زمان :ساعت ۱۱ امروز
مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک
بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..
می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..
حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!
به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن
چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره
بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن
چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه
مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن
حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم
سرایداربه علت شلوغی دیگه کسیو راه نمی ده
مردم فریاد می زنن
چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن
من از بین جمعیت راهمو باز می کنم
چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد
خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه
نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم
ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!
سریع از جلوشون رد میشم
یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!
احساس خفگی می کنم
بر می گردم اداره سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم و بشینم سر کارام
بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم
برقمون میره
احساس می کنم تب کردم


پنجشنبه و جمعه به صورت مداوم در کلاسهای ورزش و استخرهای روباز به سر می بردیم
ساعتها میان تو استخر و از روغنها مختلف و آب پاشهای مدرن استفاده می کنن و توی افتاب عرق می ریزن و خودکشی می کنند تا این رنگی بشن
و خوش تیپ که نشدیم هیچ از بس آدم خوش تیپ دیدم از خودمون ناامیدم شدیم

هر روز بر این باور خود مستحکم تر میشوم که ما تو سری خور ترین ملت جهانیم.هر چه بیشتر تو سرمان میزنند رام تر و آرام تر میشویم!!
دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه
روحش شاد
بعد از یک ساعت با زور رفتم سر کار و تا ظهر بیشتر دوام نیووردم و احساس مسمویت می کردم و فکر کردم که احتمالا از شب قبلش که شام بیرون خورده بودم مریض شدم ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه که رفتم درمانگاه و ۳ ساعت زیر سرم بودم و خانوم دکتره تشخیص دادن که از خستگیه و گرما زده شدی

اما دریغ از ۱ گرم


)و کلی حرف زدیم و غیبت کردیم و خولاصه خوش گذشت بسیاررر..
و رها هم می گه من بهش گفتم گناه داره ولی گوش نداد
.البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم..
دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم
این سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه
در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!
میزنم لهشون می کنم
چه قدر ما زنها گناه داریم و می بینم که این مساله نه تنها در کشور ما بلکه در بلاد کفر هم به چشم می خوره..
یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم
ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم
)
(حالا کی به کیه که امروز روز کارگره و کلا از صبح برامون اضافه کاری حساب می شه اونم دو برابر
تصمیم بگیرید که کیفتونو عوض کنید
یه خانومیه داشت جلوش از سرفه خفه می شد بعد این همینطوری تست ریشو دید و گفت خانوم ریت داغونه