اینقدر اینطرف اونطرف پز دادم که ما اصلا برقمون نمیره که دو شبه از ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ برق نداریم و من افتادم به حالت غلط کردن و....خوردن
می دونین دوستام من نمی دونم چرا این حس مسافر بودن از وجودم نمیره همش فکر می کنم اومدم مسافرت و دارم تو هتل زندگی می کنم همش منتظرم یه روزی این سفره تموم بشه و من چمدونم ببندم برگردم خونه اما جالب تر اینکه دیگه نمی تونم تشخیص بدم خونم کجاست؟؟؟خلاصه که حس بدیه همش حس موقتی بودن داشتن و فکر می کنم دقیقا دلیل اینکه توی خونه نمی تونم بند بشم همینه 
بگذریم فردا امتحان زبان دارم و مثلا دارم درس می خونم اما همش چشمم به دره مه رئیسم نیاد تو و این همه کتابو دور و ور من پخش ببینه
شدیدا هوس کردم که مسافرتی هر چند همین دور و ورا برم چند روز پیش یه ای میلی برام اومده بود از دشت لاله گچسر دوست دارم می دونم توی جاده چالوسه اما نه دقیقا کجا کسی رفته بهم بگه اگزکتلی کجاست؟؟
یادش بخیر پارسال جو مسافرت منو گرفته بود چه قدر انواع و اقسام سفرا رو از هتلی و کمپینگ و تنها و با دوست و با خانواده امتحان کردم از اول هفته برنامه آخر هفتم معلوم بود و اگه کسیو پیدا نمی کردم باهام بیاد که معمولانم همینطوری بود تنها می رفتم و واقعا مسافرت تنهایی چه حسی داره اگه نرفتین حتما تجربش کنین
دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه
به قول رها خانوم دلم میل بسی پرواز دارد هوای آسمانی باز دارد





