مرور گذشته..

یکی از دوستام در گیر رابطه عاطفی مشابه با اون چیزی که من ۹ سال درگیرش بودم شده..خیلی برام سخته جواب دادن بهش وقتی ازم مشورت می خواد

می گه عاشقشم این کافی نیست؟؟؟اون وقت من می رم به خاطرات گذشتم که جواب سوالشو بدم

یاد روزای اول آشناییمون می افتم..چه قدرساده با هم دوست شدیم..

من ۱۸ سالم بود و تازه دانشگاه قبول شده بودم..زیاد شرایط روحیم خوب نبود چون توی دوران دبیرستان همیشه شاگرد اول کلاس بودم اما اون چیزی که دلم می خواست  دانشگاه قبول نشدم..

اون روزا به قول بچه های الان خیلی مثبت و پاستوریزه بودم..با دوستاش قرار گذاشته بودن که به من زنگ بزنن و اذیتم کنن ..اما نمی دونم چرا دلش نیومد منو اذیت کنه دفعه دومی که زنگ زد خوب یادمه ۷/۷/۱۳۷۷ بود..خودشو معرفی کرد می شناختمش از طریق یکی از دوستای خانوادگیمون باهاشون آشنا بودم..فهمیدم هم دانشگاهی هستیم...

یه حس عجیبی داشتم وقتی باهاش حرف می زدم حسی که تا اون موقع هیچ وقت تجربه نکرده بودم ..تمام خاطراتمو توی یه تقویم می نوشتم..

از همون اول می گفت من تا چند ماه دیگه می رم و چند ماه بعد از آشناییمون این اتفاق افتاد

هیچ چیز خاصی بینمون نبود دو تا دوست معمولی..روزی که گفت دارم می رم دلم گرفت اما براش از ته قلبم آرزوی موفقیت کردم

با اینکه هیچ قول و قراری بینمون نبود با اینکه چند ماه بیشتر باهاش نبودم و با اینکه توی اوج حوونی و احساسات بودم و دختری بودم که همیشه آدمای زیادی دور و ورم بودن هیچ وقت به کسی اجازه ندادم بهم نزدیک بشه توی ذهنم همیشه با اون بودم ..

 بهم زنگ زد..نمی دونستم از خوشحالی چه کار کنم..

احساس غرور می کردم ازاینکه منو فراموش نکرده و شب ژانویه که اینقدر اونجا شلوغ پلوغه  یاد من بوده

گفت که داره درس می خونه و سرش خیلی شلوغه خوشحال شدم

هیچ وقت با کسی اینقدر احساس آرامش نمی کردم..

ارتباطمون بیشتر شد..توی همه چیز راهنماییم می کرد..منو یاد بابام می انداخت..

دیگه همه توی دانشگاه این قضیه براشون حل شده بود که من نمی خوام کسی تو زندگیم باشه

اما همیشه براشون جای سوال بود که چرا؟

از رابطه مون فقط من و خودش خبر داشتیم

 ۹ سال به تلفنای شبانه و چت کردنا و سالی ۲ بار اومدناش رضایت دادم..نه اینکه دلم نگیره چرا خیلیم دلم می گرفت این وبلاگم در نتیجه یکی از همون دلتنگیای شدید به وجود اومد..

اما دوستش داشتم و مطمئنم اونم منو دوست داشت..

تصمیم گرفتیم درسمونو ادامه بدیم تا اوضاع بهتر بشه..ادامه دادیم..صبر  کردیم...همش می خواستیم همه چیز ایده آل باشه..

اما نمی دونم چی شد؟واقعا نفهمیدم کی از هم دور شدیم ..نه فکر کنید من کسی توی زندگیم اومد نه ..اما اون اینقدر درگیر کار و درسش بود که من براش کمرنگ شدم..نه اینکه فهمیده این کارو بکنه..فکر می کرد من همیشه هستم..این بقیه کارا بود که باید سر و سامون می داد ..به قول خودش همه این کارا به خاطر من بود..یه روزی احساس کردم که من براش توی اولویت آخرم..دیگه نمی تونستم  تحمل کنم..تصمیمو گرفتم ..بهش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم...و اونم هیچ تلاشی برای برگردوندن من نکرد...به همین سادگی..

حالا واقعا باید به این دوستم چی بگم؟عشق براش کافیه؟!!