آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

دیشب از مهمانی که برگشتم به خودم قول دادم فردا صبح اولین کاری که می کنم نوشتن باشد نوشتن اینکه پارسال همین وقتها بود که در همین خانه دیشبی مهمان بودم  مهمان دخترکی  دوست داشتنی که دانشجوی هنر بود  با یک سری آدمی که تا صبح نشستیم و  از هر دری حرف زدیم و از خودمان گفتیم و  خسته نشدیم و از مصاحبت همدیگر  لذت بردیم که همان شب قرار گذاشتیم که دیدارهایمان به همین جا ختم نشود..آن شب تمام شد و  نه تنها دیگر آن آدمها را ندیدم که حتی آن همراهی که مرا با آنها آشنا کرده بود هم دیگر در زندگیم وجود ندارد و انگار که هیچ وقت این آدمها وجود نداشته اند..حالا دیشب رفتم به همان خانه ... وارد کوچه که شدم لبخندی زدم و یاد آن شب افتادم ..وقتی به در خانه رسیدم تعجب کردم و وقتی پله ها را بالا رفتم و و وارد همان خانه شدم قلبم از حرکت ایستاد ...همان خانه بود فقط چیدمان هنریش تبدیل شده بود به یک چیدمان خشن مردانه... دخترک از آنجا رفته بود نمی دانم برگشته بود شهرشان یا نه ..من در آن خانه بودم با یکسری آدم دیگر..با آدمهایی که گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم..اما ترسیده بودم .آن آدم سرزنده در مهمانیها نبودم..همه هم این را متوجه شدند...مدام فکر می کردم به این که چه قدر آدمها در زندگیمان می آیند نفوذ می کنند تاثیر می گذارند و خیلی راحت می روند انگار که هیچ وقت نبوده اند ..یکچور ترس عجیب مرا گرفت...ترس از آدمها ...ترس از خودم...ترس از زندگی

یکشنبه 27 دی ماه سال 1388

ماهی سیاه کوچولو به مادرش گفت:من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ.یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟  

این تکه ای بود از کتاب ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی.. 

حتی ماهی کوچولو هم این سوال را از خودش کرد و به دریا رسید و من هنوز اندر خم کوچه چه کنم هستم.. 

شنبه 12 دی ماه سال 1388

می نویسم تا یادم نرود تمام احساسات لطیف زنانه ام تبدیل شده به فریادهای از ته گلو که بی محابا پرتابش می کنم به امید آنکه در آدم نماهای گوسفند صفت تاثیری داشته باشد و دریغ که تمامش آب در هاون کوبیدن است و فریادهایم محکم به دیوار می خورد و با شدت بیشتر بر سر خودم کوبیده می شود...

می نویسم تا یادم نرود که چیزی که زندگی این چند سال اخیر به من داده است اینست که هر روز صبر و تحملم کمتر از دیروز باشد.. هر روز بیشتر بشکنم و هر روز بیشتر به حال خودم و آدمهای دور و برم تاسف بخورم  

احساس مرده ای را دارم که دستش از دنیا کوتاه است ..

دوشنبه 30 آذر ماه سال 1388

امشب را زودتر می خوابم شاید که خواب در بلندترین شب امسال بشوید کهنه خاطرات تلخ سالهای گذشته را...

سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388

این روزها نمی دانم به لطف این پارازیتهایی است که در هوا وول می خورد و از اتفاق گویا دقیقا به سمت خانه ما نشانه می رود که اینطور گیج می زنم و انگار روی هوا راه می روم یا به خاطر گیجی ذاتیم است که یکباره چشم باز می کنم و می بینم مثلا دم محل کارم هستم یا دوباره عصر شده و دارم کلید را درقفل درخانه می چرخانم.. 

این روزها این ترافیک لعنتی برایم اعصاب و روان نگذاشته است و مدام دستم روی بوق است یا مثل و حشیها رانندگی می کنم یا سر جای پارک پاچه این و آن را می گیرم و نهایتا خودم را به خاطر رفتارهای نا معقولم سرزنش می کنم.. 

این روزها منی که همیشه دل کندن از اینجا برایم سخت بوده است و همیشه سنگ  اینجا را به سینه می زدم و همیشه با دوستان و آشنایان بحثهای فلسفی راه می انداختم و ثابت می کردم که اگر کاست بنفیت کنی بنفیت زندگی در اینجا بیشتر از هزینه هایش است احساس می کنم که کاملا دل بریده ام از این به اصطلاح وطنم .. 

این روزها مثل یک رباط برنامه ریزی شده ام صبح ها بیدار می شوم دو تکه نان  با یک پرتقال از یخچال بر می دارم مقنعه ام را به سرم می کشم و چند ثانیه ای فکر می کنم که امروز کلاس ریدینگ دارم یا رایتینگ بعد کیف کتابهایم را مرتب می کنم  و می روم سر کار هر روز برنامه ای جدید روی حافظه ام می ریزم اما انگار نه انگار همان برنامه همیشگی همان کارهای همیشگی انگار سخت شده برایم از پوسته عادتهایم خارج شوم ..انگار سخت شده برایم فکر کردن ..تحلیل کردن شرایط ..انگار سخت شده برایم حتی نفس کشیدن ...  

این روزها در نظر دیگران مثل همیشه شاد و سرزنده و موفق نشان می دهم اما درونم متلاطم است و بدتر از همه آنکه نمی دانم چرا متلاطمم..چرا وقتی همه چیز خوب است  احساس سردرگمی دارم چرا مدام فکر می کنم باید کاری بکنم که نمی کنم جایی بروم که نمی روم کسی را ببینم که نمی بینم و چیزی باشم که نیستم....

سه شنبه 10 آذر ماه سال 1388

راستی ۲۹ ساله شدم...به همین سادگی..

چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1388

 گفت : احوالت چطور است ؟ 

گفتمش : عالی است.. مثل حال گل !..حال گل در چنگ چنگیز مغول ..  

قیصر

                          

یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388

فکر نمی کردم چیزی مثل یک ساعت گشتن در شهر کتاب و خریدن یک جامدادی، دفترچه یادداشت و دو روانویس قرمز و سبز استدلر حالم را اینقدر خوب کند ...آنگونه که یادم برود نیمه های شب گذشته اینجا چه هذیانی نوشتم..

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

نمی دانم چرا نوشتن برایم سخت شده است.. 

همه چیز دور و برم خوب است اما نمی دانم این روح پرتلاطمم کی قرار است آرام بگیرد.. 

کی قرار است زیباییهای اطرافم را ببینم و صبح که از خانه بیرون می آیم خدا را به خاطر چیزهایی که به من داده شکر کنم.. 

خودم دیگر به نظر خودم هم غریبه می آیم...گاهی از خودم می ترسم.. 

چند روز دیگر ۲۹ سالم تمام می شود و هنوز نمی دانم از زندگیم چه می خواهم و قرار است به کجا برسم... 

امروز آرزوهایی که اول سال روی یک کاغذ نوشته بودم و به دیوار اتاقم زده بودم را مرور کردم به هیج کدامشان حتی نزدیک هم نشده ام به جای ماشین شاسی بلند پراید سوار می شوم و به جای خلاصی از پشت میز نشینی میزم را بیشتر چسبیده ام که یک وقت خدای نکرده کسی جایم را نگیرد...  

می گویند وقتی همه چیز خوب است انسان به خدا اعتقاد  دارد و وقتی همه چیز بد انسان به کل به چیزی معتقد نیست..چزا همه چیز خوب است و من به چیزی معتقد نیستم..

ذهنم دقیقا مثل یک کلاف سر در گم است که هر چه می کنم سر و ته اش را پیدا نمی کنم.. 

ساعت فکر کنم نزدیک نیمه شب باشد و من خواب به چشم ندارم و می خواهم تا خود صبح گوسفندها را بشمارم... 

هایده می خواند مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه..او هم خسته است از هر چی که بود و هر چی که هست شاید برای همین رفت.. 

باید رفت یا باید ماند و مبارزه کرد!!!

پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388

کامیابی تنها در اینست که بتوانی زندگی را به شیوه خود سپری کنی....

چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388

یک کاناپه راحت....یک غذای خوشمزه .... فیلم شبهای روشن فرزاد موتمن و صدای گرم و پر احساس تو دیشب مرا ساخت  و حس لذت عجیبی داشتم آنچنان که ثبتش کردم تا همیشه یادم بماند که چیزهای به نظر کوچک می تواند لذت وصف ناشدنی به انسان بدهد..

شنبه 11 مهر ماه سال 1388

نه چندان بزرگم 

که کوچک بیابم خودم را 

نه آنقدر کوچک 

که خود را بزرگ... 

گریز از میانمایگی 

آرزویی بزرگ است؟ 

 

قیصر امین پور

چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

سالهاست که صبح اولین روز مهر می آید بی آنکه دل آشوبه ای برای دیر رسیدن به مدرسه داشته باشم..بی آنکه کفشهای نو ام را جلو تختم جفت کنم و هر از چند گاه نیم نگاهی با لبخندی حاکی از رضایت به آن بیندازم.. بی آنکه یواشکی پاکن خواهرم را که شبیه کف پا بود در جامدادی خودم بگذارم و بی آنکه مامان را به خاطر خوراکیهای زنگ تفریح حرص بدم و بگویم این را می خواهم آن را نمی خواهم!

کاش زمان زاغکی قالب پنیری دید هیچ گاه نمی گذشت.. کاش دوباره تصمیم کبری و حسنک کجایی را می خواندم..

به خوبی به یادش دارم آن دخترک لاغر  و تخسی را که در جواب اجازه ندادن معلم کلاس سوم برای دستشویی رفتن هنگام گفتن جدول ضرب ۵ زل زد به معلم و با اعتماد به نفس خودش را خیس کرد و لبخند شیطنت آمیزی به لب آورد و خوب یادم هست رنگ پریده معلم را از ترس مواخذه.. 

به یادش دارم دخترکی را که هر روز مدادش را گم می کرد و با پررویی هر چه تمامتر برای مادرش دلیل می آورد که چرا مدادش گم شده و پدری را که لبخند رضایت آمیزی از جسارت دخترش بر لب می آورد و بدون کلام او را حمایت می کرد 

تمام شد آن روزهای پاییزی تمام شد و اینک این منم در آستانه ی فصلی سرد  

اما به قول نادر ابراهیمی  "هیچ چیز تمام نشده است.هیچ پایانی به راستی پایان نیست.در هر سرانجام ،مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد  و دروغ نگفته باشد؟؟؟ "

سه شنبه 24 شهریور ماه سال 1388

8 ماه پیش رفتم..

 وبلاگ جدیدی زدم هر روز نوشتم ..هر روز خودم تنها خواننده نوشته هایم بودم.. 

و هر روز احساس کردم که در سفرم و قرار است به زودی زود به خانه ام برگردم..

امروز به خاطر خودم برگشتم.. 

امروز فهمیدم که هیچ چیز و هیچ کس ارزش کوچ اجباری ندارد..

دوشنبه 16 دی ماه سال 1387

دیشب حال بدی داشتم..دلم برای همه چیز تنگ شده بود حتی برای تلویزیون کهنه و قدیمیم که مطمئنام پیش هرکسی که هست او هم دلش برایم تنگ شده کم نیست ۵ سال با هم زندگی کرده بودیم!!البته ۵ سال آنقدرها هم زیاد نیست اندازه ۵ تا انگشت دست..به اندازه یک چشم بهم زدن می توان شمردش ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ 

اینجا هم دیگر امن نیست..خصوصی ترین یادداشتهایم را نامحرمان می خوانند و به من می گویند بنده خدا با همدیگر شور می کنند و روحیات مرا مرور می کنند تا بفهمند چه قدر لطیف است و چه کار کنند که کمترین ضربه به من وارد شودو می خواهند در نهایت نیکوکاری دل مرا بند بزنند آخر مگر می شود روی دل بند زده کسی خانه ای با پایه های محکم ساخت!!می خواهند خودشان را توجیه کنند و بار عذاب وجدانشان را سبک کنند  و در نهایت به این نتیجه میرسند که من هنوز با قضیه کامل کنار نیامده ام   ..اه که حالم از آدمهایی که لباس حق به جانبی می پوشند بهم می خورد ... 

نمی دانم چطور دلت آمد خاطرات این سالهای مرا با بیگانه قسمت کنی !!!!! 

فقط مرا راحت بگذراید ..دست از سرم بردارید ..احتیاج به هیچ شور و مشورتی هم نیست.. 

۱۰ سال که قابلی ندارد دارد؟؟ اما بدان تاریخ تکرار می شود تلخ تر از آنچه که فکرش را بکنی و من با صبری که این سالهای تلخ به من آموخته منتظر می نشینم تا ببینم که صدای خنده های خانه تو چگونه محو می شود و شرینی  زندگیت چگونه به زهری بدل می شود که توی این سالها به زندگی من پاشیدی...دنیا کوچکتر از آن است که باد خبرت را باز هم نیاورد... صبر من زیاد است خیلی به اندازه تمام این سالها 

همه چیز را گرفتی حداقل می گذاشتی این گوشه دنج مال خودم باشد

اینجا هم دیگر امن نیست درست مثل خانه ام که دست بیگانه به آن دراز شده است اینجا هم دیگر امن نیست باید کوله بارم را ببندم و بروم جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس دلش برای من نسوزد و هیچ کس به من نگوید بنده خدا!!! باید یک خانه امن برای خودم بیابم   

چهارشنبه 11 دی ماه سال 1387

دیشب بعد از مدتها خوابت را دیدم.. 

شاید به خاطر اینست که این روزها همش در فکر آنم که چه خوب که اینبار با خیال راحت آمدی و مدام ذهنت درگیر آن نیست که چه کار کنی که بهترین باشد و آخرش هم به هیچ ختم نشود!!چه خوب که اینبار با وجدان راحت و شانه های خالی از مسوولیت آمدی...   

(صرفا یه یادداشت احمقانه بود جدی نگیرید!!!!!!)

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387

چه بد که کلاچیزی برای نوشتن ندارم!! 

دوشنبه 2 دی ماه سال 1387

شب یلدای خاطره انگیزی داشتم..عصر که از سر کار بر گشتم در خونم چهار طاق باز بود و همون چند تا خرت و پرتی که توی خونه داشتمو برده بودن..واقعا نمی فهمم اینکه توی روز روشن تلویزیون آدمو ببرن معنیش چیه..اینکه احتمالا امنیت داره توی کشورمون حرف اولو می زنه!!!

جمعه 22 آذر ماه سال 1387

هنوزم بعد از چهار سال و اندی حسی که از نشستن پشت این کامپیوتردارم هیچ وقت دیگه پشت هیچ کامپیوتری نداشتم اول از همه فولدر عکسای قدیمیمو باز می کنم و برای هزارمین بار می بینمشون بعضی جاها بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه مثل وقتایی که عکسای بچه خواهرمو می بینم که تازه دندون دراوورده بوده و خدا زیادش کنه که چه قدر زشت بوده و یادمه اون موقع ها چه قدر بهم برمی خورد اگه کسی بهش می گفت بالای چشمت ابروهه..بعضی وقتام بی اختیار بر حسب طبیعت زر زروییکه دارم گوله گوله اشک می ریزم مثل وقتایی که می رسم به عکسایی که خیلی با دقت و ظرافت و سلیقه میکس شدن از هفت هشتایی از عکسای قدیمیم  با سیبیل و وسط ابرو که چه قدرم احساس خوش تیپی کرده بودم توی عکسا.

بعد از اینکه خوب عکسارو دیدم و احساسات قلمبه شدمو ریختم بیرون می رم سروقت اینترنت نمی دونم چرا به این مسنجر این کامپیوتر ارادت خاصی دارم با اینکه کلی برای کانکت شدن جون می کنم اما دست بردار نیستم که .. آن لاین می شم و تا نصفه شب با دوستای قدیمی می چتم به یاد ایام..چیزی که برام جالبه آدما هیچ فرقی نکردن طرز حرف زدنا اظهار نظر کردنا تلاش برای جلب توجه کردنا همه چیز مثل چند سال قبله انگارفقط زمان داره تکرار می شه یه جوری که آدم وحشت می کنه  

من بالاخره به آرزوی دیرینه ام جامه عمل پوشانیدم و موهامو فر زدم یه چیزی شدم تو مایه های ردگلیت مامانم می گه خیلی بهت اومده اما فکر کنم قضیه سوسکه باشه در هر صورت تنوعیه  

فردا بر می گردم البته می شه امروز چون الان ساعت نزدیکای ۲ می باشد 

حالم خوبه بی خود و بی دلیل و فردا روزی دیگر است

یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387

 چه قدر خوبه که پرونده یه چیزی توی زندگی آدم تکلیفش روشن باشه..میدونین منظورم اینه که یا بتونی برای خودت مختومه اعلامش کنی و بفرستیش تو بایگانیه ذهنت و برای همیشه دور فکردن بهشو خط بکشی..یا اینکه فکر کنی اگه روش یکمی کار بشه به نتیجه می رسی اونوقت بزاریش تو پرونده های دردست بررسیت ..ولی وای به حال وقتیکه هیچ جوری نتونی با یه قضیه کنار بیای می شی مثل مرغ پرکنده شبا تا صبح همش خواب می بینی و مدام داری فکرای عجیب غریب می کنی و تصویر سازی می کنی اونم از نوع خفن..مدام داری دنبال این می گردی که خودتو برای به نتیجه نرسیدن محکوم کنی و به انواع و اقسام مختلف به خودت سرکوفت بزنی اون موقع است که تو زندگیت دچار گه گیجه یی فلسفی و بس خطرناک می شی که ممکنه به مرور زمان عقلتو زایل کنه..حالا بعضی آدما قابلیت اینو دارن که ان تا پروژه رو برای خودشون تا ابد باز نگه دارن و عین خیالشونم نباشه بعضی آمام مثل من...بگذریم

چند وقتیه  صبحها با دلخوری میام سرکاریعنی بهتر بگم هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن از خواب ندارم مثلا دیروز صبح در حالیکه  بی خود و بی جهت توی رختخواب غلط می زدم و خرس بدبختمو خفه می کردم یهو تصمیم گرفتم که دو ساعت دیر بیایم..کارم را دوست دارم اما از اینکه هر روز سرساعت بیایم و کارتم را توی حلق دستگاه کارت زنی فرو کنم و پشت میزم بنشینم تا وقت ناهار و باز سرساعت ناهار بخورم و سر ساعت کارت خروج بزنم و سر ساعت بخوابم و دوباره فردا روزاز نو روزی از نو  خسته شده ام 

فکر می کنم مشکل یکنواختی کار و قیافه افسرده همکارانم باشه..سکوت آدمهای دور و برم خسته ام می کنه  

مداوم به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دونم چیه اما احساس می کنم به زودی زود قرار ه اتفاق بیفته !!!!!!!!!!!!!!!!! 

پنجشنبه عصر خسته و کوفته از دانشگاه برگشتم و درحالیکه از گرسنگی داشتم ملک الموتو زیارت می کردم و از بسکه انتگرال دوگانه و سه گانه توضیح داده بودم دهنم کف کرده بود در یخچالو باز کردم ودردسترس ترین چیز برای فرستادن به خندق بلا را سوسیس یافتم و همزمان که سوسیس را در تابه انداختم فیلمی از برگمان دردی وی دی فشار دادم و سوت زنان مشغول خردن سوسیس با مخلفات فراوان شدم و خلاصه چشمتان روز بد نبیند که نیمه های شب از شدت احساس گلاب به روتون از خواب بیدار شدم و اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که نشد و چشمتان روز بد نبیند که تا جمعه شب ما در حال طی مسیر دستشویی تا اتاق خواب و بالعکس بودیم وآخر هفته بسیار رویایی را به حالت نیمه بیهوش سپری کردم  و دروغ چرا اولین بار بود که از مردن ترسیدم!!!و جالب اینجاست که بنده حدود یک سال و اندی بود که سوسیس نزدیک دهان مبارک نبرده بودم!!!

شنبه 9 آذر ماه سال 1387

همه چیز مثل آب روان است  و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد 

آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است  و هر چه سعی می کنم پایم به زمین نمی رسد ..حس معلق بودن دارم و بس..  

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی این دستگاه برای من همه چیز شود و خصوصی ترین احساستم را با خود ببرد به ناکجا آباد و من بدون رودربایستی و از ته دل بنویسم که آن خنده مصنوعی دیشب روی لبهایم فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی(من خوشبختم)بود

و شب که همه جا ساکت شد و خانه خالی بروم روی تراس فسقلیم و به دورترین نقطه نگاه کنم و به مغزم فشار بیاورم تا تمام روزهای تولدم را به خاطر بیاورم و بعد از همه بین همه سالهای تولدم یکی را انتخاب کنم و فقط به آن فکر کنم و با ذوق کودکانه ضبط صوت قدیمیم را از زیر تخت بیرون بکشم و از جعبه  آبی رنگم  نوار کاست خاک گرفته ای را بیرون بکشم و تا صبح مثل خود دیوانه ها آهنگهایش را گوش دهم  و"بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید" حافظ را بخوانم و بخوانم تا خود صبح و خنده مصنوعیم  تبدیل شود به قطرات شوری که این روزها بی اختیار جاری می شوند و چه قدر دلم می خواهد همه زندگیم را بدهم و این اشکها بی اجازه من وقت و بی وقت پایین نریزند و من را رسوا نکنند

28 ساله شدم ....تمام  

 

پ.ن به جون خودم من حالم خیلی خوبه اصلانم دلم نگرفته!!! باور کنید

 

چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387

یه جایی حوالی قلبم سوزش خیلی بدی داره شایدم خود قلبم باشه نمی دونم زیادم مهم نیست.. فکر کنم آخرین تیری که رها شد خوب نشانه گرفت..

حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! کاش می دانستم چطور وقتی همه چیز خوب و بروفق مراد است آدم می تواند حال خوشی نداشته باشد.. 

قیافم چه قدر مضحک و احمقانه می شود وقتی سعی می کنم به خوشبختیهایم به خیلی چیزایی که دارم و خیلی از آدمها ندارند و گویا باید باعث افتخارم باشد لبخند بزنم.. 

دوست داشتم می رفتم یک جای خیلی دور..دور می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود.. 

که اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است...

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387

کاش منم مثل اهالی ماکوندو به طاعون بی خوابی دچار می شدم نه به خاطر بی خواب شدنش به خاطر فراموشیه که بعد از چند ماه بی خوابی دچارش شدن 

این روزا عجیب یاد تجریش و امام زاده صالحو می کنم .. 

اما مزاده صالح..هر سه شنبه..پخش کردن خرما بین آدما و دستای غریبی که دراز می شدن و اشکایی که گلوله گلوله از چشما جاری می شدن..و با تمام وجود چیزیرو طلب می کردن ..یاد کبوترای حیاطش و اون حس و حال که می افتم همین مونده که قلبم از سینه در بیاد.. 

یاد سرمای اون سال و برف و باروناش و پشتکار من برای رفتن هر هفته به اونجا تا بلکه با سرتق بازیم امامزاده صالح از رو بره

یاد قدم زدن تو بازار تجریش و بوی ادویه ها و سبزیای تازه رو بلعیدن 

یاد اون موقعی که فوق لیسانس قبول شده بودم و برای اولین بار پامو توی کلاس گذاشتم و فکر می کردم با ورود من چه تحول عظیمی تو دنیای علم و دانش قراره رخ بده   

کاش رها می شدم..  کاش این دست نامرئی  گلوی احساس من را اینقدر محکم و بی رحمانه  فشار نمیداد.. 

کاش رها می شدم از این خاطرات دور..  

کاش رها می شدم از خاطره هایی که مثل پیچک به تمام تنم پیچیده ..  

حسرت روزهای گذشته را نمی خورم چون معتقدم که هر دوره ای از زندگی جذابیتهای خاص خود را دارد.. اما چرا دروغ بگویم دلم برای اون چشمای سیاه و شیطان و عاشق ۲۲ سالگی تنگ شده!!! این روزها این چشمها همه جا با من است و مدام  به من سرکوفت می زند!! 

سه شنبه 14 آبان ماه سال 1387

همیشه به نظرم چتر چیزه مسخره ای می اومده یه وسیله ای که فقط آدمای محافظه کار ازش استفاده می کنن آدمایی که فکر می کنن اگه دو قطره بارون بهشون بخوره سرما می خورن یا آدمایی که از ترس خیس نشدن لباسشون یا گلی نشدن کفششون چتر می گیرن که یه وقت خدای نکرده تیپشون بهم نریزه.. 

اما من زیر بارون که راه میرم همین که قطره های بارون می زنه به صورتم دلم می خواد پرواز کنم حس می کنم بارون همه ذهنیات بدمو می شوره و می بره و یه جور حس زنده شدن دوباره..حس سرمستی... 

اینا رو نوشتم که بگم دیروز عصر تو اوج بارش بارون چون مجبور بودم حتما یه کاریو انجام بدم ۲ ساعتی زیر بارون بودم همون موقع بود که به خودم گفتم گور پدر این تئوریای مسخرت دختر می دونی الان اگه یه چتر داشتی مثل موش آب کشیده نمی شدی و مثل سگ نمی لرزیدی!!!!  

یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387

این آهنگ خالی کامران هومنو که حتما همتون شنیدید بنده به دلیل عقب بودن چندین فاز از نسل جدید تازه شنیدم و خیلی ازش خوشم اومد از اتفاق خیلی با حس و حال خالی بودن من جور در اومد

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم    

 

خالکوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم 

تا باورت شه اونیکه هر لحظه یادته منم    

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه    

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی    

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

فکر می کنم نبودنت عادی می شه فردا برام 

فردا میاد باز می بینم هیچی به جز تو نمی خوام    

 

با هیچ کی حرف نمی زنم 

 هیچ جکی خنده دار نیست 

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

 

هر کی می پرسه حالمو می گم همه چیز عالیه  

هیچ کی نمی دونه چه قدرجای تو اینجا خالیه  

 

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی  

 

خالی یعنی بی تو  

بی تو یعنی خالی   

 

خالی یعنی بی تو 

بی تو یعنی خالی   

 

دفتر خاطراتمو هر شب ورق می زنم 

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و می شکنم

یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387

یه حس خاصی دارم مثل اینکه دارم از درون خالی می شم!! 

صبح ها با یه شور خاصی از خواب بیدار می شم و می گم امروز یه روز جدیده و مدام توی ذهنم تا برسم سر کار برای لحظه لحظه اش برنامه ریزی می کنم اما هنوز برنامه ریزیام نصفه مونده دلم وییییییییییژ می ریزه پایین مثل وقتایی که توی هواپیما نشستی و دارم آبنبات می خوری و لبخند می زنی بعد یه دفعه هواپیما شروع می کنه به حرکت کردن و بعد یه دفعه بلند شدن و بعد بمب صدای افتادن قلبتو می شنوی 

بعد از این خالی شدن و صدای بمب افتادن قلبم کل برنامه ریزیام یادم می ره و باز همون روزمره ها و باز همون فکر و خیالایی که مثل خوره به جونم افتاده و قدرت درست فکر کردنو ازم گرفته  

جای خالی سلوچ دولت آبادیو شروع کردم دقیقا حس این خانومه مرگانو درک می کنم خیلی خوب حس خالی بودنو توصیف کرده یه جوری که می خوای از شدت خوشی جیغ بزنی آخه خیلی جالبه یه نفر یه چیزی که تو ذهنته و خودتم دقیقا نمی دونی چیه رو به زبون بیاره اون موقع است که تشنج می گیری.. دیوونه می شی .. حس گنگی داری یه لحظه از خوشی می خندی و یه لحظه مثل بارون بهاری اشک می ریزی(خودمم نفهمیدم چی گفتم زیاد جدی نگیرید)   

این روزا سعی می کنم بیشتر چیز بخونم می گن برای جلوگیری از آلزایمر و افزایش تمرکز خیلی مفید دو مرضی که من شدیدا بهشون گرفتارم و روز به روز مزمن می شه

 

راستی من قراره برم دانشگاه درس بدم خودمم باورم نمی شه خیلی خیلی اتفاقی بود از شانسم جلسه اول چون تعداد بچه ها کم بود کلاسا تشکیل نشدن  و واقعا چه قدر خوب چون اصلا اعتماد به نفسشو نداشتم و پام از داخل می لرزید نمی دونم بچه ها می تونن یه نفرو که زیاد باهاشون تفاوت سنی نداره به عنوان استاد قبول کنن !!!! ولی به نظرم تجربه خوبی باید باشه  

کمر درد خیلی عجیبی گرفتم نمی دونم به خاطر حرکتاییه که توی ورزش اشتباه انجام میدم یا به خاطر این صندلیای غیر استاندار اداره یا شایدم کهولت سن!!!!!  

 

 

 

 

چهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387

خود م را تباه کرده ام
تا تو
خانه ای داشته باشی
امن تر از آرزوهای من
یادت باشد
یادم را جا گذاشتم
روی میز
تمام سوال های این سالها
هر که آمد بگو
این جا کسی بود
که دلش می خواست
همه خانه داشته باشند

دانه مپاش
دنبال پناه می گردم
کجا پنهانت کنم پرنده خسته
کجا؟
تیر و توفان
همه جا را نشانه رفته
حتی آغوش مرا


دریا
ماه را
در خود
فرو
می
برد
تا
پرده از زیباییهای مروارید بردارد
و تو
مرا
تا جهان را به گونه ای دیگر بسرایم
در گنج پنهان تو


آسمانی از ستاره
رو به روی من است
با این همه
تاریکم
تاریکتر از ترانه ای
که از تو
سهمی نبرده است
به کوچه بیا
روشن تر از تو ستاره ای نیست


خراب خواب و لمیده بر مبل
سیگارش را دود می کند
کوهستان عاشق
آن چنان پاک است
که بی وضو
دست به چشمه هایش نمی برد


هی طواف می کردی
هی شعر می خواندی
و کبوتران عاشق را
به عشق یا کریم
دانه می دادی
و مرا دعا می کردی
این جا
دور از تو
من
آواز داوود را زمزمه می کردم
 

(منتخب از مجله نشانی)

دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387

از هر چی ترسه حالم بهم می خوره 

از هر چی محافظه کاریه متنفرم 

از اینکه آدما این دوره زمونه برای حفظ کارشون برای اینکه نونشون بریده نشه سرشونو مثل کبک می کنن زیر برف حالم بهم می خوره

از اینکه اگه یه نفر این وسط پیدا بشه و بپرسه چرا؟؟اونم نه به خاطر اینکه خیلی شجاعه و از عواقبش نمی ترسه فقط به خاطر اینکه از درد ناچاری زده به سیم آخر 

 از چرا گفتنش سو استفاده بکنن بزنن تو سرش و اون آدم جلوی یه جمع نتونه از خودش از حرف حقش دفاع کنه متنفرم 

این حس دقیقا مثل وقتیه که توی تاکسی نشستی و یه عمله بقلت نشسته و هی بهت دست می زنه و تو برای اینکه احتمال می دی اگه داد بزنی آههااااااییی دستتو بکش عملهه طلبکار بشه و بگه خانوم تو داری خودتو به من می چسبونی و راننده و بقیه مسافرام خیلی با اتیکت انگار نه انگار که می بینن و می شنون چه اتفاقی افتاده سوت بزنن و بیرونو نگاه کنن و تو خجالت زده بگی آقا همین جا نگه دار من پیاده بشم  در حالیکه هنوز خیلی مونده تا برسی همون اول بدون اینکه داد و بیداد راه بندازی بگی آقا من پیاده می شم یعنی عملا یه جوری رفتار کنی که عملهه دفعه بعد پیش یه خانومه دیگه هم که بشینه همین کارو بکنه  

جدیدا همش احساس می کنم دارم کم می یارم نمی دونم کجای کارام اشتباهه 

 نمی دونم اعتماد به نفسمو کی و چه جوری از دست دادم..البته می دونم و خودمو می زنم به نفهمی بازم برای اینکه کم نیارم!!!

یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387

امروز ۷/۷/۸۷ به نظرم تاریخ قشنگیه من دقیقا ۱۰ سال پیش ۷/۷/۷۷ یه اتفاق خیلی خوب برام افتاد البته اون موقع فکر می کردم که خیلی خوبه و مطمئن بودم چون توی این تاریخ اینقدر ۷ هست حتما برام خوش یمنه بچه بودم دیگه ۱۸ سالم بود دقیقا با کلی احساسات لطیف 

در هر صورت این روز همیشه برام عزیز بود و الانم که ۱۰ سال گذشته بازم همون حس قشنگو دارم با اینکه هزار اتفاق بعد از اون برام افتاد که کلا همه چیزو زیر سوال برد و باعث شد تو زندگیم برای اولین بار احساس احمق بودن بکنم  اما نمی تونم اون حس خوبو منکر بشم 

بگذریم 

من ۴ شنبه اگه خدا بخدا و این صاحبخونه پولمو بده اسباب کشی می کنم خونه خودم ..یه جورایی هم خوشحالم و هم ناراحت خوشحال از اینکه دیگه واقعا مستقل می شم و می رم خونه خودم و ناراحت از اینکه بالاخره ۳ سال با این روم میتم زندگی کردم و اگرچه چند باری گیس و گیس کشیه مبسوط داشتیم اما در کل یه دوست خییلی خوبو از دست می دم البته از دست دادن که نیست اما خوب زندگی کردن با یه نفر با اینکه فقط با هم دوست باشید خیلی فرق داره خواسته یا نا خواسته توی همه غم و شادیای هم شریک می شید یه حس خاصیه دیگه..گرچه فکر می کنم برای حفظ این دوستی لازم بود که دیگه جدا زندگی کنیم 

بعد خیلی ذوق دارم چون مامانم دیگه راحت می تونه بیاد پیشم بمونه و کلی کیف کنیم  

می دونین این حس اینکه عصر از سر کار برم خونه و احساس کنم یه نفر توی خونست و اون یه نفرم مامانم باشه سرحالم میاره و بی اختیار نیشم تا بناگوش باز می شه 

دیگه رها جونم که قراره با من اسباب کشی کنه و طی آخرین اخبار نازبانو جونم به ما می پیونده که پیشاپیش خیر مقدم می گم و خرسندیه خودمو از این تصمیم عاقلانه ای که دوستام گرفتن ابراز می کنم  

یکی از دوستام کلی فیلم خوب بهم داده که این چند روز مشغول رایت کردنشونم و می رم که تا یک ماهی از فیلم اشباع باشم و حالشو ببرم ..دیشب با یکی از دوستام کلی توی پارک دویدیم و ورزش کردیم و حالشو بردیم راستی یادم رفت بگم که ۳۶ جلسه ورزشم تموم شد و خانوم مربی منو وزن کرد و سایزمو گرفت و کلی سایزم کم شده بود و چند سالم جوونتر شده بیدم و حسابی انگیزه پیدا کردم برای ادامه

خوب دیگه من برم فعلا 

نمی دونم دلیلش چیه اما امروز یه حس شادیه عجیبی به صورت خیلی مرموز از انگشتای پام شروع می شه تا به لپام می رسه بعد چند دقیقه ای لپام قرمز می شه دوباره اون حس می ره کف پام و این پروسه هی ادامه داره یه جوری ته دلم داره قیلی ویلی می ره کاملا بی دلیلم هست به جون خودم

شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

زندگیه منم تبدیل شده به این فیلمای سینمایی درام..از اون فیلمایی که تقریبا به نیمه که می رسه از طرف یه ناشناس به قهرمان اصلی یه تلفن زده میشه و یه سری از واقعیتایی که تا حالا نمی دونسته گفته می شه  و کل زندگیشو بهم می ریزه بقیه فیلم تبدیل می شه به جدال قهرمان اصلی با خودش که بتونه با این واقعیتای تلخ کنار بیاد و تلاش برای اینکه زندگیشو از نو بسازه از اون فیلمایی که واقعا نمی شه آخرشو حدس زده چی می شه؟؟ اینکه واقعا قهرمانه می تونه همه چیو فراموش کنه و زندگیه تازه ای شروع کنه یا.. 

بگذریم

این چند روز خیلی به زندگیه گذشتم به اتفاقات خوب و بد به ادمایی که به زندگیم وارد شدن و خیلی بی سر صدا و بعضی وقتام با جنجال بیرون رفتن فکر کردم به لحظه هایی که از ته دلم خندیدم و وقتایی که مثل بارون اشک ریختم..خیلی فکر کردم ببینم تا حالا دل کیو شکستم به نتیجه نرسیدم چون مطمئن بودم که هیچ وقت درحق کسی بدی نکردم همیشه هر وقت احساس کردم یه نفر از دستم ناراحت شده سعی کردم به عناوین مختلف از دلش در بیارم حتی اگه ناراحت شدنش به نظرم بی معنی بوده باشه نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ؟؟!!

در هر صورت هنوز توی بهتم خیلی وقتا آدم انتظار شنیدن یه چیزایی رو ندارن و وقتی می شنون تا چند روز اول مثل وقتی که آدم عزیزشو از دست می ده مات و مبهوتن و بعد از چند روز تازه شروع می کنن به گریه کردن 

بهر حال این نیز بگذرد

دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387

هیچ اتفاق خوبی نیفتاد....

چهارشنبه 20 شهریور ماه سال 1387

ساحل افتاده گفت: گرچه بسی زیستم  

هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم ؟ 

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت: 

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 

اقبال لاهوری

دوشنبه 11 شهریور ماه سال 1387

نوشته های وبلاگ توکای مقدسو اغلب می خونم چند روز پیش یه پستی نوشته بود با عنوان دلم رو به چه چیزایی خوش کردم منم تصمیم گرفتم با اجازه ایشون توی وبلاگ خودم به این سوال جواب بدم و از همه دوستایی که وبلاگمو می خونن هم بخوام که بهش جواب بدن 

 

...  

به اینکه بالاخره یه روزی بفهمم از زندگی چی می خوام 

 به اینکه   بالاخره بفهمم بابا اینقدم مهم نیست آدم چند کیلو اضافه وزن داشته باشه

 به اینکه  یه روزی از پشت میز نشینی خلاص بشم و یه کار پرتحرک داشته باشم 

به اینکه  بفهمم که زندگی رو نباید اینقدر سخت گرفت نباید اینقدر برای هر کاری قانون گذاشت باید معتقد بود به اینکه هر چه پیش آید خوش آید  

به رستورانای مختلفی که غذاشونو امتحان می کنم 

به مسافراتای چند وقت یه بارم و پیدا کردن دوستای جدید  

به مامان و بابام و اینکه یه روزی یه زندگی بی دغدغه براشون فراهم کنم 

به اینکه یه روزی ای میلمو باز کنم و اون میلی که خیلی وقته منتظرشمو ببینم  

به چندر غاز حقوق ماهیانم  

به خوندن وبلاگ دوستام و آپ کردن چند وقت یه بار وبلاگ خودم 

به گوش دادن هر روزه آهنگای قدیمی  

به تعطیلیای آخر هفته یا اول هفته که با پنجشنبه جمعه بشه ۳ روز و برم خونه  و مامانم برام خورشت کرفس بپزه

به کارتای هدیه سامان که ادارمون به مناسبت عیدای مختلف بهمون می ده  

به دیدن خواهر و بچه خواهرم از وب کم 

به اینکه بالاخره این موسسه آرینپور وقت بده من برم تعیین سطح و بتونم تا قبل از عید کلاس IELTS برم و امتحان بدم 

به اینکه یه پولی از آسمون برسه و من بتونم چک مهرمو پاس کنم 

به رسیدن یه خبر خوش که نمی دونم چیه  

به اینکه یه روزی یه ماشین شاسی بلند داشته باشم

به مجرد بودن و بی قید بودنم   

به رسیدن پاییز که عاشقشم 

به اینکه یه روزی یه جایی اون کسی که دلم می خواد و نمی دونم کیه باشم.. 

و به.... 

شماها دلتونو به چی خوش کردین؟؟

  

 

دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387

نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم

احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد

در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی باید به سرشون بریزن و بدبختیاشونو با غر زدن سر عهد و عیالشون خالی می کنن

یا یه مثال علمی تر 

 مثل این حشره هایی(اعم اززنبور مگس کک ساس....) که پشت یه پنجره موندن و بدون اینکه فکر کنن راه درستو انتخاب کنن خودشونو بی وقفه  می زنن به پنجره

 حالا سه حالت داره یا اینکه یکی از راه می رسه و پنجره رو براشون باز می کنه و آزادشون می کنه

 یا اینکه اینقدر خودشونو می کوبن به پنجره که خودکشی می کنن

و حالت سوم اینکه وسطای خودزنی یادشون می افته که یه چیزی هم به نام عقل و شعور وجود داره که می تونن بهش مراجعه کنن و راه درستو انتخاب کنن

در هر صورت امیدوارم من جزء دسته سوم باشم

راستی یه چیز جالب کلیه اعضای خانواده اعم از مامان و  بابا و..  ودوستو فامیل مثل خاله و خان باجی و..و همکار از نوع رئیس و خیلیای دیگه که الان حضور ذهن ندارم خدمتتون بگم و البته زیادم مهم نیست کمر همت بستن تا منو شووهر بدن و همین جور کککککککککییییس های(کیس کامپیوترو نمی گما...) مختلف برام پیدا می کنن  یکی نیست بگه بابا بیکارین شماها برین به زندگیتون برسین که همتون سر کارین.. احتمالا احساس می کنن من باید آخرین شانسامو امتحان کنم  منم که با خیال راحت می رم می شینم و یه قهوه می خورم و(بعضی وقتا تنوع می دم بهش مثلا نسکافه می خورم) خیالم راحته که هیچ وقت کسایی که اونا بهم معرفی می کنن

یک اپسیلون اون چیزی که من می خوام نیست(منظورم از نظر سطح فکریه)

بگذریم اجازه می دم که اونا هم خوش باشن و فکر کنن دارن کار مفیدی می کنن

خوب می خواستم نوشتنو ادامه بدم شانس اووردید منشیمون الان زنگ زده می گه ببین خانوم..ساعت 3:30 جلسه است و من ساعتو نگاه می کنم می بینم اگزکتلی ساعت 3:30 می باشد

فعلا بای بای

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387

روح روز تابستانى و
نفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است و
موسم گل به آخر رسیده.

کجا رفته‏اند؟
که مى‏داند، که مى‏داند.


خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سیاهى درنشسته.

کجائى تو اى یار؟
که مى‏داند، که مى‏داند.


امید سالیان منى و
آفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها اما
زیرآسمانى ابراندود به‏پایان رسیده‏است.

کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟
که مى‏داند، که مى‏داند.....

 پل لارنس دنبر- ترجمه‌ی احمد شاملو

سه شنبه 29 مرداد ماه سال 1387

این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم

اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم

راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه

تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه که شبا خنک بودنو رد می کرد به سرمایی که تا مغز استخونو می سوزونه می رسید..یه زندگی روستایی با کلی گاو و گوسفند و مرغ و خروس..

خوابیدن توی چادر و صبح با صدای ما ما ی گاو بیدار شدن

و یه سری آدمی که هیچ کدومشونو از قبل نمی شناسی اما بعد از سه روز احساس می کنی که  چه قدر ناراحتی داری ازشون جدا می شی

در هر صورت که همه چی عالی بود و اون چند روز احساس می کردم توی آسمون دارم زندگی می کنم

نمی دونم یه سری اتفاقاتی داره می افته که واقعا نمی دونم چه جوری ادارشون کنم هیچ وقت اینقدر توی زندگیم احساس استیصال (؟؟؟!!!)نکرده بودم..

ولی مطمئنا این نیز بگذرد...

سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387

-"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-"دل من گرفته زینجا,
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
-" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."

-"‌به کجا چنین شتابان؟"
-"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

-"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,
به شکوفه ها, به باران,
برسان سلام ما را."

چهارشنبه 16 مرداد ماه سال 1387

زمان :ساعت ۱۱ امروز

مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک

بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..

می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..

حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!

به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن

چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره

بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن

چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه

مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن

حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم

سرایداربه علت شلوغی دیگه کسیو راه نمی ده

مردم فریاد می زنن

چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن

من از بین جمعیت راهمو باز می کنم

چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد

خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه

نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم

ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!

سریع از جلوشون رد میشم

یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!

 احساس خفگی می کنم

بر می گردم اداره  سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم  و بشینم سر کارام

بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم

برقمون میره 

احساس می کنم تب کردم

دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387

دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و بقیه آدمای توی تاکسی با چشمای از حدقه دراومده به این صحنه نگاه می کردیم

بگذریم

روزای خیلی شلوغی داشتم این مدت ..تا حالا براتون پیش اومده از صبح تا شب مشغول دویدن باشین و شب وقتی می رید بخوابید غیر از اون خستگیه جسمی خستگیه فکری هم آزارتون بده اونم به خاطر اینکه فکر می کنید هیچ کدوم از کارایی که از صبح انجام دادید آنچنان باب میلتون نبده و بدتر از اون هرچیم فکر می کنید متوجه نمی شید که اگه چه کاری انجام بدید بالاخره باب میلتون خواهد بود

بازم بگذریم

آخر هفته هم که طبق عادت ثانویه ولایت بودم و طبق معمول بسی فیلم دیدم و کتاب خوندم و غذاهای خوشمزه خوردم..نمی دونم چرا این بار همه فیلمام ترسناک بودن و از نوع خین و خین ریزی.. the eye دیدم که جسیکا آلبا بازی می کنه ای بدک نبود میشه یا بار دیدش p2  رو دیدم که داستان یه دختری بود که یکی از همکاراش شب ژانویه توی محل کارش اونو زندانی کرده بود و تلاش این دخترو به همراه صحنه های بسیار لطیف و رمانتیک جهت فرار کردن نشون می داد کلا از دختره خوشم اومد چون اگه من بودم مطمئنا در همون لحظات اول سکته می کردم و دار فانی رو وداع می گفتم

21 ام دیدم ازش خیلی خوشم اومد داستان یه پسر نابغه بود که برای تهیه شهریه دانشگاه هاروارد 21 بازی می کرد خلاصه جالب بود ببینیدش

راستی این انیمیشن پاندای کونگفوکارم ببین خیلی بامزهست

خوب من فعلا برم

دلم برای همه تنگ شده بود اما نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد

شنبه 5 مرداد ماه سال 1387

هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!!

چون در این ساحل خاموش،

این خاموشی نزدیک،

آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم

 

شنبه 29 تیر ماه سال 1387

هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم

جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه تا نزدیکای کاشان بازم به همون خاطرات تکراریم فکر کنم

 خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد

چه سالیه این سال ۸۷ به فاصله خیلی کم دو تا عزیز رفتن اول نادر ابراهیمی الانم خسرو شکیبایی مرگ شکیبایی واقعا غیر منتظره بود چند دفعه هامونشو دیدم چه قدر با صداش حال می کردم روحش شاد

این چند روز اینقدر فیلم دیدم که چشام داشت از حدقه در می یومد ام بی سی پرشیا اره ی یکو نشون داد مثل اینکه  می خواد تا پنجشو هر پنجشنبه بزاره خوشم می یاد از این فیلمای وحشتناک 

نمی دونم چرا الان یه دفعه یاد این جمله اسکارلت اوهارا افتادم!!

فردا روزی دیگر است!!

 

 

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

هزاران رازم اندر سینه پژمرد


دریغا و دریغا محرمی نیست...

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

همیشه تنهائی
در آستانه وحشت
در آستانه تب

کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور می آید
و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد

مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاری ست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم
که در سیاهی شب خنجری در کتفم

 

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که یکم سرچ کنم و یه چیزای بیشتری راجع بهش بخونم..در هر صورت که به نظرم طب جالبه و ارزششو داره که بیشتر راجع بهش بدونیم

در هر صورت امروز ۱۱ تیره و پارسال این موقع ها بود که احساس می کردم زندگیم به آخر رسیده..ولی جالب اینکه این ۱ سال خیلی زودتر از سالهایی که منتظر یه چیزی و یا یه اتفاقی بودم گذشت..ولی امروزم بعد از گذشت ۱ سال هنوز سر از کار خدا در نیووردم و حکمت بعضی اتفاقا رو نمی فههم ولی چیزی که خیلی مهمه اینکه که واقعا به اینکه توی هر اتفاقی حتما حکمتی هست اعتقاد دارم

خوش باشید

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه  و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست

جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم  و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم

احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم

ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم

احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه

به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر زیادی وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!

 گفت باورت نمی شه چند وقته به این فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می کنن باور کن چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم

 اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه

 گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..

اون موقع بهش خندیدم اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی 

نمی دونم  و بازم نمی دونم

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

من مامانمو می خوام...

من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه...

من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ...

اینم شد زندگی...

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

نمی دونم چرا جدیدا همه آدمایی که یه جوری بهشون اعتماد دارم یه کاری انجام می دن یا یه حرفی می زنن که ناامیدم می کنن و برای هزارمین بار بهم ثابت می شه که آدما واقعا اون چیزی که نشون می دن نیستن

نمی دونم چرا جدیدا جایی که باید جواب بدم مغزم قفل می کنه و زبونم لال می شه و مات مات نگاه می کنم به دیوار یا سوت می زنم..

نمی دونم چرا من باید اینقدر ضعیف باشم که جای که فکر می کنم حق با منه از ترس وارونه جلوه داده شدن واقعیتا لال بشم و نتونم درجا جواب درست بدم

نمی دونم چرا جایگاه هیچ چیز توی مملکت ما مشخص نیست

نمی دونم چرا آدمایی که همیشه شعارای ایده آلیستی می دن همیشه یه جوری آخرش گند می زنن که هر کاریم بکنن دیگه نمی تونن اون گندشونو جمع کنند

نمی دونم چرا آدما اینقدر بی پروا حرف می زنن..چرا یه لحظه فکر نمی کنن آدمی که دارن باهاش حرف می زنن چه جور آدمیه با چه طرز تفکراتی

نمی دونم چرا آدما باید از جایگاه وموقعیتشون سو استفاده کنن

این نمی دونما اینقدر زیاد شدن و چیزی که می دونم اینه که هیچ وقت جواب نمی دونما مو پیدا نمی کنم!!!

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

خوب خوب خوب اینم پاسخ به سوال بازی وبلاگی که نازبانو جان دعوتم کرده:

اول چیزایی که عاشقشم

۱)مامان و بابام

۲)مسافرت به صورت کمپی به میزان وفور یه جوری که دیگه از بی حمومی تصمیم بگیرم برگردم خونه

۳)فیلم دیدن و همزمان چیز میز خوردن

۴)یک کیف پرپول داشتن به گونه ای که هر چی ازش بر می داری خالی نشه

۵)خورشت کرفس

۶)هر چی می خورم چاق نشم(خیلی چیپه ولی خوب چه کار کنم)

۷)موفق بودن در کارو درس

۸) کلی دوست خوب که از بودن باهاشون لذت ببرم و احساس کنم دارم ازشون چیزای جدید یاد می گیرم

۹)  ماشین شاسی بلند

۱۰) شنا کردن حالا هر جا استخر رودخونه دریا

۱۱)از آدمای صبورم خوشم می یاد آدمایی که مثل خودم زود از کوره در نرن

۱۲) یک کتابخونه پر از کتابایی که من دوست دارم و لازم نیست خودم برم بخرم

چیزایی که ازشون متنفرم

۱) از آدمایی که پز می دن و فکر می کنن بقیه خرن نمی فهمن

۲)از کاری که رئیس داشته باشه بدم می یاد(کلا از اینکه کسی بهم بکن نکن بگه چه سر کار چه توی خونه متنفرم)

۳)از دروغ گفتم متنفرم

۴)از اینکه کاریو به خاطر خوش اومدن اطرافیان انجام بدم متنفرم که این شامل رفت و آمد کردنم می شه(متاسفانه این مورد زیاد برام پیش می یاد)

۵)کشمش چه پخته چه خام

۶)آدم چاپلوس و پاچه خوار

۷) خونه تمیز کردن(شامل ظرف شستن جارو زدن و...)

۸)آدمای سیریش

۹) امتحان دادن

۱۰)رژیم گرفتن

خیلی جالب بود این بازیه یه چیزیو به من فهموند خیلی کمن چیزایی که من مطلقا ازشون خوشم می یاد یا بدم می یاد چون کلی فکر کردم تا اینا رو نوشتم

خلاصه برای خودمم تعجب آور بود!!!

 

 

 

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387

یکی از دوستام در گیر رابطه عاطفی مشابه با اون چیزی که من ۹ سال درگیرش بودم شده..خیلی برام سخته جواب دادن بهش وقتی ازم مشورت می خواد

می گه عاشقشم این کافی نیست؟؟؟اون وقت من می رم به خاطرات گذشتم که جواب سوالشو بدم

یاد روزای اول آشناییمون می افتم..چه قدرساده با هم دوست شدیم..

من ۱۸ سالم بود و تازه دانشگاه قبول شده بودم..زیاد شرایط روحیم خوب نبود چون توی دوران دبیرستان همیشه شاگرد اول کلاس بودم اما اون چیزی که دلم می خواست  دانشگاه قبول نشدم..

اون روزا به قول بچه های الان خیلی مثبت و پاستوریزه بودم..با دوستاش قرار گذاشته بودن که به من زنگ بزنن و اذیتم کنن ..اما نمی دونم چرا دلش نیومد منو اذیت کنه دفعه دومی که زنگ زد خوب یادمه ۷/۷/۱۳۷۷ بود..خودشو معرفی کرد می شناختمش از طریق یکی از دوستای خانوادگیمون باهاشون آشنا بودم..فهمیدم هم دانشگاهی هستیم...

یه حس عجیبی داشتم وقتی باهاش حرف می زدم حسی که تا اون موقع هیچ وقت تجربه نکرده بودم ..تمام خاطراتمو توی یه تقویم می نوشتم..

از همون اول می گفت من تا چند ماه دیگه می رم و چند ماه بعد از آشناییمون این اتفاق افتاد

هیچ چیز خاصی بینمون نبود دو تا دوست معمولی..روزی که گفت دارم می رم دلم گرفت اما براش از ته قلبم آرزوی موفقیت کردم

با اینکه هیچ قول و قراری بینمون نبود با اینکه چند ماه بیشتر باهاش نبودم و با اینکه توی اوج حوونی و احساسات بودم و دختری بودم که همیشه آدمای زیادی دور و ورم بودن هیچ وقت به کسی اجازه ندادم بهم نزدیک بشه توی ذهنم همیشه با اون بودم ..

 بهم زنگ زد..نمی دونستم از خوشحالی چه کار کنم..

احساس غرور می کردم ازاینکه منو فراموش نکرده و شب ژانویه که اینقدر اونجا شلوغ پلوغه  یاد من بوده

گفت که داره درس می خونه و سرش خیلی شلوغه خوشحال شدم

هیچ وقت با کسی اینقدر احساس آرامش نمی کردم..

ارتباطمون بیشتر شد..توی همه چیز راهنماییم می کرد..منو یاد بابام می انداخت..

دیگه همه توی دانشگاه این قضیه براشون حل شده بود که من نمی خوام کسی تو زندگیم باشه

اما همیشه براشون جای سوال بود که چرا؟

از رابطه مون فقط من و خودش خبر داشتیم

 ۹ سال به تلفنای شبانه و چت کردنا و سالی ۲ بار اومدناش رضایت دادم..نه اینکه دلم نگیره چرا خیلیم دلم می گرفت این وبلاگم در نتیجه یکی از همون دلتنگیای شدید به وجود اومد..

اما دوستش داشتم و مطمئنم اونم منو دوست داشت..

تصمیم گرفتیم درسمونو ادامه بدیم تا اوضاع بهتر بشه..ادامه دادیم..صبر  کردیم...همش می خواستیم همه چیز ایده آل باشه..

اما نمی دونم چی شد؟واقعا نفهمیدم کی از هم دور شدیم ..نه فکر کنید من کسی توی زندگیم اومد نه ..اما اون اینقدر درگیر کار و درسش بود که من براش کمرنگ شدم..نه اینکه فهمیده این کارو بکنه..فکر می کرد من همیشه هستم..این بقیه کارا بود که باید سر و سامون می داد ..به قول خودش همه این کارا به خاطر من بود..یه روزی احساس کردم که من براش توی اولویت آخرم..دیگه نمی تونستم  تحمل کنم..تصمیمو گرفتم ..بهش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم...و اونم هیچ تلاشی برای برگردوندن من نکرد...به همین سادگی..

حالا واقعا باید به این دوستم چی بگم؟عشق براش کافیه؟!!

 

 

 

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
افتادم روی دور بدشانسی..اعصاب ندارم...
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ..کس را وقوف نیست که انجام کار چیست..

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم»

چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد. 

 نادر ابراهیمی

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..
شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

ساده است ستایش گلی

                                 چیدنش

                                             و از یاد بردن که آبش باید داد 

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد..
دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

چه حس عجیبی دارم ..

از ۲ ساعت پیش که نشستم پشت کامپیوتر و دارم email های قدیمیمو می خونم و با چند تا از همکلاسیای دانشگاهم می چتم احساس می کنم برگشتم به ۵ ۶ سال پیش به دوره لیسانسم..

انگار که یه نفر داره قلبمو فشار می ده و هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد..

بعضی وقتا فکر می کنم چه قدر خوبه که در حالت عادی اینقدر درگیر کار و درس و روزمره گیای زندگیم که وقتی برای فکر کردن به گذشته ندارم اگرچه هیچ وقت ازش غافل نبودم اما اینطوری عمیق جوری که امشب دارم بهش نگاه می کنم ندیده بودمش

یاد اون شبایی افتادم که تا صبح پشت کامپیوتر می نشستم و یه لحظه خوشحال بودم و یه لحظه ناراحتو تند تند از چشمام اشک می یومد و همیشه فکر می کردم این چیزی که دچارش شدم عشق نیست و عشق چیزیه که تحت کنترل انسان نباشه در حالی که من همیشه کنترل رفتارامو دارم و دریغ که اشتباه می کردم

نمی دونم نصفه شبی فکر کنم خل شدم..اما هنوزم نمی فهمم و این نفهمیدن اذیتم می کنه..دیدین وقتی عزیز ترین کس آدم مریض باشه و تو یه مدت شاهد بیماریش باشی و بعد بمیره خیلی راحتتر قبول می کنی تا وقتی یه دفعه از پیشت بره..

من دقیقا حالت آدمیو دارم که عزیز ترین عزیزش یه دفعه از جلوی چشمش بپره و هیچ وقت نفهمه چرا...

چه قدر روزا تند تند می گذرن..امروز باز توی آیینه که نگاه می کردم یه موی سفید جدید پیدا کردم باورتون نمی شه با موهای سفیدم خیلی حال می کنم

تا بیشتر پرت و پلا نگفتم برم بخوابم

شب بخیر

 

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

چه روز دلگیری..

از ولنتاین متنفرم..

امروز سفید رو هم دیدم..

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

خداوندا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

و چیزی را که تو دیر میخواهی زود نخواهم

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

هر چه که نگاه می کنم می بینم شیار عمیقی که روی روح من کنده ای آنقدر عمیق شده است که فکر کردن به آن هم دردم می آورد آنهم چه دردی  ...چقدر خوبه خاطره ای مشترک با تو از یک روز برفی ندارم که این روزها خوره بشود و بچسبد بیخ گلویم و خفه ام کند

؛اطلسیهای خیس؛

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

از میان تمام بازی های کودکانه مان

تنها

یادم تو را فراموش

را

خوب بلد بودی

 

؛پژمان الماسی نیا؛

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

برف می بارد نرم

برف می بارد سخت

برف می بارد سرد

و من در ابتدای این جاده همیشه

نگاه گرم تو را

 به انتظار ایستاده ام

مثل همیشه....

برف  می بارد

و انتظار تو را دفن می کند

 

؛پژمان الماسی نیا؛

دوشنبه 3 دی ماه سال 1386

از این شب هم که بگذری..دیگر نه خاطره ای از این مسافر می ماند..نه صدایی و نه تصویری..

تنها شاید گاهی به هوای صبح یادی در ذهنت تازه شود..شاید

شب یلدا هم تنها..

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد چنان که من رها شدم
چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت..

می شوی تنهای تنها می دهم اینسان عذابت..

می روی اما به دنیای فراموشی با غم سردی که می دانم هم آغوشی..

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بوده بودم..

تو فریبم داده بوده بودی من فریبت خورده بودم..

راه من از راه تو گشته جدا دارم از تو من شکایت با خدا..

ترک جانم کرده ای جانا چرا..بی وفایی بی وفایی بی وفا..

 

شنبه 10 آذر ماه سال 1386

۵ ساله می شوم با چانه شکسته پر از بخیه از ایوان خانه پرت شده  بودم با دوچرخه..

۷ ساله می شوم با مقنعه کج و کثیف در راه مدرسه به خانه.. تخس تر از ۵ سالگی..

۱۰ ساله می شوم می دوم توی کوچه با دوچرخه با همه بچه ها با اعتماد به نفس مسابقه میدهم و می برم و غش غش می خندم..

۱۵ ساله می شوم کتابهایم را می جوم شاگرد اول می شوم..

۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد دفترچه خاطرات دارم.. توی دفترچه خاطراتم می نویسم عشق که می گویند همین جوریست؟

۲۰ ساله می شوم  هر روز جای بخیه روی پیشانیم را وارسی می کنم به امید آن که بهتر شده باشد ..

۲۱ ساله می شوم شیطنت می کنم بیش از پیش عاشقم دیگر نه شب شب است و نه روز روز اما همچنان جای بخیه پیشانیم برای مهم است

۲۴ ساله می شوم روز شماری می کنم برای سالی که تولدم را با هم جشن بگیریم عشق آتش می کشد و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم

۲۷ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز .. یاد گرفتم که آدمها را از زندگیم حذف کنم..دیگر خودم را توی آینه نمی بینم چه برسد به جای زخم کهنه روی پیشانی..دوست دارم مشروب بخورم تا گلو که یادم برود کجا بوده ام..چه ها دیده ام..چه ها کشیده ام و چه قدر همیشه تنها بوده ام..

۲۷ ساله شدم.....تمام!!!

 

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
 
 
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ...
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و
دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386
خسته ام این دستها خسته اند و چرا انقدر خسته اند؟دقیق می شوم دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم اما نه فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند مغزم درد می کند از حرف زدن چه قدر حرف زده ام چه قدر درذهنم حرف زده ام خروار خروار با لحن و حالت های متفاوت مغایر متضاد و ... گفته ام و شنیده ام خاموش شده و باز بر افروخته ام رخاش کرده و باز خوددارشده ام خشم گرفته ام و لحظااتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند..

                                                                محمود دولت آبادی(از رمان سلوک)

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است

  عاشق شدم ، گفتند دروغ است

 گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم کسی را باور کنم
دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

 

" قیصر امین پور"

یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386

حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است.
باز هم همان حکایت همیشگی؛
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود،
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!!!

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386

من هرگز نخواسته ام که از عشق افسانه ای بیافرینم؛

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم.

آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.

لحظه دست باد بر گیسوان تو

لحظه نظارت سرسختانه ناظری برگذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.

من برای گریستن نبود که می خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه آلود و غمناک با پنجره

های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم...


بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
راستی امروز سالگرد سومین سالیه که من اومدم این خراب شده منظورم تهرانه..
یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
 بالاخره خونمو جا به جا کردم واقعا جاتون خالی بود کل این ۳ روز تعطیلی تنهایی داشتم اسباب کشی می کردم ولی بالاخره تموم شد مثل بقیه چیزا که یه روزی تموم می شه...
یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386

دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ...
برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و کلی صدای قار قار که میاد و یه سکوت عجیبی که آدم رو یاد کارت پستال می اندازه ..

چقدر دلم برای آفتاب پاییز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....

این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز

این همه ......

از وبلاگ دلتنگیهای یک کرم دندون

سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386

چهارشنبه ها رو دوست دارم..چون تو به من زنگ می زنی

به تیرگی های دلم

آبی کمرنگ می زنی

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

روز اول پاییز..

پاییزو دوست دارم هنوز ..

شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

دلم می خواهد باز هم بنویسم که چرا رفتی؟

 ولی مهم همان رفتنت بود که اتفاق افتاد به چه سادگی!

 چه ساده بعد از آن همه دوستت داشتن های عاشقانه عشق را ما بین کاغذ باطله ای مچاله کردی و هر چه باداباد گفتی!

و عشق قصه ای شد پر غصه!

و من امروز از تو و خاطره آن عشق بیزارم!

و دریغا عشق!

(جنسیت گمشده)

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386
هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من


وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا


گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است


گاه می نالد به نزد دیگران
"کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من "
این زن افسرده مرموز نیست


گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند


گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو


من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست


همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش


"از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست "
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست


آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو


"راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
شنبه 10 شهریور ماه سال 1386

نه

باران بیاید یا نیاید

 تورا از یاد برده ام...

شنبه 10 شهریور ماه سال 1386

روزهاست به انتظار ایستاده ام..

شاید باران

بتواند

خاطره ی تو را بشوید

پژمان الماسی نیا

چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386

بالاخره دفاع کردم..دقیقا ساعت ۹ امروز...

این ۱سال اخیر هر کار جدیدی می خواستم شروع کنم می گفتم بعد از دفاع

اما الان هیچ احساس خاصی ندارم

مغزم به جای اینکه خالی شده باشه سنگین شده نمی دونم چرا

صبح دقیقا نیم ساعت قبل از جلسه کل خاطره های این ۳ سال اخیر مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد یه دفعه به خودم اومدم دیده اشک تو چشمم حلقه زده..بعدش سریع خودمو جمع و جور کردم

در هر صورت اینم بعد از دفاع حالا ببینم می خوام چه کار کنم

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

حال که رسوا شده ام می روی..واله و شیدا شده ام می روی

حال که غیر از تو ندارم کسی ..وین همه تنها شده ام می روی

حال که چون پیکر سوزان شمع..شعله سراپا شده ام می روی

حال که همراه خراباتیان همره صحرا شده ام می روی

حال که در بحر تماشای تو غرق تمنا شده ام می روی

حال که رسوا شده ام می روی.واله و شیدا شده ام می روی

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386

نمی خواهم درختی همیشه سبز باشم

می خواهم برگهای پاییزیم را ببینم

و لختی زمستانم را حس کنم

و بشکفم در بهار

و ببارم در تابستان

فریبا عرب نیا

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386

حالا دیگر ۵ شنبه های عزیز عزیز تر شده اند

چون با خودم قرار دارم

خودم که هرگز ترکم نمی کند

فریبا عرب نیا

یکشنبه 21 مرداد ماه سال 1386
من مامانمو می خوام
یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386
این روزها با تمام وجود معنای تنفر را درک می کنم..
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386
این روزها با تمام وجود معنای تنفر را درک می کنم..
چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.

شریعتی

چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386

می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه ای حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی ! باور نداشتنش، تهی شدنش، بغض کردنش، زار زدنش، ضجه زدنش همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت خاک ریخته ای رویش روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و  روی آن دو پایی که روزی از خیابانی با تو گذر گرده اند و روی آن چشمها ی عزیز .

حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی بی آنکه چیزی بگویم بی آنکه خواسته باشم چیزی بشنوم می نشینم رو به روی همه این چند سال که چه ؟ دیگر تمام شد...

از وبلاگ جنسیت گمشده

دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
...


فدریکو گارسیا لورکا -
چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :  می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

با من بگو از انچه سنگینی سینه توست

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386
بهترین راه برای دفع کردن یه آدم اینه که تمام وجودت تلاش بشه برای جذب اون آدم
شنبه 26 خرداد ماه سال 1386

بازم انگار یه نفر با دستاش داره گلومو فشار می ده ..اینقدر فشار می ده که رنگ صورتم باموهام یکی میشه فقط دو تا چشم قهوه ای توی صورتم برق می زنه..البنه نه اون برق شیطنت ۱۸ سالگی..دو تا چشم قهوه ای که زل زده به روبروش و داره به خودش فشار می یاره که همونطور پررو روبرورو نگا کنه و اشکاش نریزه پایین.. البته نه به معصومیت بچگیش..بعدش کم کم از فشار اون دسته کم می شه ..اونم دیگه خسته شده..

با خودم فکر می کنم ..فکر می کنم ..فکر می کنم ..درست مثه اون کارتون ساعت شنیه می شه که وقتی بچه بودم می ذاشتش ..بعد اینقدر فکر می کنم که صدای بومب ترکیدن سرم می یا د

گاهی صبر کردن زیادیم خوب نیست..کاش ما آدما اینقدر صبر نمی کردیم تا همه  شرایطمون برای بدست اوردن یه چیز یا شروع یه کار جدید مساعد بشه.. گاهی این صبر کردنا باعث می شه تا هیچ وقت به اون چیزی که می خواستیم نرسیم

نمی دونم زیاد چرت و پرت گفتم..بازم زده به سرم

 

دوشنبه 7 خرداد ماه سال 1386
دوست دارم خیلی زیاد....فکر کردن اصلا نمی خواد
جمعه 14 اردیبهشت ماه سال 1386

یه جمعه دیگه اومد..روزا چه قدر تند تند می گذرن

الان دارم سیمین بری رو گوش می دم..

امروز بهتر از دیروزم..نمی دونم دیروز باز چه مرگم بود

آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا..افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها

در هر صورت خدا رو شکر می کنم که گذاشت من یه روز دیگه از خواب بیدار بشم و به من یه فرصت دیگه داد تا اشتباهایی رو که کردم جبران کنم

دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من..سر گشته کویت منم نداری خبر از من

   1      2      3    >>