این چند روز...

سلام سلام

خوبین دوستام؟

عرضم به خدمتتون که من این دو روز کلا زده بودم تو کار فرهنگی و از صبح تا شب نمایشگاه کتاب بودم..البته خوب با تو سری منو فرستادن ولی خوب توفیقی بود اجباری

جمعه که خیلی شلوغ بود و با موج آدم پیش می رفتی البته ما شدیدا با کلاس شده بودیم و در قسمت کتابهای لاتین چرخ می زذیم و بسی انتشارات مک گرهیل و سال دیدیم و کتابهایی که به نظرمان می آمد ممکن روزی روزگاری به درد خودمان بخورد برای سازمان انتخاب می نمودیم

ولی خیلی خسته شدم و نتیجش این بود که از ساعت ۷ شب خوابیدم تا ساعت ۷ صبح

دیروزم که اومدیم سر کار و کامپیوتر را روشن نمو دیم و نشستیم به خواندن نوشته های دوستان یه دفعه دیدم یک عدد رئیس بالای سرمه یک نگاه به مونیتور یک نگاه به نیش بنده که تا بناگوش بازه و می گه اگه کار واجبی نداری امروزم برو نمایشگاه..یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم

دیگه اینکه آهان راستی امتحانمم گند زدم (انتظار داشتم که نخونده خوب بنویسم!!!!!)

و دیگه اینکه پنجشنبه رفتم استخر و کلی شنا کردم و حال نمودو به حالت جنازه برگشتم خونه خوابیدم

راستی یه دوست آقایی من از دوران دانشجویی داشتم که ایشون از اون زمان به بنده ارادت داشتن ولی خوب برای من جاست فرتد بود خولاصه این آقا بعد از اینکه ناامید شدن از بنده ازدواج فرمودن و ما هم بسی خوشحال شدیم ..خوب من به صورت خیلی عادی با ایشان رابطه داشتم و خودشان چند وقت یکبار زنگی به من می زدند..نظرتون چیه که دیروز زنگ زده به من می گه من خیلی دلم برات تنگ شده(با صدای بسیار لطیف) نمی خوای منو دعوت کنی بیام خونتون(باز با همون صدای لطیف)منم اول با خودم گفتم خجالت بکش دختر این زن داره  شوخی می کنه منظور بدی نداره بعد دیدم نخیر قضیه داره جدی می شه دیگه مجبور شدیم به گونه ای صحبت کنیم که طرف از خودش خجالت بکشد(البته بعید می دونم که از خودش خجالت کشیده باشه)

خوب بچه ها من برم اگه خدا بخواد یکم کار کنم

فعلا بای بای