خوب خوب خوب من اومدم و از احساس افسرگیه هفته پیشم هیچیش باقی نمونده
ولی کلا باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم ..همیشه آدم کم صبری بودم اما الان دیگه شورشو در اووردم سریعا از کوره در می رم ..مثلا دیروز یک شستشوی اساسی به یکی از آقایان همکار عزیز دادم و پهنش کردم روی بند. .البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم.. دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم
از هفته پیش براتون بگم که من با چشم سفیدیه تمام رفتم خونمون به مدت ۴ روز و برای هیچ یک از مدیران عزیز تره هم خرد نکردم یعنی اولش گفتم نمی رم اما بعد با خودم فکر کردم این که نشد اینا هر کاری دلشون می خواد بکنن من برنامه ریزی کردم و میرم.. البته خوب مدیرمونم یکم منت کشی کرد چون خودشم فهمید که کار بسی زشتی کرده (الان دماغم دراز شد از این دروغی که گفتم )
و اما این ۴ روز خوردیم و خوابیدیم و دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم خوانیدیم و lost دیدیم..ا این سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه اما بعدش به دو دلیل از آرزوم صرف نظر کردم
۱- با خودم فکر کردم هواپیمای ما اگه سقوط کنه کجا سقوط می کنه ایا؟؟؟ احتمالا یا کاشان یا دلیجان در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!
۲- یه نگاهی به بقیه مسافرا انداختم و دیدم عمرا دوست ندارم با اینا سقوط کنم هیچ کدومشونو دوست نداشتم.. من جک می خواستم
و شانس اووردم که منصرف شدم
و از دیروز هم که کوهی از کار روی سرمان ریخته و کلی مشق زبان و sql دارم که باید انجام بدم
دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود راستش یه جورایی به اینجا معتاد شدم!!!!
فعلا بای بای دوستام |