیگه اینکه بنده فردا امتحان دکترا دارم و از بسکه مطالعه کردم الان محو شده امو از الان می تونین بهم بگین خانوم دکتر(حالا نمی دونم چه جور دکتری دیگه)همدل جون دیگه نگران آلرژیت نباش بیا پیش خودم..رها خانوم شما هم دیگه از درد خانومها رنج نخواهید برد و ففلم که شوهرش دکتره خوبش می کنه دیگه یادم نیست بقیه دوستا هر کدو م مشکلی داشتن من مجانا در خدمت هستم

دیگه جمعه هم که می خوام برم نمایشگاه کتاب البته بصورت ماموریت اداری

واینکه پرسپولیسو دیدم خیلی باحال بود آدم یاد غم و غصه ها و واقعیتای زندگی می یوفته حتما ببینید

من برم دیگه تا نیومدن بندازنم بیرون

آخر هفته خوش بگذره

برمیگردم .....حتما

 

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم»

چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد. 

 نادر ابراهیمی

یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

ببینم تا حالا براتون پیش اومده که صبح از خواب بیدار بشید و آماده بشید بیاید سر کار بعد در حالیکه هنوز چشماتون پف کرده ست تصمیم بگیرید  که کیفتونو عوض کنید چون خسته شدید از اون یکی..بعدش بیاید سوار تاکسی بشید و وسطای راه بیاید پول در بیارید یه دفعه ببینید ای دل غافل کیف پولتونو تو اون یکی کیف جا گذاشتید حالا هی عرق کنید که چه کار کنم چه کار نکنم بعد صبر کنید همه پیاده بشن یواش به آقاهه قضیه رو بگید بعد ببینید ا شانس اووردید چه آقای مهربونیه بگه این حرفا چیه دخترم پول نداری می خوای من بهت بدم  بعد با خودت فکر کنی که بابا هنوزم آدمای خوب پیدا می شن

عرضم به خدتمتتان که دیروز این جانب یلدای گوش دراز در پی تماسهای مکرر همسایه این خونهه که خریدم و یه روزم توش ساکن نبیدم رفتم اونجا و پول شارژ پرداخت کردم حالا نمی دونم من سر پیازم یا ته پیاز چمیدونم اینقدر گوشام درازه که همه در برخورد اول فقط گوشامو می بینن

چند وقتیه فیلم ندیدم شدیدا فیلم خونم اومده پایین دیروز رفتم از این آقای فیلمیمون ۴ تا خریدم دو تاش از فیلمایی که تازه اکران شده ۲۱ و jumper  حالا دیدمشون میام راجع بهشون می نویسم که آیا ارزش دیدن داره یا نه

بعدش دیگه اینقدر کارای ریزه پیزه دارم که باید انجام بدم که نگو

خوب فعلا بای بای دوستام تا بعد

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387

سلام سلام

خوبین دوستام؟

من دیروز در کلاس زبان مورد حمله استاد و بقیه همکلاسیهای عزیزم قرار گرفتم  و یک تنه با زبان الکن خود این حمله را پاسخگو بودم..نمی دونم شاید باید طرز فکرمو راجع به سیاست و شرایط فعلی ایران تغییر بدم..همه به اتفاق نظر منفی راجع به رای دادن داشتن اما خوب من طبق معمول شعار همیشگی انتخاب بین بد و بدترمو اعلام کردم و کم مونده بود مورد ضرب و شتم قرار بگیرم..

بعد از کلاس رفتم دایره زنگیو دیدم و به نظرم نسبت به کار اول یه کارگردان فیلم بدی نبود یکم قاطی پاطی بود اما به یک بار دیدنش می ارزه ..

بعدیک عدد از کارمندامون بازنشسته شده الان براش جشن گرفتیم و کلی مهمونی بازی داریم یک خانومه ۶۰ ساله بید دیگه باید بازنشسته می شد چون جو اداره ما الان یه جوری شده که منم کمک کم باید بازنشسته بشم چه برسه به اون(اینقدر که تند تند فنچول استخدام می کنن ننه دیگه من توشون مادربزرگ محسوب می شم)

خوب من فعلا برم تا بعد

 

شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

سلام  سلام

من الان در حالت جو گیری مطلق به سر می برم یک عدد کتاب خوندم توانگران چگونه می اندیشند

بعد داستان زندگی ۷ تا آدم مهم و پولدار بید بعدش نتیجه اخلاقیه این کتاب این بود که این آدما هیچ کدوم از اول نات اونلی پول نداشتن بات آلسو یک کلاسم درس نخونده بودن بعدش من با خودم فکر کردم که پس منی که وضعیتم از ابتدای کار این آدما خیلی بهتره حتما می تونم مهم و پولدار بشم و از روز پنجشنبه همش خواب می بینم که یا رستورانهای زنجیره ای زدم در تمام دنیا(دقت کنید افق دیدو دنیا نه ایران) یا هتلهای زنجیره ای یا تور گردشگری که البته این آخریو چون از قبلم خیلی بهش فکر می کردم پررنگتر می دیدیم توی خواب

خلاصه بگذریم

آخر هفته خوبی داشتم چون روز چهارشنبه هم خودمو خجالت دادم و تعطیل کردم و تشریف بردم ولایتمون و بسی خوش گذشت

و امروز صبح که اومدم کل خوشی و سرمستی آخر هفته ضایع شد چون یک عدد فیش حقوقی روی میزم دیدم که پس از کسر اقساط طاق و جفت فقط ۶۰۰۰۰ تومان ازش باقی مانده بود دوستای عزیز بگید من با این مبلغ تا آخر ماه باید جطوری گذران زندگی کنم

هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم

فعلا بای بای

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..
دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

فکر کن مسئول انبارتون که معلوم نیست از ته کدوم کوره دهاتی فرار کرده (قابل توجه که خودمم دهاتیم !!!) بیاد وایسه بالای سرت مثل.. و پرو پرو صداشو بلند کنه که چرا کیست که عوض شده کیس قدیمیتو هنوز نفرستادی انبار بعد شم در بد بودن و عفونت بودن همشهریای من حرف بزنه و از خاطرات بدی که تو اون شهر داشته تعریف کنه..(باز تاکید می کنم که ایشون از کوره دهاتی تشریف اووردن که احتمالا اصلا اسمش روی نقشه نیست)بعدم به من بگه شما نه که ماشین نداری بلد نیستی روی صندلی درست بشینی در نتیجه اهرم صندلیت هرز شده( حالا نمی دونم ربط... به شقیقه چیه) حالا مجبوریم هزینه کنیم یه صندلیه جدید براتون بخریم انگار از جیب مبارک قراره خرج کنن آهان اینو داشته باشین یه پشت چشمی نازک کنه و بگه من از روزی که اومدم توی این سازمان هر دختری اومده به من نظر داشته اما خوب من چشمم هیچ کودومشونو نگرفته(و این صحبتها همه در حالی گفته می شد که من و همکارم سرمون در داخل مونیتورمون بود و اصلا حتی بهش نگاهم نمی کردیم چه برسه که جوابشو بدیم)

بگذریم این اتفاق چون همین الان افتاد احساس کردم باید سریعا بنویسم

بعد اینکه من تا حالا دکتری نرفته بودم که منشیاش دو تا پسر باشن اونم از نوع مو سیخ سیخی و اوایی اما دیروز رفتیم و دیدیم بعد دکتره اینقدر مهربون بود یه خانومیه داشت جلوش از سرفه خفه می شد بعد این همینطوری تست ریشو دید و گفت خانوم ریت داغونه یه سری دارو نوشتم سر وقت مصرف کن و این در حالی بود که خانومه قرمز شده بود و نمی توست نفس بکشه و در حال دست و پا زدن بود و شوهرش بغلش کرد بردش بیرون بعد دکتره به من گفت شما خانوما چرا اینقدر کولی هستین دیدی داشت چه فیلمی بازی می کردو خودشو لوس می کرد(من:با چشمای قلمبه دکترو نگاه می کردم و پشیمون شدم از اینکه مشکلمو بگم)

امروز می خوام برم دایره زنگیو ببینم شنیده ام زیاد هم جالب نیست اما باید ببینم

خوب من برم ناهار بخورم که دارم از گچنگی می میرم

فعلا بای بای

 

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

ساده است ستایش گلی

                                 چیدنش

                                             و از یاد بردن که آبش باید داد 

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

سلام دوستام....امیدوارم که آخر هفته خوش گذشته باشه

من که نفهمیدم چطوری گذشت این آخر هفته...خداروشکر یکم مشکلاتم حل شده و فکرم تقریبا آزاده..زن دوم و به همین سادگی رو رفتم..زن دومو که خوب میشه حدس زد چه جور فیلمیه و از سیروس الوند بیشتر از این انتظار نمی رفت و اما به همین سادگی برعکس همه آدمایی که از وسط فیلم صدای اعتراضشون می یومد که این چه فیلمیه منو خیلی تحت تاثیر قرار داد و احساس کردم که چه قدر قشنگ زندگیه زنای ایرونیو به تصویر کشیده و جالبترین نکته هارمونیه کامل اسم فیلم با فیلمنامه بود در هر صورت توصیه می کنم ببنید اونم توی سینما آزادی

دیگه اینکه دلم می خواد یه کار جدید بکنم احساس می کنم زندگیم خیلی یکنواخت شده صبح بیدار شو بیا سر کار ..اونم یه کاری که هیچ پویایی توش نداره و هیچ چیز جدیدی که یاد نمی گیرم تازه چیزاییم که بلد بودم یادم رفته کلا دلم تحول می خواد دلم تخصص می خواد احساس می کنم توی هیچ چیز متخصص نیستم ..مای روم میت اعتقاد داره که من خیلی توقعم از خودم بالاست  و به قول اون من الان زندگی پرفکت دارم..عمرا ..ابدا این حرفشو قبول ندارم

حالا این هفته می خوام یکم جستجو کنم برای یافتن یک کار دوم نات اونلی فور پول بات آلسو فور پیشرفت خدا به خیر بگذرونه پروژه جدیدو

خوش باشین..تا بعد

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد..
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387
نمیشه که یه مداد سیاه بگیری دستت و روی یه کاغذ سفید، هرچی دلت خواست خط خطی کنی و بعد با یه پاک کن بیفتی به جونش که باز سفیدش کنی... هر چی هم که مدادت نرم باشه و پاک کنت عالی و تو ماهر، دست کم ردِّ فشار دستت روی کاغذ میمونه و پاک نمیشه! خوب که نگاهش کنی، جای خط خطی هاتو می بینی، حتا اگه تو نظر اول مثه اولش سفید به نظر بیاد
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

سلام

کتاب بلندیهای بادگیر یا همون عشق هرگز نمی میرد امیلی برونته رو وقتی دبیرستانی بودم خوندم یادمه چه قدر اون موقع تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا اون قسمتی که هیت کلیف بعد از ۳ سال برگشت ودید کاتی با ادگار لینتون ازدواج کرده اما هنوز هونطوری دوستش داشت

اما بعد از ۱۰ سال بر حسب اتفاق با اینکه اصلا از فیلمهایی که mbc2 نشون می ده خوشم نمی یاد دیدم داره فیلمشو نشون می ده و عجیب اینکه با اینکه فکر نمی کردم دیگه در سن شتری از دیدن اینجو فیلمها احساساتی بشم کلی گریه کردم حالا خوبه کسی خونه نبود آبروم بره

ولی واقعا فکرم به این قضیه مشغول شد که واقعا اگر عشق واقعی باشه هر اتفاقیم بیفته آدم بازم معشوقشو دوست داره و هیچ وقت نمی تونه اونو با هیچ کس دیگه عوض کنه و هیچ وقت نمی تونه خاطراطی که با اون داشته فراموش کنه ..نمی دونم شایدفکر کنیدخیلی  ایدئال فکر می کنم شایدم می گید هنوز توی خواب خرگوشیم ولی واقعا اینطوری فکر می کنم

خلاصه که مادر خدا همتونو عاقبت به خیر کنه

سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387

بابا مردم چه قدر بیکارن به خدا ..یه آدم بیماری بود از همکارای بنده که به صورت ناجوانمردانه یک سری عکس از کامپیوتر من دزدیده بود و برام توی اورکات پروفایل درست کرده بود خلاصه بعد از کلی مکافات که کشیدم تا حذف شد و آقاهه که به سزای اعمالش نرسید هیچ یه بدبخت دیگه به جای اون از اداره اخراج شد الان می بینم توی ۳۶۰ هم برام پروفایل درست کرده من در این سال جدید از خدا می خوام که همه بیمارارو بالاخص این آقا رو شفای عاجل عنایت فرماید..آمین

جالب اینه که این سیستم امنیتی ۳۶۰ اینقدر دقیقه که میگه باید عکسارو برام پست کنی تا باور کنیم تو راست می گی

بگذریم..از روز اول عید اینقدر خوابیدم و فیلم دیدم و غذاهای خوشمزه زدم به بدن که کل خستگیه این مدتم از بین رفته..خدمتتون عارضم که از کارتونهای در پیت گرفته تا  سریالا و فیلمهای سینمایی وطنی و غیر وطنی و مجاز و غیر مجاز و نذاشتم حروم بشه..یک عدد بالش جلوی تلویزیون روی زمین و مدام این کانال اون کانال خلاصه که کلی حال کردم

خلاصه که اینم از برنامه عید بنده که به صورت جدی تصمیم داشتم برای آزمون دکترا آماده بشم به این نتیجه رسیدم چه خبره ادم این همه درس بخونه خودشو اذیت کنهحالا ایشالا آشپزیمو تقویت می کنم که عید که تموم شد مامانم پیشم نبود از گرسنگی نمیرم

خوب دوستام من برم می خوام فیلم last king of scottland ببینم

خوش باشید

بای بای

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

چه حس عجیبی دارم ..

از ۲ ساعت پیش که نشستم پشت کامپیوتر و دارم email های قدیمیمو می خونم و با چند تا از همکلاسیای دانشگاهم می چتم احساس می کنم برگشتم به ۵ ۶ سال پیش به دوره لیسانسم..

انگار که یه نفر داره قلبمو فشار می ده و هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد..

بعضی وقتا فکر می کنم چه قدر خوبه که در حالت عادی اینقدر درگیر کار و درس و روزمره گیای زندگیم که وقتی برای فکر کردن به گذشته ندارم اگرچه هیچ وقت ازش غافل نبودم اما اینطوری عمیق جوری که امشب دارم بهش نگاه می کنم ندیده بودمش

یاد اون شبایی افتادم که تا صبح پشت کامپیوتر می نشستم و یه لحظه خوشحال بودم و یه لحظه ناراحتو تند تند از چشمام اشک می یومد و همیشه فکر می کردم این چیزی که دچارش شدم عشق نیست و عشق چیزیه که تحت کنترل انسان نباشه در حالی که من همیشه کنترل رفتارامو دارم و دریغ که اشتباه می کردم

نمی دونم نصفه شبی فکر کنم خل شدم..اما هنوزم نمی فهمم و این نفهمیدن اذیتم می کنه..دیدین وقتی عزیز ترین کس آدم مریض باشه و تو یه مدت شاهد بیماریش باشی و بعد بمیره خیلی راحتتر قبول می کنی تا وقتی یه دفعه از پیشت بره..

من دقیقا حالت آدمیو دارم که عزیز ترین عزیزش یه دفعه از جلوی چشمش بپره و هیچ وقت نفهمه چرا...

چه قدر روزا تند تند می گذرن..امروز باز توی آیینه که نگاه می کردم یه موی سفید جدید پیدا کردم باورتون نمی شه با موهای سفیدم خیلی حال می کنم

تا بیشتر پرت و پلا نگفتم برم بخوابم

شب بخیر

 

 

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

خدا به دادمون برسه با مجلس این دورهدقیقا گلچین شده از تندرو ترین راستیا

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

وای من امروز برای اولین بار در عمرم یه چیزی برای خود خود خودم دارم...امروز رفتم دفتر خونه و سند خونه رو به نامم کردم یه جورایی خوشحالم

راستی یادم رفته بود بگم گفته بودم می خوام دکتر بشم  مرحله اولشو قبول شدم  البته مرحله اولش زبان بود مهم دو مرحله بعدشه اما خوب یکم به خودم امیدوار شدم

این آخر هفته هم که دو تا فیلم دیدم یکی stormy sundayکه خیلی فیلم خوچگلی بود حتما ببینیدش و یکی دیگه فیلم nine lives که اونم خوب بود

امروز خیلی احساس خوبی دارم

فعلا بای بای...

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

یادش بخیر یه موقعی نزدیک عید که می شد تمام دغدغه زندگیم این بود کارت  unicef بخرم و یه شعر قشنگ پیدا کنم روش بنویسم و به تمام اونایی که دوست دارم بدم بعد از اون برم خودمو توی اینترنت خفه کنم و کارت الکترونیکی خوچگل پیدا کنم و برای دوستای عزیزی که پیشم نیستن بفرستم

اما امسال اینقدر فکرم مشغوله که فقط از ترافیکه خیابونا می فهمم نزدیک عیده

 امسال اصلا دوست ندارم عید بشه چون تلخترین خاطره های زندگیمو یادم می ندازه یادم می ندازه که  آدما حتی دوست داشتناشونم با حساب و کتابه.. یادم میندازه که آدما چه بی معرفتن چه راحت همه چیو زیر پا می زارن

ای مادر دوباره من سر درد دلم باز شد الکی الکی.. چه قدر دلم گرفته

 

 

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386

سلام به همه

خدمتتون عارضم که تعطیلات جای همتون خالی با چند تا از دوستان رفته بودم کنار دریا

 البته نه دریای شمال رفته بودم بوشهر..خوچ گذشت و استراحت توپی کردم تقریبا ۱۰ سال پیش رفته بودم بوشهر واقعا تعجب کردم چون خیلی بهش رسیده بودم و ساحل خوچگلی داشت

بعد اینقدر میگو خوردم که فکر کنم تا ۱ سالی دلم نخواد ریخت میگو ببینم

دیگه اینکه یه همکار قشنگ من دارم که گلاب به روتون چند وقته به من گیر داده و متوجه نمی شه که نه یعنی چه دوستان اگه یشنهادی در زمینه دک کردن این آدما دارن دریغ نکنید لطفا

من فعلا برم به کارای عقب مونده برسم که الانه که صدای جیغی از اتاق رئییس بیاد

راستی به دلیل مسافرت ۴ روزه فیلمی ندیدم که بهتون توصیه کنم ببینید

خوش باشید

 

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

من دیشب juno رو دیدم بدک نیست به یک بار دیدن می ارزه

این رئیس ما نمی دونم چش شده کلا اعصاب نداره .. خدا به خیر بگذرونه

 

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386

سلام سلام

من الان احساس خوشحالی دارم یه باری انگار ازپشت تپل من برداشته شده

فقط الان کاری که باید بکنم و به نظرم پروژه همچین کوچیکیم نیست اینه که باید خونه رو شش ماهه رهن بدم حالا اگه کسیو سراغ داشتید معرفی کنید دیگه ۶۰ متر نوساز اکازیون گوگوری مگوری

بعدش دیشب atoniment دیدم بدک نبود موضوعش جالب بود اما یکم خسته کننده بود ولی توصیه می شود که ببینید No country for old man هم گرفته ایم اما هنوز وقت نشده ببینیم

الان برم سر کارم فعلا باز خدمت می رسم

adios

دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386

سلام به همه مخصوصا همدل جونم که غیبتمو احساس کرده بود

من الان خیلی خوشحالم چون بالاخره خونه خریدم باورتون می شه ؟؟خودم که باورم نمی شه چون کلا ناامید شده بودم..البته در حالت کلی نصف پولم کمه که نمی دونم قراره تا ۲۵ فروردین از کجا بیارم

دیگه اینکه این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود ۲ روز که کنفرانس شهر الکترونیک بودم که نه تنها خیلی از نظر علمی سطح پایینی داشتبات آلسو ناهاراشم خیلی بدمزه بود

بدشم که نمایشگاه بازار سرمایه بود ۲ روز در آنجا به سر می بردیم اما امروز دودر کردم نرفتم تا به کارای عقب موندم برسم چون رئیس کم کم داره صداش درمی یاد

خوب من فعلا برم سعی می کنم زود زود بیام(آخه نه که همه صف کشیدن ببینن من کی آپ می کنم که نظر بدن)

 

 

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
بالاخره دیشب علی سنتوری مهرجویی رو دیدم واقعا فیلم قشنگی بود ..معلوم بود که بهش اجازه اکران نمی دن یکم خفن بود دیگه ..اما تونستین ببینینش حتما
پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

چه روز دلگیری..

از ولنتاین متنفرم..

امروز سفید رو هم دیدم..

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

احساس افسرگی مزمن می کنم

دیشب فیلم blue را دیدم می دونم خیلی قدیمیه اما خوب چه کار کنم من ندیده بودم تازه قرمز و سفیدش هنوز مونده که نمیدونم کی حس داشته باشم ببینم

دیگه دارم از دست این روم میت گرامی گلاب به روتون حالت تهوع می گیرم..وارد خونه که میشم احساس می کنم میدون جنگ وارد شدم

کاش افسردگیم زیاد طولانی نباشه

شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

وای چه قدر خوبه آدم مامانش پیشش باشه

 این هفته دو عدد فیلم جشنواره دیدیم..یکی در میان ابرها..و یکی همیشه پای یک زن در میان است..به نظرمان در میان ابرها فیلم تقریبا خوبی بود ..اون یکی هم طنز بامزه ای بود

و اما در دنیای تئاتر بعد از افرای بیضایی که تا چند هفته منو در حالت خلسه نگه داشته بود چشممان به ملاقات با بانوی سالخورده سمندریان روشن که بس جالب و دیدنی بود توصیه می کنم حتما ببینیدش این پیام دهکردی خیلی خوچگل بازی کرد(البته این خوچگل از زبان همدل جان بود)

الان می خواهیم برویم یکم به کارهای علمی برسیم و برای دکترا اینا بخونیم(مامانم اینا)

 

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

 

آرزو به دلم موند این هم خونه ایه گرامی من یه روز؟؟؟ نه بابا ۱ ساعت خونه نباشه و من نفس بکشم اما مگه می شه.. دریغ از یه دوست ..خدا به دور همه پسرا می خوان گولش بزنن و ازش سو استفاده کنن

خدا یه عقلی به اون بده یه پولیم به من

 

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

خداوندا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

و چیزی را که تو دیر میخواهی زود نخواهم

شنبه 6 بهمن ماه سال 1386

واقعا این مملکت ما بی نظیره..

۱ هفته ایه تصمیم گرفتم یه آلونکی برای خودم بخرم که اگه خدا بخواد امسال دیگه اگه اسباب کشی کردم برم خونه خودم..ولی هر چی می گردم بیشتر نا امید می شم..این جماعت مشاورین املاک عزیز هم تنها کاری که بلدن اینه که آدمو هول می کنن که خانم اگه الان نخریدی دیگه بعد از عید دنبالش نباش چون نمی تونی بخری

آیا به نظرتان من خانه می خرم؟؟؟؟؟

چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386

فکرشو بکنین می خوام برای امتحان دکترا بخونم آیا قبول می شوم

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

هر چه که نگاه می کنم می بینم شیار عمیقی که روی روح من کنده ای آنقدر عمیق شده است که فکر کردن به آن هم دردم می آورد آنهم چه دردی  ...چقدر خوبه خاطره ای مشترک با تو از یک روز برفی ندارم که این روزها خوره بشود و بچسبد بیخ گلویم و خفه ام کند

؛اطلسیهای خیس؛

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

از میان تمام بازی های کودکانه مان

تنها

یادم تو را فراموش

را

خوب بلد بودی

 

؛پژمان الماسی نیا؛

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

برف می بارد نرم

برف می بارد سخت

برف می بارد سرد

و من در ابتدای این جاده همیشه

نگاه گرم تو را

 به انتظار ایستاده ام

مثل همیشه....

برف  می بارد

و انتظار تو را دفن می کند

 

؛پژمان الماسی نیا؛

دوشنبه 3 دی ماه سال 1386

از این شب هم که بگذری..دیگر نه خاطره ای از این مسافر می ماند..نه صدایی و نه تصویری..

تنها شاید گاهی به هوای صبح یادی در ذهنت تازه شود..شاید

شب یلدا هم تنها..

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد چنان که من رها شدم
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت..

می شوی تنهای تنها می دهم اینسان عذابت..

می روی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که می دانم هم آغوشی..

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بوده بودم..

تو فریبم داده بوده بودی من فریبت خورده بودم..

راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا..

ترک جانم کرده ای جانا چرا..بی وفایی بی وفایی بی وفا..

 

شنبه 10 آذر ماه سال 1386

۵ ساله می شوم با چانه شکسته پر از بخیه از ایوان خانه پرت شده  بودم با دوچرخه..

۷ ساله می شوم با مقنعه کج و کثیف در راه مدرسه به خانه.. تخس تر از ۵ سالگی..

۱۰ ساله می شوم می دوم توی کوچه با دوچرخه با همه بچه ها با اعتماد به نفس مسابقه میدهم و می برم و غش غش می خندم..

۱۵ ساله می شوم کتابهایم را می جوم شاگرد اول می شوم..

۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد دفترچه خاطرات دارم.. توی دفترچه خاطراتم می نویسم عشق که می گویند همین جوریست؟

۲۰ ساله می شوم  هر روز جای بخیه روی پیشانیم را وارسی می کنم به امید آن که بهتر شده باشد ..

۲۱ ساله می شوم شیطنت می کنم بیش از پیش عاشقم دیگر نه شب شب است و نه روز روز اما همچنان جای بخیه پیشانیم برای مهم است

۲۴ ساله می شوم روز شماری می کنم برای سالی که تولدم را با هم جشن بگیریم عشق آتش می کشد و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم

۲۷ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز .. یاد گرفتم که آدمها را از زندگیم حذف کنم..دیگر خودم را توی آینه نمی بینم چه برسد به جای زخم کهنه روی پیشانی..دوست دارم مشروب بخورم تا گلو که یادم برود کجا بوده ام..چه ها دیده ام..چه ها کشیده ام و چه قدر همیشه تنها بوده ام..

۲۷ ساله شدم.....تمام!!!