<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[عادت می کنیم]]></title>
		<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[هزیان نوشت]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/06/04/post-274/</link>
					<description><![CDATA[<p>نمی دونم چه ربطی بین نداشتن اعصاب و خوردن snickers وجود داره که از صبح بی وقفه دارم می خورم</p><p>احتمالا این همکار من اگه می دونست من در خوردن کاکائو اینقدر بی جنبم هیچ وقت این همه شکلات برای من سوغاتی نمی اوورد</p><p>در هر صورت الان حال و روزم مثل این مردای عیال واری می مونه&nbsp;که موعد سررسید چکاشون داره می رسه و نمی دونن چه خاکی باید به سرشون بریزن و بدبختیاشونو با غر زدن سر عهد و عیالشون خالی می کنن</p><p>یا یه مثال علمی تر&nbsp;</p><p>&nbsp;مثل این حشره هایی(اعم اززنبور مگس کک ساس....) که پشت یه پنجره موندن و بدون اینکه فکر کنن راه درستو انتخاب کنن خودشونو بی وقفه&nbsp; می زنن به پنجره</p><p>&nbsp;حالا&nbsp;سه حالت داره یا اینکه یکی از راه می رسه و پنجره رو براشون باز می کنه و آزادشون می کنه</p><p>&nbsp;یا اینکه اینقدر خودشونو می کوبن به پنجره که خودکشی می کنن </p><p>و حالت سوم اینکه&nbsp;وسطای خودزنی یادشون می افته که یه چیزی هم به نام عقل و شعور وجود داره که می تونن بهش مراجعه کنن و راه درستو انتخاب کنن</p><p>در هر صورت امیدوارم من جزء دسته سوم باشم</p><p>راستی یه چیز جالب کلیه اعضای خانواده اعم از مامان و&nbsp; بابا و..&nbsp; ودوستو فامیل مثل خاله و خان باجی و..و همکار از نوع رئیس و خیلیای دیگه که&nbsp;الان حضور ذهن ندارم خدمتتون بگم و البته زیادم مهم نیست&nbsp;کمر همت بستن تا منو شووهر بدن و همین جور کککککککککییییس های(کیس کامپیوترو نمی گما...) مختلف برام پیدا می کنن&nbsp;&nbsp;یکی نیست بگه بابا بیکارین شماها برین به زندگیتون برسین که همتون سر کارین.. احتمالا احساس می کنن من باید آخرین شانسامو امتحان کنم&nbsp; منم که با خیال راحت می رم می شینم و یه قهوه می خورم و(بعضی وقتا تنوع می دم بهش مثلا نسکافه می خورم)&nbsp;خیالم راحته&nbsp;که هیچ وقت کسایی که اونا بهم معرفی می کنن </p><p>یک اپسیلون اون چیزی که من می خوام نیست(منظورم از نظر سطح فکریه)</p><p>بگذریم اجازه می دم که اونا هم خوش باشن و فکر کنن دارن کار مفیدی می کنن </p><p>خوب می خواستم نوشتنو ادامه بدم شانس اووردید منشیمون الان زنگ زده می گه ببین خانوم..ساعت 3:30 جلسه است و من ساعتو نگاه می کنم می بینم اگزکتلی ساعت 3:30 می باشد</p><p>فعلا بای بای</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 15:31:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=274</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/06/04/post-274/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[که می داند..که می داند؟؟]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/06/03/post-273/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right"></p><div style="TEXT-ALIGN: right"></div><p style="TEXT-ALIGN: right">روح روز تابستانى و<br />نفس گل‏سرخى.<br />تابستان اما سپرى شده‏است و<br />موسم گل به آخر رسیده.<br /><br />کجا رفته‏اند؟<br />که مى‏داند، که مى‏داند.<br /><br /><br />خون قلب منى و<br />جان آرامشى.<br />قلب من اما سرداست و<br />جانم به سیاهى درنشسته.<br /><br />کجائى تو اى یار؟<br />که مى‏داند، که مى‏داند.<br /><br /><br />امید سالیان منى و<br />آفتاب برف‌هاى زمستانم.<br />سال‏ها اما<br />زیرآسمانى ابراندود به‏پایان رسیده‏است.<br /><br />کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟<br />که مى‏داند، که مى‏داند.....</p><p style="TEXT-ALIGN: right"></p><p style="TEXT-ALIGN: right"></p><p style="TEXT-ALIGN: right"><strong>&nbsp;پل لارنس دنبر-&nbsp;ترجمه‌ی احمد شاملو</strong></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 12:03:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=273</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/06/03/post-273/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تعطیلات رویایی]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/29/post-272/</link>
					<description><![CDATA[<p>این تعطیلات یه سفر خیلی خوب و یه عالمه تجربه جدید داشتم</p><p>اینقدر همه چیز عالی و دقیقا مطابق با زندگی دلخواهم بود که دلم نمی خواست برگردم</p><p>راجع به ماسال جایی که میرزا کوچک خان یخ زده بود یا به روایتی سرش بریده شده&nbsp;زیاد شنیده بودم ولی واقعا فکر نمی کردم اینقدرزیبا و اعجاب انگیز باشه</p><p>تپه های سرسبز ..هوای خنک توی مرداد ماه که شبا خنک بودنو رد می کرد به سرمایی که تا مغز استخونو می سوزونه می رسید..یه زندگی روستایی با کلی گاو و گوسفند و مرغ و خروس..</p><p>خوابیدن توی چادر و صبح با صدای ما ما ی گاو بیدار شدن </p><p>و یه سری آدمی که هیچ کدومشونو از قبل نمی شناسی اما بعد از سه روز احساس می کنی که&nbsp; چه قدر ناراحتی داری ازشون جدا می شی</p><p>در هر صورت که همه چی عالی بود و اون چند روز احساس می کردم توی&nbsp;آسمون دارم زندگی می کنم</p><p>نمی دونم یه سری اتفاقاتی داره می افته که واقعا نمی دونم چه جوری ادارشون کنم هیچ وقت اینقدر توی زندگیم احساس استیصال (؟؟؟!!!)نکرده بودم..</p><p>ولی مطمئنا این نیز بگذرد...</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 10:56:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=272</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/29/post-272/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/22/post-271/</link>
					<description><![CDATA[<p>-&quot;به کجا چنین شتابان؟&quot;<br />گون از نسیم پرسید.<br />-&quot;دل من گرفته زینجا,<br />هوس سفر نداری<br />ز غبار این بیابان؟&quot;<br />-&quot; همه آرزویم اما<br />چه کنم که بسته پایم...&quot;<br /><br />-&quot;‌به کجا چنین شتابان؟&quot;<br />-&quot;به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...&quot;<br /><br />-&quot;سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را<br />چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ,<br />به شکوفه ها, به باران,<br />برسان سلام ما را.&quot; </p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 13:48:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=271</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/22/post-271/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بدون شرح]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/16/post-270/</link>
					<description><![CDATA[<p>زمان :ساعت ۱۱ امروز</p><p>مکان:یکی از حوزه های دریافت فرمهای اطلاعات خانوار واقع در میدان ونک</p><p></p><p>بعد از کلنجار رفتن زیاد با خودم تصمیم گرفتم فرمو پر کنم و تحویل بدم..</p><p>می رم نزدیکترین حوزه به محل کارم توی میدون ونک ..</p><p>حدود ۴۰ نفر جلوم ایستادن!!! یاد صف شیر یارانه می افتم!!</p><p>به صورت آدمایی که تو صف ایستادن نگاه می کنم بیشترشون مسنن </p><p>چند تا خانوم سعی میکنن به یه نحوی توی صف بزنن خنده ام می گیره نه فکر کنم گریه ام می گیره</p><p>بعضیا زیر لب غر می زنن و فحش می دن</p><p>چند نفر با حالت فاتحانه از اتاق می یان بیرون و لبخند رضایت به خاطر فتح کبیری که انجام دادن روی لبشونه</p><p>مردم هم دیگه رو هل می دن تا به جای او چند نفر داخل بشن</p><p>حالم از خودم بهم می خوره از صف می زنم بیرون به در حیاط مدرسه می رسم</p><p>سرایداربه علت شلوغی&nbsp;دیگه کسیو راه نمی ده</p><p>مردم فریاد می زنن</p><p>چند نفر سرایدارو هل می دن که داخل بشن</p><p>من از بین جمعیت راهمو باز می کنم </p><p>چند قدم جلوتر ماشین گشت ارشاد ایستاده با اینکه قیافم هیچ ایرادی نداره سریع مقنعمو می کشم جلو از خودم بدم می یاد</p><p>خانومه داره ۲ تا دخترو ارشاد می کنه می خواد سوار ماشینشون کنه </p><p>نگاه می کنم به دخترا ایرادی توی تیپ و ظاهرشون نمی بینم</p><p>ولی حتما مشکلی دارن که دارن ارشاد می شن!!!!</p><p>سریع از جلوشون رد میشم</p><p>یکم جلوتر از گشت ارشاد سر خیابون ملاصدرا یه&nbsp;ماشین جلوم نگه می داره یه جوونکی که به زور 18 سالشه&nbsp;اصرار می کنه سوار بشم..ترافیک درست کرده..صد البته قصدش خیره!!!</p><p>&nbsp;احساس خفگی می کنم</p><p>بر می گردم اداره&nbsp; سعی می کنم یکم خودمو آروم کنم فکرمو منحرف کنم &nbsp;و بشینم سر کارام</p><p>بت چین شجریانو از بین آرشیو آهنگام پیدا می کنم</p><p>برقمون میره&nbsp;</p><p>احساس می کنم تب کردم</p><p></p><p></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 6 Aug 2008 15:11:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=270</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/16/post-270/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بعد از چند روز..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/14/post-269/</link>
					<description><![CDATA[<p>دیروز برای هزارمین بار صحنه ای دیدم که از زن بودن خودم حالم بد شد ..یه زن و مرد جوون توی خیابون مشغول بحث کردن بودن نتیجه بحث یک&nbsp;در گوشیه محکم به خانومه و فحشهایی بود که من از خجالتم شروع کردم با موبایلم ور رفتن و سوت زدن و در آخر&nbsp;دختره به حالت بسیار بی عار رفت پشت پسره روی موتور نشست و دستشو دور کمرش انداخت و من و بقیه آدمای توی تاکسی با چشمای از حدقه دراومده به این صحنه نگاه می کردیم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif" /></p><p>بگذریم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" /></p><p>روزای خیلی شلوغی داشتم این مدت ..تا حالا براتون پیش اومده از صبح تا شب مشغول دویدن باشین و شب وقتی می رید بخوابید غیر از اون خستگیه جسمی خستگیه فکری هم آزارتون بده اونم به خاطر اینکه فکر می کنید هیچ کدوم از کارایی که از صبح انجام دادید آنچنان باب میلتون نبده و بدتر از اون هرچیم فکر می کنید متوجه نمی شید که اگه چه کاری انجام بدید بالاخره باب میلتون خواهد بود</p><p>بازم بگذریم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" /></p><p>آخر هفته هم که طبق عادت ثانویه ولایت بودم و طبق معمول بسی فیلم دیدم و کتاب خوندم و غذاهای خوشمزه خوردم..نمی دونم چرا این بار همه فیلمام ترسناک بودن و از نوع خین و خین ریزی.. the eye دیدم که جسیکا آلبا بازی می کنه ای بدک نبود میشه یا بار دیدش p2&nbsp; رو دیدم که داستان یه دختری بود که یکی از همکاراش&nbsp;شب ژانویه توی محل کارش اونو زندانی کرده بود و تلاش این دخترو به همراه صحنه های بسیار لطیف و رمانتیک جهت فرار کردن نشون می داد کلا از دختره خوشم اومد چون اگه من بودم مطمئنا در همون لحظات اول سکته می کردم و دار فانی رو وداع می گفتم</p><p>21 ام دیدم ازش خیلی خوشم اومد داستان یه پسر نابغه بود که برای تهیه شهریه دانشگاه هاروارد 21 بازی می کرد خلاصه جالب بود ببینیدش</p><p>راستی این انیمیشن پاندای کونگفوکارم ببین خیلی بامزهست</p><p>خوب من فعلا برم</p><p>دلم برای همه تنگ شده بود اما نمی دونم چرا حس نوشتنم نمی یاد</p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 4 Aug 2008 09:47:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=269</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/14/post-269/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بابا من افسرده نیستم به خدا]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/05/post-268/</link>
					<description><![CDATA[<P>در راستای پیش به سوی خوش تیپی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif">&nbsp;پنجشنبه و جمعه به صورت مداوم در کلاسهای ورزش و استخرهای روباز به سر می بردیم</P>
<P>&nbsp;تازه فهمیدم که این خانومای محترمه با رنگ پوست برنز که من فکر می کردم از شکم مامانشون این رنگی خارج شدن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> ساعتها میان تو استخر و&nbsp; از روغنها مختلف و آب پاشهای مدرن استفاده می کنن و توی افتاب عرق می ریزن و خودکشی می کنند تا این رنگی بشن</P>
<P>منم که عینهو این دخترای روستایی تازه شهر اومده با چشمای از حدقه در اومده با دوستم مشغول خندیدن بودیم و خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت و وقتی برگشتیم خونه به&nbsp; این نتیجه رسدیم که حتی یه اپسیلونم قرمز نشدیم چه برسه به قول مامان من سیاه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif">&nbsp;و&nbsp; خوش تیپ که نشدیم هیچ از بس آدم خوش تیپ دیدم از خودمون ناامیدم شدیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;</P>
<P>نتیجه اخلاقی اینکه بابا جون خوش تیپی ذاتیه&nbsp; خودمونو نکشیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></P>
<P>پنجشنبه هم که با دو تا از دوستام رفتیم دربند (نمی دونم من چرا جدیدا گیر دادم به دربند) و اونجا هم که به مقدار فراوان از این خانومای برنزه مو طلایی زیاد بودن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>جمعه هم که همون کارای پنحشنبه رو به صورت تکرار انجام دادم</P>
<P>پینوشت:بابا به خدا من افسرده نیستم رها مگر اینکه من دستم به تو نرسه یه حال اساسی ازت می گیریم..ففل جون تو دختر گل و ساده ای هستی گول این رها رو نخور بارها گفته ام و بار دگر می گویم این رها گرگیه در لباس میش</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 14:59:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=268</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/05/post-268/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هیچ می دانی؟]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/05/post-267/</link>
					<description><![CDATA[<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کامم؟؟!!</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">چون در این ساحل خاموش،</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">این خاموشی نزدیک،</FONT></P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آنچه می بینم،نمی خواهم و آنچه می خواهم،نمی بینم</FONT></P>
<P><STRONG><FONT face=Arial size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 10:28:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=267</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/05/post-267/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/01/post-266/</link>
					<description><![CDATA[<P>خوبه والا از فردا باید کاسه گدایی دستمون بگیرم و از مستر پرزیدنت یارانه انرژی دریافت کنیم!!!!</P>
<P>نمی دونم چه گناهی مرتکب شدیم که باید اینطوری تاوانشو پس بدیم..</P>
<P>پینوشت:برامون زندگی درست کردن از ساعت ۱۲ تا ۲:۳۰ سرکار برقمون میره از از ۹:۳۰ تا ۱۲ شبم توی خونه ای بابا دیگه کم مونده بهمون بگن سرتونو بزارین زمین بمیرین ما هم بگیم چشم اطاعت امر می شه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif">هر روز<STRONG><FONT color=#333333>&nbsp;بر این باور خود مستحکم تر میشوم که ما تو سری خور ترین ملت جهانیم.هر چه بیشتر تو سرمان میزنند رام تر و آرام تر میشویم!!</FONT></STRONG></P>
<P>اصلا امروز روز نحسیه منه!!!بهتره از همکاران محترم و غیر محترم کسی دور و ور من ظاهر نشه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 11:19:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=266</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/05/01/post-266/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مسافر..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/31/post-265/</link>
					<description><![CDATA[<P>اینقدر اینطرف اونطرف پز دادم که ما اصلا برقمون نمیره که دو شبه&nbsp; از ساعت ۹ تا ۱۱:۳۰ برق نداریم و من افتادم به حالت غلط کردن و....خوردن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>می دونین دوستام من نمی دونم چرا این حس مسافر بودن از وجودم نمیره&nbsp; همش فکر می کنم اومدم مسافرت و دارم تو هتل زندگی می کنم همش منتظرم یه روزی این سفره تموم بشه و من چمدونم ببندم برگردم خونه اما جالب تر اینکه دیگه&nbsp;&nbsp;نمی تونم تشخیص بدم خونم کجاست؟؟؟خلاصه که حس بدیه همش حس موقتی بودن داشتن و فکر می کنم دقیقا دلیل اینکه توی خونه نمی تونم بند بشم همینه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>بگذریم فردا امتحان زبان دارم و مثلا دارم درس می خونم اما همش چشمم به دره مه رئیسم نیاد تو و این همه کتابو دور و ور من پخش ببینه</P>
<P>شدیدا هوس کردم که مسافرتی هر چند همین دور و ورا برم&nbsp; چند روز پیش یه ای میلی برام اومده بود از دشت لاله گچسر دوست دارم&nbsp; می دونم توی جاده چالوسه اما نه دقیقا کجا کسی رفته بهم بگه اگزکتلی کجاست؟؟</P>
<P>یادش بخیر پارسال جو مسافرت منو گرفته بود چه قدر انواع و اقسام سفرا رو از هتلی و کمپینگ و تنها و با دوست و با خانواده امتحان کردم از اول هفته برنامه آخر هفتم معلوم بود و اگه کسیو پیدا نمی کردم باهام بیاد که معمولانم همینطوری بود تنها می رفتم و واقعا مسافرت تنهایی چه حسی داره اگه نرفتین حتما تجربش کنین<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">&nbsp;دلم می خواد بازم سفرو شروع کنم خیلی جاها توی ذهنم هست که دلم می خواد ببینمشون جاهای بکری که باید بری توی دل جنگل و چادر بزنی و تو کیسه خواب بخوابی و خیلی چیزای دوست داشتنیه دیگه</P>
<P>&nbsp;به قول رها خانوم دلم میل بسی پرواز دارد هوای آسمانی باز دارد</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 11:57:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=265</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/31/post-265/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روحش شاد]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/29/post-264/</link>
					<description><![CDATA[<P>هنوزم بعد از ۴ سال عادت نکردم !! ازچند ساعت قبل از برگشتنم همش کلافم </P>
<P>جالب اینه که توی راه برگشت همش منتظرم به تابلوی که روش نوشته گرگاب برسیم وباعث بشه&nbsp;تا نزدیکای کاشان بازم&nbsp;به همون&nbsp;خاطرات تکراریم فکر کنم</P>
<P>&nbsp;خدا به راننده عمر بده که این دفعه به جای شاخه گلی برای عروس و رفیق بد مربای شیرینو گذاشت و منو از خلسه در اوورد</P>
<P>چه سالیه این سال ۸۷ به فاصله خیلی کم دو تا عزیز رفتن اول نادر ابراهیمی الانم خسرو شکیبایی مرگ شکیبایی واقعا غیر منتظره بود چند دفعه هامونشو دیدم چه قدر با صداش حال می کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">&nbsp;روحش شاد</P>
<P>این چند روز اینقدر فیلم دیدم که چشام داشت از حدقه در می یومد ام بی سی پرشیا اره ی یکو نشون داد مثل اینکه&nbsp; می خواد تا پنجشو هر پنجشنبه&nbsp;بزاره خوشم می یاد از این فیلمای وحشتناک<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;</P>
<P>نمی دونم چرا الان یه دفعه&nbsp;یاد این جمله&nbsp;اسکارلت اوهارا&nbsp;افتادم!!</P>
<P>فردا روزی دیگر است!!</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 10:20:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=264</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/29/post-264/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پراکنده نوشت..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/24/post-263/</link>
					<description><![CDATA[<P>کلا روی کلیه سینماهای تهران و فیلمای درپیتو سفید کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;دیشب رفتم انعکاس و دقیقا در قسمت بسیار حساس فیلم که همه مشتاق بودن ببینن شوهره بالاخره می فهمه که زنش بهش خیانت نکرده و اون سخت در اشتباه بوده برق رفت من پاک افسرده شدم و تصمیم داشتم یه سانس دیگه بشینم فیلمو از اول ببینم به خاطر ۵ دقیقه آخرش که خدا رو شکر برق اومد و کار به اونجاها نکشید<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></P>
<P>دیروز روم میت گرامی ازم پرسید تو روزا سر کار حوصله ت سر نمی ره دقیقا چه کار می کنی از صبح .. چند دقیقه ای عمیقا فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچ کار مهم و قابل توجهی انجام نمی دم و کلا روزام داره به بطالت می گذره</P>
<P>در حالی که من دارم این خضعبلاتو می نویسم علما توی اتاق ما جلسه تنظیم آیین نامه پول شویی گذاشتن&nbsp;با خودم فکر می کنم آیا تمامی تصمیمات مهم مملکت ما در چنین فضاهایی گرفته می شه؟؟!!</P>
<P>خواهرم شدیدا دنبال پذیرش گرفتن از یه دانشگاهی توی آلمانه و همه ما بسیج شدیم مدارکشو جمع آوری کنیم مامانم مسئول مدرک دیپلم و لیسانسه و من باید فوق لیسانسشو براش بگیرم آخه بگو دختر تو الان رسالت بزرگ شستن.... بچتو داری درس خوندن کیلویی چنده</P>
<P>وای من دلم کلی چیز می خواد اما وضعیت مانیم خیلی خرابه نمی دونم من بالاخره کی قراره پولدار بشم شما می دونید؟؟؟؟</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 10:37:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=263</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/24/post-263/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من آمده ام وای وای..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/22/post-262/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام سلام </P>
<P>من اومدم</P>
<P>نمی دونم چرا این هفته اصلا حس نوشتنم نبود یعنی راستش چیزیم برای نوشتن نداشتم</P>
<P>و طبق معمول کارای روتین و روزمرمو انجام می دادم&nbsp; </P>
<P>این ویکندم که همش این طرف و اون طرف و دیدار دوستان ..پنجشنبه با همدل بانو رفتیم خونه رها جون و کلی خندیدیم و غیبت کردیم و فکر کنم همون روز چند کیلویی چاق شدیم از بسکه رها به ما خوراکیای خوچمزه داد خوردیم و جای همه خالی خیلی خوش گذشت</P>
<P>&nbsp;بعدشم که من رفتم نامزدیه یکی از دوستامون&nbsp; عروس بنده خدا اینقدر خوشحال بود و ذوق داشت که نگو&nbsp;چند بار اومدم بهش بگم بابا یکم نیشتو ببند ضایع است جلوی خانواده داماد(چقدر من بدجنسم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">)</P>
<P>جمعه&nbsp;هم که با چند تا ار دوستان رفتیم دربند و جاتون خالی باز خوراکیهای متنوع زدیم به بدن و باز کلی خندیدم و غیبت کردیم و نتیجش اینه که امروز چشمام شبیه مغولا شده و از خواب دارم می میرم</P>
<P>بعد هفته پیش که رفته بودم ولایت یکی از دوستای صمیمیه دوره دانشگاهم که بعد از تموم شدن دوره لیسانس رفته بود کانادا بر گشته بود و خلاصه بعد از ۴ سال کلی حرف داشتیم که با هم بزنیم ..اینقدر تعریف کرد که دل منو آب کرد و گفت به هیچ عنوان حاضر نیست دیگه بر گرده و من از این همه علاقش به خانواده و میهن اسلامی کلی تعجب زده شدم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></P>
<P>فتیله آخر هفته باز تعطیله خوشم می یاد این مملکت ما اگه هیچیش روی حساب کتاب نیست</P>
<P>این قضیه تعطیلیاش کاملا برقراره <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>فیلم میلمم که کلا این هفته تعطیل بوده ولی الان دارم کلی فیلم برای خودم رایت می کنم که آخر هفته که میرم ولایت مشغول باشم و نهاین استفاده رو بکنم</P>
<P>امروز رئیس نداریم من اینقدر خوشحالم از صبح که نگو خوشم می یادرئیسمون دو دره اساسی</P>
<P>خوب فکر کنم خیلی حرف زدم</P>
<P>فعلا بای بای</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 15:11:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=262</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/22/post-262/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[.]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/19/post-261/</link>
					<description><![CDATA[<P dir=rtl>هزاران رازم اندر سینه پژمرد</P>
<P dir=rtl><BR>دریغا و دریغا محرمی نیست...<BR></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 9 Jul 2008 10:32:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=261</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/19/post-261/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/12/post-260/</link>
					<description><![CDATA[<P>همیشه تنهائی<BR>در آستانه وحشت<BR>در آستانه تب<BR><BR>کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد<BR>که هستی ام تنها<BR>در انعکاس صدایی ز دور می آید<BR>و در سیاهی شبها رسوب خواهد کرد<BR><BR>مرا به یاد بیاور<BR>مرا ز یاد مبر<BR>که انعکاس صدایم درون شب جاری ست<BR>کسی نمی داند<BR>که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم<BR>که در سیاهی شب خنجری در کتفم</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Jul 2008 13:46:52 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=260</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/12/post-260/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱ تیر!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/11/post-259/</link>
					<description><![CDATA[<P>تا حالا راجع به هومیوپاتی شنیدین؟من فقط یه چیزی تو مایه های اینکه یه جور طب سنتیه و کل نگره و به بیماری به عنوان کلیتی از یه فرد نگاه می کنه می دونستم..امروز به توصیه یکی از دوستام پیش یکی از این هومیوپاتیست ها رفتم و عجیب حرفایی که می زد برام جالب بود خیلی با اعتقادات من که کلا ضد دارو هستم سازگار بود همین باعث شد که یکم سرچ کنم و یه چیزای بیشتری راجع بهش بخونم..در هر صورت که به نظرم طب جالبه و ارزششو داره که بیشتر راجع بهش بدونیم</P>
<P>در هر صورت امروز ۱۱ تیره و پارسال این موقع ها بود که احساس می کردم زندگیم به آخر رسیده..ولی جالب اینکه این ۱ سال خیلی زودتر از سالهایی که منتظر یه چیزی و یا یه اتفاقی بودم گذشت..ولی امروزم بعد از گذشت ۱ سال هنوز سر از کار خدا در نیووردم&nbsp;و حکمت بعضی اتفاقا رو نمی فههم ولی چیزی که خیلی مهمه اینکه که واقعا به اینکه توی هر اتفاقی حتما حکمتی هست اعتقاد دارم</P>
<P>خوش باشید</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 1 Jul 2008 14:45:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=259</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/11/post-259/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نمی دونم!!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/10/post-258/</link>
					<description><![CDATA[<P>خدا بداد برسه امروز جو گیر شدم و دارم دانشگاهای مالزیو سرچ می کنم..چه قدر بده که آدم توی زندگی خودشم ندونه می خواد چه کار کنه&nbsp; و تنها چیزی که بدونه این باشه که از وضعیت موجود راضی نیست<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>جدیدا همش به این موضوع فکر می کنم که خوب که چی ؟؟تا چند سال دیگه قراره بیام وقتمو توی این اداره تلف کنم&nbsp; و ۴ تا کلاس برم و دلمو خوش کنم که دارم زندگی می کنم</P>
<P>احساس می کنم زندگی کردن باید یه چیزی فراتر از اونی باشه که من دارم تجربش می کنم</P>
<P>ولی نمی دونم حد این فراتر بودن چه قدره و یا اصلا من درست فکر می کنم یا دارم توی رویاهام سیر می کنم</P>
<P>احساس اینکه روزا و ساعتا و دقیقه ها هی تند تند می گذرن و من همینجور پشت این میز نشستم دیوونم می کنه</P>
<P>به قول یه همکلاسیه قدیمی که پارسال رفت بلاد کفر برای PHD&nbsp;خوندن در جواب حرف من که تا پارسال مقادیر&nbsp;زیادی&nbsp;وطن پرست بودم و قتی ازش پرسیدم ای بابا انگیزت برای رفتن چیه؟؟!!</P>
<P>&nbsp;گفت باورت نمی شه چند وقته به این&nbsp;فکر داره داغونم می کنه که این قصاب و نانوا به چه&nbsp;امیدی زندن که هر روز همون کارای تکراری دیروزو می&nbsp;کنن باور کن&nbsp;چون می خوام هر روزم مثل دیروز نباشه دارم می رم</P>
<P>&nbsp;اون موقع بهش خندیدم و گفتم بچه جون اونجا هم بری بعد از۲ سال همه چی برات عادت می شه</P>
<P>&nbsp;گفت تا اون موقع یه فکر دیگه ای می کنم تا زندگیم تبدیل به روزمره نشه..</P>
<P>اون موقع بهش خندیدم&nbsp;اما الان مشغله ذهنی خودمم شده یکنواختی روزای زندگی&nbsp;</P>
<P>نمی دونم&nbsp; و بازم نمی دونم</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 09:33:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=258</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/10/post-258/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ویکند بسیار مهیج!!!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/08/post-257/</link>
					<description><![CDATA[<P>عرضم به خدمتتون که ۴ شنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس درد وحشتناکی در بدن و بیشتر ناحیه پا داشتم که فکر کردم ناشی از خستگی کلاس ورزشه..خلاصه به خودم گفتم بخواب دیر برو سر کار هیچ اتفاقی نمی افته<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif">&nbsp;بعد از یک ساعت&nbsp;با زور رفتم سر کار و تا ظهر بیشتر دوام نیووردم و احساس مسمویت می کردم و فکر کردم که احتمالا از شب قبلش که شام بیرون خورده بودم مریض شدم ..خلاصه چشمتون روز بد نبینه که رفتم درمانگاه و ۳ ساعت زیر سرم بودم و خانوم دکتره تشخیص دادن که از خستگیه و گرما زده شدی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;بعدش رفتم خونه و تا شب به حالت بیهوش بودم و هیچیم نمی تونسم بخورم ..فردا صبح دیدم نخیر انگار خوب شدنی نیستم و حالم داره بدتر می شه دیگه رفتم پیش یه متخصص و گفت که عفونت روده گرفتم و خلاصه کلی قرص بهم داد و دیگه منم با حال نزار باز برگشتم خونه و تا شب دوباره بیهوش شدم.. ولی با چشم سفیدی تموم نشستم ۱۰ کیارستمی رو که ندیده بودم دیدم و اوهامو تموم کردم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>خلاصه که دوستام حواستون به این مریضیه باشه که گویا خیلی شایعه و خیلیم وحشتناکه&nbsp; حتما در تابستون آب معدنی استفاده کنین و به هیچ عنوان سالاد بیرون نخورید اگه خدای نکرده مریض شدید به میزان فروان دوغ شور بدون گاز بخورید که بسی در این ۳ روز دوغ منو زنده نگه داشت</P>
<P>دیگه دیشب خیلی حوصله سر رفته بود یکی از دوستام زنگ زد گفت نمایشگاه گردشگریه بیا بریم ..دیگه منم که حالم خیلی بهتر شده بود گفتم بریم&nbsp; و می دونین با چه صحنه ای مواجه شدم؟؟؟تا حالا این همه گشت ارشاد و گشت ویژه یکجا ندیده بودم دور پارک لاله رو محاصره کرده بودن گویا بهشون خبر داده بودن که مردم قراره تظاهرات کنن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">قافل از اینکه مردم با نرخ تورم ۵۰ درصد توی ایران نای حرف زدن ندارن چه برسه به تظاهرات <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif">&nbsp;و نمایشگاهم زود تعطیل کردن و خلاصه به کار فرهنگیم نرسیدیم</P>
<P>اینم از ویکند بسیار بسیار مهیج من</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 09:45:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=257</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/08/post-257/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من مامانمو می خوام]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/04/post-256/</link>
					<description><![CDATA[<P>من مامانمو می خوام...</P>
<P>من می خوام امروز بهش کادو بدم نه هفته دیگه...</P>
<P>من دلم می خواست الان ماچ بارونش کنم ...</P>
<P>اینم شد زندگی...</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 10:24:29 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=256</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/04/post-256/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مبارکککککک....]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/03/post-255/</link>
					<description><![CDATA[<P>خوب خوب خوب می بینم که امسال هم مثل سالهای پیش کسی قرار نیست به من کادو بده<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>واقعا که شما دوستین؟؟؟باید برای جلوگیری از افسردگیه من و در نهایت معتاد شدنم&nbsp;سریعا دست به کار بشین و کلی کادو به من بدین<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>جدیدا سر کار بسیار به امر شریف لگد کردن گل مشغولم و نمی دونم چرا هر چی کار گله به نام گزارشات مهم!! و فوری به من ارجاع می شه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/22.gif"></P>
<P>یک عدد مانتوی خوچگل از هفت تیر خریدم که فکر کنم اولین باری که بپوشمش خوابم تعبیر بشه و گشت ارشاد منو بگیره..اما دیروز دم میدون محسنی توی ماشینشون پر&nbsp; پسر بود و فکر کنم دست از سر کچل دخترا برداشتن..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/39.gif"></P>
<P>بعد از خرید مانتو هم رفتم نشر ثالث و کلی برای خودم چرخ زدم و تارک دنیا مورد نیاز است! شوخی میلان کوندرا و اوهام ریچارد باخو خریدم..این آخری رو به توصیه همدل جون خریدم..</P>
<P>از این آقاهه تو نشر ثالث اصلا خوشم نمی یاد خیلی احساس می کنه فیلسوفه</P>
<P>دیگه اینکه شدیدا دارم خودمو له می کنم و زدم تو کار ورزش جهت&nbsp;لوز ویت کردن(؟؟!!)<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/20.gif">اما دریغ از ۱ گرم</P>
<P>روز همتون مبارک امیدوارم که کادوهای خوچگل خوچگل بگیرد و روز خیلی خوبی داشته باشید دوستای گلم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 14:26:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=255</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/03/post-255/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اول نماز بعدا ناهار!!!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/01/post-254/</link>
					<description><![CDATA[<P>آی ۴ شنبه رفتم یک کنفرانسی به نام ابزارهای مالی اسلامی یه چیزی تو این مایه ها ..کلی خندیدم ..جای همتون خالی بود دانشگاه امام صادق برگزارش کرده بود و واقعا فیلمی بود یک سری آدمی اونجا بودن&nbsp;که همشون شکل هم بودن و از زیر چشمشون ریش داشتن&nbsp;از مجری گرفته تا سخنرانا</P>
<P>موقع ناهار من رفتم وارد رستوران بشم نگهبان جلومو گرفت و گفت کجا خاننووووم ؟؟!! گفتم مگه اینجا ناهارخوری نیست؟؟!!! گفت چرا ولی اول نماز بعدا ناهار<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;و من در بهت اینکه ای بابا شاید یکی نخاد نماز بخونه&nbsp; سوت زنان راهمو کشیدم رفتم تا علما نمازشون تموم بشه و به اتفاق بریم ناهار<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>و جالب اینکه تا حالا کنفرانسی نرفته بودم که ۲ ساعت و نیم وقت نماز و ناهارش باشه!!!!</P>
<P>آخر هفته هم که به امر خطیر پرستاری از کودک اشتغال داشتم!! خالم اینا رفته بودن مسافرت و تاکید کردن که من شبا برم پیش کوچولوی ۱۹ سالشون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">و جالب اینکه این کوچولوی ۱۹ ساله یا هر شب دیر می اومد خونه یا دوستاش پیشش بودن و منم برای خودم یا کتاب می خوندم یا فیلم می دیدم و واقعا نفهمیدم که من اونجا چه نقش ایفا می کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif"></P>
<P>۴ شنبه از جلوی سینما آزادی رد می شدم دیدم آخ جون هم همیشه پای یک زن در میان است هم کنعان و هم حس پنهانو اوورده و کای ذوق کردم و جمعه گوش یکی از دوستامو گرفتم بردمش سینما که دیدم به به اینا تبلیغای هفته آیندشه و برای اینکه ضایع نشیم رفتیم تیغ زن و می تونم به جرات بگم در تمام عمر ۲۸ سالم فیلمی به این مزخرفی و بی محتوایی ندیده بودم و احساس کردم که با نمایش این فیلما به شعور آدم توهین می کنن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif"></P>
<P>خوب من برم که باید یه گزارش تا ظهر آماده کنم اونم برای یه سری آدم خنگ خدا به داد برسه</P>
<P>فعلا بای بای </P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 08:57:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=254</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/04/01/post-254/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[قاطی پاطی]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/27/post-253/</link>
					<description><![CDATA[<P>دیشب خواب دیدم گشت ارشاد منو گرفته و من دارم همینجور چشم سفیدی&nbsp; می کنم حالا خدا داند تعبیرش چیه..البته گمان نکنم به مانتویی که من سر کار می پوشم و شبیه مانتو حاملگیه گیر بدن <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">با خودم فکر کردم که چه قدر تاثیر گذاری این قشر زحمت کش جامعه بالاست که خوابمم باید تبدیل به کابوس بشه و برای n امین بار خدا رو شکر کردم که اینجا به دنیا اومدم و اینجور که بوش می یاد تصمیم ندارم اقدامییم برای نجات خودم بکنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"></P>
<P>چند روزه صبحها که از خواب بیدار می شم انگار از کشتی کج برگشتم و بدنم به شدت درد می کنه و به نظرم میاد به جای ۸ ساعت ۸ دقیقه است خوابیدم..شدیدا احساس یه کمبودی در بدنم از نع نمی دونم آهنی رویی سیمانی چیزی می کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>دیروز توی کلاس زبان ازمون پرسید که توی ۵ سال اخیر چه تغییراتی کردین و من چند دقیقه ای رفتم توی فکر و&nbsp; اولین و بدترین&nbsp;چیزی که به ذهنم رسید افزایش چند&nbsp;کیلوگرم!!! وزن مختصر می باشد و از خودم شرمنده شدم به شدت<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif">&nbsp;</P>
<P>فیلم و کتابم که این چند وقت تعطیل بوده کلا از بسکه نصفه شب می رسم خونه فقط به سرعت طلپ (تلپ؟) می شم..ولی شدیدا مشتاقم که ادامه lost ببینم و بدجوری توی خماریش موندم</P>
<P>خوب دوستام من فعلا برم..تا بعد</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 11:13:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=253</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/27/post-253/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نمی دونم!!!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/21/post-252/</link>
					<description><![CDATA[<P>نمی دونم چرا جدیدا همه آدمایی که یه جوری بهشون اعتماد دارم&nbsp;یه کاری انجام&nbsp;می دن یا یه حرفی می زنن که ناامیدم می کنن و برای هزارمین بار بهم ثابت می شه که آدما واقعا اون چیزی که نشون می دن نیستن</P>
<P>نمی دونم چرا جدیدا جایی که باید جواب بدم مغزم&nbsp;قفل می کنه و زبونم لال می شه و مات مات نگاه می کنم به دیوار یا سوت می زنم..</P>
<P>نمی دونم چرا&nbsp;من باید اینقدر&nbsp;ضعیف باشم&nbsp;که جای که فکر می کنم حق با&nbsp;منه از ترس وارونه جلوه داده شدن واقعیتا لال بشم و نتونم درجا جواب درست بدم</P>
<P>نمی دونم چرا جایگاه هیچ چیز توی مملکت ما مشخص نیست</P>
<P>نمی دونم چرا آدمایی که همیشه شعارای ایده آلیستی می دن همیشه یه جوری آخرش گند می زنن که هر کاریم بکنن دیگه نمی تونن اون گندشونو جمع کنند</P>
<P>نمی دونم چرا آدما اینقدر بی پروا حرف می زنن..چرا یه لحظه فکر نمی کنن آدمی که دارن باهاش حرف می زنن چه جور آدمیه با چه طرز تفکراتی</P>
<P>نمی دونم چرا آدما باید از جایگاه وموقعیتشون سو استفاده کنن</P>
<P>این نمی دونما اینقدر زیاد شدن و چیزی که می دونم اینه که هیچ وقت جواب نمی دونما مو پیدا نمی کنم!!!</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 11:25:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=252</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/21/post-252/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آی خوردم و خوابیدم...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/19/post-251/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;از اولش بگم دوشنبه که رفتم ترمینال جنوب و هی آویزون این سمندیا شدم تا بالاخره خسته شدن و سوارم کردن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">بعد این آقای راننده من متعجم که این آهنگارو از کجا اوورده بود توی مایه های بند تمبونی و روحوضی و این حرفا خلاصه کلی کیف کردیم..بعد یه خانومی عقب نشسته بودن که تا برسیم جوک تعریف می کردن و نمک می ریختن و ما رو مستفیذ(؟؟)می کردن&nbsp;حالا نمی دونم انگیزش&nbsp;چی بود واقعا!!!&nbsp;ولی دیگه این اواخر دلم میخواست دو تا گوششو بگیرم از ماشین بندازمش بیرون که دیگه شانس اوورد رسیدیم</P>
<P>دیگه بقیه&nbsp; روزا آی خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم که الان چشام شده نخودچی باز نمی شه..ولی خوب کلی جای همه خالی بهم خوش گذشت و به معنای واقعی هیچ کار مفیدی جز خوردن و خوابیدن انجام ندادم..فقط یک روز رفتم خونه ففل جون (نکته جالب اینکه از خونه ما تا خونه ففل اینا ۲ دقیقه بیشتر راه نبود واقعا که دنیا چه قدر کوچیکه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif">)و کلی حرف زدیم و غیبت کردیم و خولاصه خوش گذشت بسیاررر..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;و ففل جون و همسرش کلی از من پذیرایی کردن&nbsp;&nbsp;و خجالتم دادن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>دیگه تنها اتفاق مهم همین بید این چند روز</P>
<P>من برم اگه خدا بخواد یکم به کارام برسم</P>
<P>فعلا بای بای</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 8 Jun 2008 13:29:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=251</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/19/post-251/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[دیدی چی شد..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/12/post-250/</link>
					<description><![CDATA[<P>وااااااااای من می خوام برم ولایتمون هیچ مدل بلیطی اعم از طیاره..اتوبوس ..دربستی و حتی الاغ یافت نمی شود..ماااااامااااااااااااان..من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</P>
<P>بگو چشمت کور باید از هفته پیش می گرفتی هی تنبلی کردی پاشدی آخر هفته رفتی شمال به جای اینکه یکم آینده نگری کنی</P>
<P>ولی خوب جاتون خالی بود ۳ روز رفتم رامسر و جواهر ده و بسی خوش گذشت و هوا عالی بود وکلی حال کردم</P>
<P>بچه ها تورو خدا کسی آشنایی چیزی در واحدهای اتوبوس رانی هواپیمایی و از این جاها نداره من می میرم اگه تعطیلات بمونم تهران دق می کنم تو خونه یه فکری برام بکنین<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 1 Jun 2008 12:07:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=250</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/12/post-250/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چیزهایی که دوست می داریم و نمی داریم..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/07/post-249/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>خوب خوب خوب اینم پاسخ به سوال بازی وبلاگی که نازبانو جان دعوتم کرده:</P>
<P align=right><FONT color=#000099>اول چیزایی که عاشقشم</FONT></P>
<P align=right>۱)مامان و بابام</P>
<P align=right>۲)مسافرت به صورت کمپی به میزان وفور یه جوری که دیگه از بی حمومی تصمیم بگیرم برگردم خونه</P>
<P align=right>۳)فیلم دیدن و همزمان چیز میز خوردن</P>
<P align=right>۴)یک کیف پرپول داشتن به گونه ای که هر چی ازش بر می داری خالی نشه</P>
<P align=right>۵)خورشت کرفس</P>
<P align=right>۶)هر چی می خورم چاق نشم(خیلی چیپه ولی خوب چه کار کنم)</P>
<P align=right>۷)موفق بودن در کارو درس</P>
<P align=right>۸) کلی دوست خوب که از بودن باهاشون لذت ببرم و احساس کنم دارم ازشون چیزای جدید یاد می گیرم</P>
<P align=right>۹)&nbsp; ماشین شاسی بلند</P>
<P align=right>۱۰) شنا کردن حالا هر جا استخر رودخونه دریا</P>
<P align=right>۱۱)از آدمای صبورم خوشم می یاد آدمایی که مثل خودم زود از کوره در نرن</P>
<P align=right>۱۲) یک کتابخونه پر از کتابایی که من دوست دارم و لازم نیست خودم برم بخرم</P>
<P align=right><FONT color=#000099>چیزایی که ازشون متنفرم</FONT></P>
<P align=right>۱) از آدمایی که پز می دن و فکر می کنن بقیه خرن نمی فهمن</P>
<P align=right>۲)از کاری که رئیس داشته باشه بدم می یاد(کلا از اینکه کسی بهم بکن نکن بگه چه سر کار چه توی خونه متنفرم)</P>
<P align=right>۳)از دروغ گفتم متنفرم</P>
<P align=right>۴)از اینکه کاریو به خاطر خوش اومدن اطرافیان انجام بدم متنفرم که این شامل رفت و آمد کردنم می شه(متاسفانه این مورد زیاد برام پیش می یاد)</P>
<P align=right>۵)کشمش چه پخته چه خام</P>
<P align=right>۶)آدم چاپلوس و پاچه خوار </P>
<P align=right>۷) خونه تمیز کردن(شامل ظرف شستن جارو زدن و...)</P>
<P align=right>۸)آدمای سیریش</P>
<P align=right>۹) امتحان دادن</P>
<P align=right>۱۰)رژیم گرفتن</P>
<P align=right>خیلی جالب بود این بازیه یه چیزیو به من فهموند خیلی کمن چیزایی که من مطلقا ازشون خوشم می یاد یا بدم می یاد چون کلی فکر کردم تا اینا رو نوشتم</P>
<P align=right>خلاصه برای خودمم تعجب آور بود!!!</P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=right>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 27 May 2008 12:03:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=249</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/07/post-249/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[as usuall as]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/06/post-248/</link>
					<description><![CDATA[<P>عرضم به خدمت همه دوستای عزیزم که از بسکه این روزا از یوژوال از آدر دیز(as usuall as other days) بوده تمایلی به نوشتن در خود احساس نکردم.</P>
<P>.به جز اینکه اینقدر سر خودمو با کلاس رفتن بعد از ساعت کار مشغول کردم بلکه از این احساس فسیل شدن )که به قول&nbsp;مادرم&nbsp; یک بیماری اپیدمی در من و خواهرم است) رهایی یابم.آخه مامان جون عزیزم اعتقاد داره مگه ما چه کار می کردیم درس خوندیم.. ازدواج کردیم.. بچه دار شدیم.. زندگی همینه دیگه..&nbsp;من نمی دونم شما دو تا چی از زندگی می خواین که هر کاریم می کنین&nbsp;باز این&nbsp; احساس فسیل شدن شما را رها نمی کنه</P>
<P>خلاصه داشتم می گفتم یه جوری برنامه ریزی کردم که اصولا نصفه شب با بدنی خسته و کوفته می رسم خونه و بازم رضایت نمی دم برم بخوابم و حتما یا باید یه فیلم ببینم یا چند صفحه ای کتاب بخونم برای اینکه نمی دونم می خوام از کدوم قافله عقب نمونم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>یک وبلاگی یافتیم امروز که به نظرم مطالبش قشنگه یه جور داستانای کوتاهه وقت کردید یه سر بهش بزنید <A href="http://piaderou.blogfa.com/8703.aspx">http://piaderou.blogfa.com/8703.aspx</A>&nbsp;و عکسشم اگر خواستید ببینید از اینجا ببینید <A href="http://sainttouka.blogfa.com/">http://sainttouka.blogfa.com/</A></P>
<P>خدا به دور مطمئنما این همدل یه روزی به خاط&nbsp;محبت ذاتی که با من داره عسکمو می زاره توی وبلاگش<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif">&nbsp;و رها هم می گه من بهش گفتم گناه داره ولی گوش نداد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif"></P>
<P>خلاصه که من اگر نمی نویسم اما روزی شونصد بار مطمونا به وبلاگاتون سر می زنم که ببینم یه وقت آپ نکرده باشید از دستم در رفته باشه</P>
<P>نازبانو جان حتما توی بازی شرکت می کنم اما الان دیرم شده باید برم</P>
<P>زود زود می نویسم</P>
<P>فعلا بای بای</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 26 May 2008 17:01:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=248</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/03/06/post-248/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اطلاعاتمان زیاد می شود..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/31/post-247/</link>
					<description><![CDATA[<P>دارم از عذاب وجدان می میرم...</P>
<P>به جای هزار و یک کار مفید که از صبح می تونستم انجام بدم ..فقط دارم وبلاگ&nbsp; میخونم و جالب اینکه هنوزم تصمیم ندارم بی خیال بشم(نه اینکه وبلاگ خوندن وقت هدر دادن باشه نه...ولی به اندازه)</P>
<P>تازه چند تا وبلاگ پیدا کردم که گویا به صورت جهانی مشهور می باشن و پستاشون توی روزنامه ها چاپ می شه و گویا خانوم لنا شاد در شباهنگ به پستاشون اشاره می کنن ..</P>
<P>تازه فهمیدم انگار جنگ و دعوایی هم بین این وبلاگ نویسان مطرح هست و بعضی وقتا سعی در ضایع کردن همدیگه دارن که جای بسی تاسف است که این بشر دو پا در فضای مجازی هم دست از سر همدیگر بر نمی دارند<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>دیگه اینکه گویا مسابقه پرطرفدارترین وبلاگ بوده و قراره جایزه بدن و از این حرفها</P>
<P>بعد از موقعی که فهمیدم معتادان در این فضای مجازی کم نیستن از عذاب وجدان کم شد</P>
<P>آهان یه چیز دیگه هم فهمیدم که هیچ وبلاگی وبلاگ دوستای خودم نمی شه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>فعلا بای بای</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 20 May 2008 11:29:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=247</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/31/post-247/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مرور گذشته..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/30/post-246/</link>
					<description><![CDATA[<P>یکی از دوستام در گیر رابطه عاطفی مشابه با اون چیزی که من ۹ سال درگیرش بودم شده..خیلی برام سخته جواب دادن بهش وقتی ازم مشورت می خواد</P>
<P>می گه عاشقشم این کافی نیست؟؟؟اون وقت من می رم به خاطرات گذشتم که جواب سوالشو بدم</P>
<P>یاد روزای اول آشناییمون می افتم..چه قدرساده با هم دوست شدیم..</P>
<P>من ۱۸ سالم بود و تازه دانشگاه قبول شده بودم..زیاد شرایط روحیم خوب نبود چون توی دوران دبیرستان همیشه&nbsp;شاگرد اول کلاس بودم اما اون چیزی که دلم می خواست&nbsp; دانشگاه قبول نشدم..</P>
<P>اون روزا به قول بچه های الان خیلی مثبت و پاستوریزه بودم..با دوستاش قرار گذاشته بودن که به من زنگ بزنن و اذیتم کنن ..اما نمی دونم چرا دلش نیومد منو اذیت کنه دفعه دومی که زنگ زد خوب یادمه ۷/۷/۱۳۷۷ بود..خودشو معرفی کرد می شناختمش از طریق یکی از دوستای خانوادگیمون باهاشون آشنا بودم..فهمیدم هم دانشگاهی هستیم...</P>
<P>یه حس عجیبی داشتم وقتی باهاش حرف می زدم حسی که تا اون موقع هیچ وقت تجربه نکرده بودم ..تمام خاطراتمو توی یه تقویم می نوشتم..</P>
<P>از همون اول می گفت من تا چند ماه دیگه می رم و چند ماه بعد از آشناییمون این اتفاق افتاد</P>
<P>هیچ چیز خاصی بینمون نبود دو تا دوست معمولی..روزی که گفت دارم می رم دلم گرفت اما براش از ته قلبم آرزوی موفقیت کردم</P>
<P>با اینکه هیچ قول و قراری بینمون نبود با اینکه چند ماه بیشتر باهاش نبودم و با اینکه توی اوج حوونی و احساسات بودم&nbsp;و دختری بودم که همیشه آدمای زیادی دور و ورم بودن هیچ وقت به کسی اجازه ندادم بهم نزدیک بشه توی ذهنم همیشه با اون بودم&nbsp;..</P>
<P>&nbsp;بهم زنگ زد..نمی دونستم از خوشحالی چه کار کنم..</P>
<P>احساس غرور می کردم ازاینکه منو فراموش نکرده و شب ژانویه که اینقدر اونجا شلوغ پلوغه&nbsp; یاد من بوده </P>
<P>گفت که داره درس می خونه و سرش خیلی شلوغه خوشحال شدم </P>
<P>هیچ وقت با کسی اینقدر احساس آرامش نمی کردم..</P>
<P>ارتباطمون بیشتر شد..توی همه چیز راهنماییم می کرد..منو یاد بابام می انداخت..</P>
<P>دیگه همه توی دانشگاه این قضیه براشون حل شده بود که من نمی خوام کسی تو زندگیم باشه</P>
<P>اما همیشه براشون جای سوال بود که چرا؟</P>
<P>از رابطه مون فقط من و خودش خبر داشتیم</P>
<P>&nbsp;۹ سال به تلفنای شبانه و چت کردنا و سالی ۲ بار اومدناش&nbsp;رضایت دادم..نه اینکه دلم نگیره چرا خیلیم دلم می گرفت این وبلاگم در نتیجه یکی از همون دلتنگیای شدید به وجود اومد..</P>
<P>اما&nbsp;دوستش داشتم و مطمئنم اونم منو دوست داشت..</P>
<P>تصمیم گرفتیم درسمونو ادامه بدیم تا اوضاع بهتر بشه..ادامه دادیم..صبر&nbsp; کردیم...همش می خواستیم همه چیز ایده آل باشه..</P>
<P>اما نمی دونم چی شد؟واقعا نفهمیدم کی از هم دور شدیم ..نه فکر کنید من کسی توی زندگیم اومد نه ..اما اون اینقدر درگیر کار و درسش بود که من براش کمرنگ شدم..نه اینکه فهمیده این کارو بکنه..فکر می کرد من همیشه هستم..این بقیه کارا بود که باید سر و سامون می داد ..به قول خودش همه این کارا به خاطر من بود..یه روزی احساس کردم که من براش توی اولویت آخرم..دیگه نمی تونستم&nbsp; تحمل کنم..تصمیمو گرفتم ..بهش گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم...و اونم هیچ تلاشی برای برگردوندن من نکرد...به همین سادگی..</P>
<P>حالا واقعا باید به این دوستم چی بگم؟عشق براش کافیه؟!!</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 19 May 2008 15:38:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=246</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/30/post-246/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از افسردگی در می آییم...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/29/post-245/</link>
					<description><![CDATA[<P>خوب خوب خوب من اومدم و از احساس افسرگیه هفته پیشم هیچیش باقی نمونده<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>ولی کلا باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم ..همیشه آدم کم صبری بودم اما الان دیگه شورشو در اووردم سریعا از کوره در می رم ..مثلا دیروز یک شستشوی اساسی به یکی از آقایان همکار عزیز دادم و پهنش کردم روی بند.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">.البته خوب کلا آدم رو اعصابیه اما خوب جای بابای منه و اصلا کارم درست نبود ولی نمی دونم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/41.gif">دوستان اگه پیشنهادی در جهت بهبود اینجانب دارید حتما بهم بگید که استقبال می کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></P>
<P>از هفته پیش براتون بگم که من با چشم سفیدیه تمام رفتم خونمون به مدت ۴ روز و برای هیچ یک از مدیران عزیز تره هم خرد نکردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"> یعنی اولش گفتم نمی رم اما بعد با خودم فکر کردم این که نشد اینا هر کاری دلشون می خواد بکنن من برنامه ریزی کردم و میرم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/20.gif">البته خوب مدیرمونم یکم منت کشی کرد چون خودشم فهمید که کار بسی زشتی کرده<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif">(الان دماغم دراز شد از این دروغی که گفتم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">)</P>
<P>و اما این ۴ روز خوردیم و خوابیدیم و دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم خوانیدیم و lost دیدیم..ا<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/42.gif">این سریال یه جوری معتادم کرده بود و هر شب تا ۴ داشتم نگاه می کردم یه جور باحالی بود آدم احساس می کرد خودشو می تونه جاشون بگذاره..و این بود که از بس lost دیدم در توهم فرو و رفتم و جمعه که برمی گشتم گفتم وای کاش هواپیما سقوط کنه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> اما بعدش به دو دلیل از آرزوم صرف نظر کردم</P>
<P>۱- با خودم فکر کردم هواپیمای ما اگه سقوط کنه کجا سقوط می کنه ایا؟؟؟&nbsp;احتمالا یا کاشان یا دلیجان<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/21.gif"> در هر صورت جای جالبیه مثل اون جزیره نیست!!!</P>
<P>۲- یه نگاهی به بقیه مسافرا انداختم و دیدم عمرا دوست ندارم با اینا سقوط کنم هیچ کدومشونو دوست نداشتم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif">من جک می خواستم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"></P>
<P>و شانس اووردم که منصرف شدم</P>
<P>و از دیروز هم که کوهی از کار روی سرمان ریخته و کلی مشق زبان و sql دارم که باید انجام بدم</P>
<P>دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود راستش یه جورایی به اینجا معتاد شدم!!!!</P>
<P>فعلا بای بای دوستام</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 18 May 2008 09:24:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=245</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/29/post-245/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/23/post-244/</link>
					<description><![CDATA[افتادم روی دور بدشانسی..اعصاب ندارم...]]></description>
					<pubDate>Mon, 12 May 2008 12:11:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=244</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/23/post-244/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[....]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/22/post-243/</link>
					<description><![CDATA[<P>من الان کلی افسردم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">از چند هفته پیش برنامه ریزی کرده بودم که از ۳ سه شنبه برم خونه(آخه یه امتحانی قرار بود برگزار بشه که اداری به من حکم داده بود که به عنوان ناظر برم)</P>
<P>بعد امروز حکم ماموریتمو برای رئیسم فرستادن و اونم مثل بز موافقت نکرده می گه چرا از قبل به من نگفته بودن(منم از همه جا بی خبر بدم فکر می کردم باهاش هماهنگی شده نگو که اونا یادشون رفته بگن)</P>
<P>خلاصه که الان خیلی ناراحتم چند هفته بود نرفته بودم خونه ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">مامان بابام کلی خوشحال بودن که من چند روز می رم پیششون</P>
<P>متاسفانه ما آدما توی هر مساله ای فقط به فکر خودمونیم الان این آقا&nbsp; داره به این قضیه فکر می کنه که سلسله مراتب رعایت نشده و جایگاه ایشون نادیده گرفته شده اصلا به احساسات من توجه نمی کنه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"></P>
<P>منم الان نمی دونم چرا ناخودآگاه اشکم داره می یاد فکر کنم دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده..من دلم خونمونو می خواد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 11 May 2008 15:38:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=243</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/22/post-243/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[این چند روز]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/21/post-242/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام دوستام</P>
<P>خوبین؟&nbsp;خوش گذشت آخر هفته؟؟</P>
<P>من امروز با ذوق اومدم که وبلاگ&nbsp;شماها رو بخونیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif">&nbsp;اما یه جوری حالم گرفته شد دیدم هم همدل&nbsp; هم رها و هم ففل جون&nbsp;یه جوری غمگین نوشتن ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/41.gif">البته من واقعا به این اعتقاد دارم که فردا روزی دیگر است و بچه ها مطمئن باشید چیزی که امروز ناراحتمون&nbsp;می کنه&nbsp;باعث می شه که یه تجربه جدید برای فردا دا شته با شیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">&nbsp;و دلم نمی خواد شماها رو ناراحت ببینم و همین جا به اطلاع می رسونم که عامل یا عاملین ناراحتیه دوستام با من طرفن دادچ<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/16.gif"> میزنم لهشون می کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif"></P>
<P>اول بگم که امروز پست برام بسته اوورد و توش چی بود؟؟؟<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> ۹ تا dvd سریال lost‌..خلاصه من کلی ذوق کردم ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif">بهتون خبر می دم که سریال خوبیه یا نه؟<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>دیگه اینکه رها جونم وانهاده رو تموم کردم و یه کتاب جدید شرع کردم به اسم بازی عروس و داماد که یکی از پرفروش ترینهای نشر چشمه بوده مجموعه داستانه و&nbsp;بدک نیست<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif"></P>
<P>و&nbsp;jumper رو دیدم ..فیلم خیلی تخیلی بود اصولا با این جور فیلمها حال نمی کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>خدمتتون عارضم که&nbsp;۴ شنبه ۵ شنبه هم باز نمایشگاه کتاب بودم ۴ شنبه برای خودم رفتم و پنجشنبه هم یکی از دوستام گیر داد باهاش برم اما خوب این دوستم چون دنبال کتابای معماری و مرمت بود باعث شد از یه دید دیگه نمایشگاهو ببینم...<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>.بعد دیگه چه کار کردم؟؟؟آهان استخر رفتم و خودمو کشتم ..احساس کردم اگه بیشتر دست و پا بزنم ممکنه در لاغر شدن به میزان ۱ گرم بهم کمک کنه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>آهان اینو یادم رفت بگم من در راستای جلوگیری از فسیل شدن کلی نشستم فکر کردم که چه کار کنم ...بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی&nbsp; وقته می خوام&nbsp; sql server یاد بگیرم و تنبلیم می شه خوم کار کنم ..برای همین یه کلاس خوب پیدا کردم و الان دوشنبه ۴ شنبه ها از ساعت ۵.۳۰ تا ۸.۳۰ می رم کلاس..اولین جلسه ۴ شنبه بید و خیلی از کلاس خوشم اومد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/39.gif"> فقط شهریش یکم گرون بود که با مدیرمون صحبت کردم و بهش قبولوندم که برای پیشرفت کارم لازمه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> و اونم قبول کرد نمی دونم اون روز چش شده بود خیلی مهربون بود <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>دیگه جمعه هم که تولد یکی از دوستام بود و براش خونه ما تولد گرفتیم و خوش گذشت جاتون خالی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif"></P>
<P>خوب بچه های نازنازی دیگه من برم خونه که چشمانمان به حالت چشمان مردم مهربان چین شده است<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>فعلا بای بای</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 10 May 2008 18:18:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=242</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/21/post-242/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کتاب می خوانیم..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/17/post-241/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام سلام</P>
<P>خوبین دوستام؟</P>
<P>عرض کنم که زدم تو کار کتاب و کتاب خوانی و دیشب در حالت جو گیری مطلق تا ساعت ۲ نشسته بودم وانهاده سیمون دوبووار رو می خوندم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"> و اینقدر حرص خوردم که داشتم می ترکیدم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/08.gif"> چه قدر ما زنها گناه داریم و می بینم که این مساله نه تنها در کشور ما بلکه در بلاد کفر هم به چشم می خوره..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/21.gif">کتابو هنوز تمومش نکردم..البته دوستانی که کتاب خوت باشن(مثل جناب آرش خان )صد در صد خوندنش<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"> اما به دوستایی که مثل من بعضی وقتا جو گیر می شن و سعی می کنن کتاب خون باشن توصیه می کنم حتما بخونینش..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">البته خوب یه جورایی روی اعصاب و روان ادم تاثیر می گذاره ولی جالبه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>دیگه اینکه امروز تولد همدل جونه تولدت مبارک عزیزم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif">خدا رو شکر بالاخره قبول کرد که ۲۷ سالش شده !!!!!!<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif"> و دیگه برای خودش خانومیه و می تونه مامان چندین بچه باشه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>دیگه اینکه این سریال lost را سفارش دادیم از طریق یک تارنمایی و حالا نمی دانیم سرانجام بدستمان می رسد یانه؟؟<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif"> شنیدیم که خیلی قشنگ است و ۳ سال است در امریکا(مرگ بر امریکا...مرگ بر امریکا<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif">) داره پخش می شه البته قبل از سفارش این محصول چون احساس کردیم ممکن است مشکل شرعی داشته باشد چون دارد در مملکتی که دشمن اصلی ماست پخش می شود سوالی از دفتر آیت الله مصباح یزدی نمودیم و جواب آمد اگر سریال را به قصد قربت تماشا کنید&nbsp;بلا مانع است<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 6 May 2008 10:47:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=241</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/17/post-241/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/16/post-240/</link>
					<description><![CDATA[<P>هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار ..کس را وقوف نیست که انجام کار چیست..</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 5 May 2008 13:55:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=240</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/16/post-240/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[این چند روز...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/15/post-239/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام سلام<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>خوبین دوستام؟</P>
<P>عرضم به خدمتتون که من این دو روز کلا زده بودم تو کار فرهنگی و از صبح تا شب نمایشگاه کتاب بودم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif">البته خوب با تو سری منو فرستادن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"> ولی خوب توفیقی بود اجباری<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif"></P>
<P>جمعه که خیلی شلوغ بود و با موج آدم پیش می رفتی البته ما شدیدا با کلاس شده بودیم و در قسمت کتابهای لاتین چرخ می زذیم و بسی انتشارات مک گرهیل و سال دیدیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"> و کتابهایی که به نظرمان می آمد ممکن روزی روزگاری به درد خودمان بخورد برای سازمان انتخاب می نمودیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>ولی خیلی خسته شدم و نتیجش این بود که از ساعت ۷ شب خوابیدم تا ساعت ۷ صبح<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif"></P>
<P>دیروزم که اومدیم سر کار و کامپیوتر را روشن نمو دیم و نشستیم به خواندن نوشته های دوستان<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"> یه دفعه دیدم یک عدد رئیس بالای سرمه یک نگاه به مونیتور یک نگاه به نیش بنده که تا بناگوش بازه و می گه اگه کار واجبی نداری امروزم برو نمایشگاه..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/10.gif">یه جوری باید این ۴ میلیون بودجه کتاب آتش زده شود دیگر خلاصه ما هم موندیم توی رو دربایستی و گفتیم چشم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/26.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/35.gif">&nbsp;ولی دیروز نسبتا خلوت بود و زیاد خسته نشدم و یکمم رفتم برای خودم توی قسمت کودکان چرخ زدم و کیف کردم و برای بچه خواهرم که تا یک سال دیگه نمی بینمش کتاب خریدم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif"></P>
<P>دیگه اینکه آهان راستی امتحانمم گند زدم (انتظار داشتم که نخونده خوب بنویسم!!!!!<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif">)</P>
<P>و دیگه اینکه پنجشنبه رفتم استخر و کلی شنا کردم و حال نمودو به حالت جنازه برگشتم خونه خوابیدم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>راستی یه دوست آقایی&nbsp;من از دوران دانشجویی داشتم که ایشون از اون زمان به بنده ارادت داشتن ولی خوب برای من جاست فرتد بود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> خولاصه این آقا بعد از اینکه ناامید شدن از بنده ازدواج فرمودن و ما هم بسی خوشحال شدیم ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif">خوب من به صورت خیلی عادی با ایشان رابطه داشتم و خودشان چند&nbsp;وقت یکبار زنگی به من می زدند..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif">نظرتون چیه که دیروز زنگ زده به من می گه من خیلی دلم برات تنگ شده(با صدای بسیار لطیف<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">) نمی خوای منو دعوت کنی بیام خونتون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif">(باز با همون صدای لطیف<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">)منم اول با خودم گفتم خجالت بکش دختر این زن داره&nbsp; شوخی می کنه منظور بدی نداره <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">بعد دیدم نخیر قضیه داره جدی می شه دیگه مجبور شدیم به گونه ای صحبت کنیم که طرف از خودش خجالت بکشد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">(البته بعید می دونم که از خودش خجالت کشیده باشه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/33.gif">)</P>
<P>خوب بچه ها من برم اگه خدا بخواد یکم کار کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif"></P>
<P>فعلا بای بای<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 4 May 2008 11:08:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=239</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/15/post-239/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[قرار وبلاگی با حدود یک هفته تاخیر...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/11/post-238/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>به به ..به به ..چه کارمند نمونه ای... الان یکم مونده به ساعت&nbsp;۷ و اینجانب به دلیل وجدان کاری بسیار بالا هنوز سر کار هستم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif">&nbsp;(حالا کی به کیه که امروز روز کارگره و کلا از صبح برامون اضافه کاری حساب می شه اونم دو برابر<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">)لازم به ذکره من الان اصالتمو به همه دوستان ثابت کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P align=right>عرض کنم خدمتتون که از اون جا که دوستان وبلاگیه بنده بسیار راز نگه دار بودن..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">و به اندازه ا روزم نمی تونند حرف توی دلشون نگه دارن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"> منم که خوب کلا اگه حرفیو نزنم می ترکم عزیزان.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">.خدمتتون عارضم که فردا ۱ هفته می شه که من اولین قرار وبلاگیمو در زندگیم داشتم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif">(یه جوری می گم انگار فتح کبیر کردم و بقیه تا حالا شونصد تا قرار وبلاگی داشتن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">)</P>
<P align=right>واقعا برام تجربه خیلی جالبی بود و اصلا باورم نمی شد که بتونم با بچه ها اینقدر زود صمیمی بشم و رابطه خوبی برقرار کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">(بچه ها هم که عبارت بودند از رها جون ..همدل بانو و ففل خانوم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif">) که واقعا بر و بچ پرفکتی بودن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/16.gif"></P>
<P align=right>خلاصه که بسیار دوست داریم که رابطه دوستیمان ادامه پیدا کند که حتما هم همینطور می شود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P align=right>دیگه اینکه بنده فردا امتحان دکترا دارم و از بسکه مطالعه کردم الان محو شده ام<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">و از الان می تونین بهم بگین خانوم دکتر<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif">(حالا نمی دونم چه جور دکتری دیگه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">)همدل جون دیگه نگران آلرژیت نباش بیا پیش خودم.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif">.رها خانوم شما هم دیگه از درد خانومها رنج نخواهید برد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/42.gif"> و ففلم که شوهرش دکتره خوبش می کنه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"> دیگه یادم نیست بقیه دوستا هر کدو م مشکلی داشتن من مجانا در خدمت هستم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P align=right>دیگه جمعه هم که می خوام برم نمایشگاه کتاب البته بصورت ماموریت اداری <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif"></P>
<P align=right>واینکه پرسپولیسو دیدم خیلی باحال بود آدم یاد غم و غصه ها و واقعیتای زندگی می یوفته حتما ببینید<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P align=right>من برم دیگه تا نیومدن بندازنم بیرون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P align=right>آخر هفته خوش بگذره</P>
<P align=right>برمیگردم .....حتما<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>
<P align=right>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 19:17:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=238</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/11/post-238/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[جبران می کنم..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/10/post-237/</link>
					<description><![CDATA[<P>زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم»</P>
<P>چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.&nbsp;</P>
<P>&nbsp;نادر ابراهیمی </P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 15:07:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=237</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/10/post-237/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[وقتی کیف پول خود را جا می گذارید...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/08/post-236/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>سلام سلام</P>
<P align=right>ببینم تا حالا براتون پیش اومده که صبح از خواب بیدار بشید و آماده بشید بیاید سر کار بعد در حالیکه هنوز چشماتون پف کرده ست<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/44.gif"> تصمیم بگیرید&nbsp; که کیفتونو عوض کنید <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">چون خسته شدید از اون یکی..بعدش بیاید سوار تاکسی بشید و وسطای راه بیاید پول در بیارید یه دفعه ببینید ای دل غافل کیف پولتونو تو اون یکی کیف جا گذاشتید<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/08.gif"> حالا هی عرق کنید که چه کار کنم چه کار نکنم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif">بعد صبر کنید همه پیاده بشن یواش به آقاهه قضیه رو بگید بعد ببینید ا شانس اووردید چه آقای مهربونیه بگه این حرفا چیه دخترم پول نداری می خوای من بهت بدم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">&nbsp;بعد با خودت فکر کنی که بابا هنوزم آدمای خوب پیدا می شن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P align=right>عرضم به خدتمتتان که دیروز این جانب یلدای گوش دراز در پی تماسهای مکرر همسایه این خونهه که خریدم و یه روزم توش ساکن نبیدم رفتم اونجا و پول شارژ پرداخت کردم حالا نمی دونم من سر پیازم یا ته پیاز<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif"> چمیدونم اینقدر گوشام درازه که همه در برخورد اول فقط گوشامو می بینن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/42.gif"></P>
<P align=right>چند وقتیه فیلم ندیدم شدیدا فیلم خونم اومده پایین دیروز رفتم از این آقای فیلمیمون ۴ تا خریدم دو تاش از فیلمایی که تازه اکران شده ۲۱ و jumper&nbsp; حالا دیدمشون میام راجع بهشون می نویسم که آیا ارزش دیدن داره یا نه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P align=right>بعدش دیگه اینقدر کارای ریزه پیزه دارم که باید انجام بدم که نگو<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P align=right>خوب فعلا بای بای دوستام تا بعد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 09:33:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=236</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/08/post-236/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حمله در کلاس زبان..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/02/post-235/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام سلام</P>
<P>خوبین دوستام؟</P>
<P>من دیروز در کلاس زبان مورد حمله استاد و بقیه همکلاسیهای عزیزم قرار گرفتم&nbsp; و یک تنه با زبان الکن خود این حمله را پاسخگو بودم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif">نمی دونم شاید باید طرز فکرمو راجع به سیاست و شرایط فعلی ایران تغییر بدم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif">همه به اتفاق نظر منفی راجع به رای دادن داشتن اما خوب من طبق معمول شعار همیشگی انتخاب بین بد و بدترمو اعلام کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif"> و کم مونده بود مورد ضرب و شتم قرار بگیرم..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/35.gif"></P>
<P>بعد از کلاس رفتم دایره زنگیو دیدم و به نظرم نسبت به کار اول یه کارگردان فیلم بدی نبود یکم قاطی پاطی بود اما به یک بار دیدنش می ارزه ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>بعدیک عدد از کارمندامون بازنشسته شده الان براش جشن گرفتیم و کلی مهمونی بازی داریم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif"> یک خانومه ۶۰ ساله بید دیگه باید بازنشسته می شد چون جو اداره ما الان یه جوری شده که منم کمک کم باید بازنشسته بشم چه برسه به اون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">(اینقدر که تند تند فنچول استخدام می کنن ننه دیگه من توشون مادربزرگ محسوب می شم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif">)</P>
<P>خوب من فعلا برم تا بعد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 08:51:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=235</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/02/02/post-235/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[جو گیری مطلق..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/31/post-234/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام&nbsp; سلام</P>
<P>من الان در حالت جو گیری مطلق&nbsp;به سر می برم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"> یک عدد کتاب خوندم توانگران چگونه می اندیشند<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>بعد داستان زندگی ۷ تا آدم مهم و پولدار بید<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif"> بعدش نتیجه اخلاقیه این کتاب این بود که این آدما هیچ کدوم از اول نات اونلی پول نداشتن بات آلسو یک کلاسم درس نخونده بودن <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">بعدش من با خودم فکر کردم که پس منی که وضعیتم از ابتدای کار این آدما خیلی بهتره حتما می تونم مهم و پولدار بشم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif"> و از روز پنجشنبه همش خواب می بینم که یا رستورانهای زنجیره ای زدم در تمام دنیا(دقت کنید افق دیدو<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif"> دنیا نه ایران<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">) یا هتلهای زنجیره ای<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"> یا تور گردشگری <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/42.gif">که البته این آخریو چون از قبلم خیلی بهش فکر می کردم پررنگتر می دیدیم توی خواب<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>خلاصه بگذریم</P>
<P>آخر هفته خوبی داشتم چون روز چهارشنبه هم خودمو خجالت دادم و تعطیل کردم و تشریف بردم ولایتمون و بسی خوش گذشت <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>و امروز صبح که اومدم کل خوشی و سرمستی آخر هفته ضایع شد چون یک عدد فیش حقوقی روی میزم دیدم که پس از کسر اقساط طاق و جفت فقط ۶۰۰۰۰ تومان ازش باقی مانده بود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif"> دوستای عزیز بگید من با این مبلغ تا آخر ماه باید جطوری گذران زندگی کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/08.gif"></P>
<P>هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>فعلا بای بای</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Apr 2008 11:38:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=234</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/31/post-234/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پرواز..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/26/post-232/</link>
					<description><![CDATA[در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 17:38:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=232</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/26/post-232/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[چگونه یک مسئول انبار نقش رئیس را بازی می کند...]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/26/post-231/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>فکر کن مسئول انبارتون که معلوم نیست از ته کدوم کوره دهاتی فرار کرده (قابل توجه که خودمم دهاتیم&nbsp;!!!)&nbsp;بیاد وایسه بالای سرت مثل.. و پرو پرو صداشو بلند کنه&nbsp;که چرا کیست که عوض شده کیس قدیمیتو هنوز نفرستادی انبار<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/35.gif"> بعد شم در بد بودن و عفونت بودن همشهریای من حرف بزنه و از خاطرات بدی که تو اون شهر داشته تعریف کنه.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">.(باز تاکید می کنم که ایشون از کوره دهاتی تشریف اووردن که احتمالا اصلا اسمش روی نقشه نیست<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">)بعدم به من بگه شما نه که&nbsp;ماشین نداری بلد نیستی روی صندلی درست بشینی در نتیجه اهرم صندلیت هرز شده( حالا نمی دونم ربط... به شقیقه چیه)<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">&nbsp;حالا مجبوریم هزینه کنیم یه صندلیه جدید براتون بخریم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif"> انگار از جیب مبارک قراره خرج کنن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">&nbsp;آهان اینو داشته باشین یه پشت چشمی نازک کنه و بگه من از روزی که اومدم توی این سازمان هر دختری اومده به من نظر داشته اما خوب من چشمم هیچ کودومشونو نگرفته<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif"><IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">(و این صحبتها همه در حالی گفته می شد که من و همکارم سرمون در داخل مونیتورمون بود و اصلا حتی بهش نگاهم نمی کردیم چه برسه که جوابشو بدیم)</P>
<P align=right>بگذریم این اتفاق چون همین الان افتاد احساس کردم باید سریعا بنویسم</P>
<P align=right>بعد اینکه من تا حالا دکتری نرفته بودم که منشیاش دو تا پسر باشن اونم از نوع مو سیخ سیخی و اوایی <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/42.gif">اما دیروز رفتیم و دیدیم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;بعد دکتره اینقدر مهربون بود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/02.gif"> یه خانومیه داشت جلوش از سرفه خفه می شد بعد این همینطوری تست ریشو دید و گفت خانوم ریت داغونه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">یه سری دارو نوشتم سر وقت مصرف کن <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif">و این در حالی بود که خانومه قرمز شده بود و نمی توست نفس بکشه و در حال دست و پا زدن بود و شوهرش بغلش کرد بردش بیرون<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif"> بعد دکتره به من گفت شما خانوما چرا اینقدر کولی هستین دیدی داشت چه فیلمی بازی می کردو خودشو لوس می کرد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">(من:با چشمای قلمبه دکترو نگاه می کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">&nbsp;و پشیمون شدم از اینکه مشکلمو بگم)</P>
<P align=right>امروز می خوام برم دایره زنگیو ببینم شنیده ام زیاد هم جالب نیست اما باید ببینم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P align=right>خوب من برم ناهار بخورم که دارم از گچنگی می میرم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/05.gif"></P>
<P align=right>فعلا بای بای</P>
<P align=right>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 12:13:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=231</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/26/post-231/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[به همین سادگی]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/24/post-230/</link>
					<description><![CDATA[<P>ساده است ستایش گلی</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چیدنش</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و از یاد بردن که آبش باید داد&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 16:46:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=230</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/24/post-230/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پروژه جدید....]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/24/post-229/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام دوستام....امیدوارم که آخر هفته خوش گذشته باشه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>من که نفهمیدم چطوری گذشت این آخر هفته...خداروشکر یکم مشکلاتم حل شده و فکرم تقریبا آزاده..زن دوم و به همین سادگی رو رفتم..زن دومو که خوب میشه حدس زد چه جور فیلمیه و از سیروس الوند بیشتر از این انتظار نمی رفت <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">و اما به همین سادگی برعکس همه آدمایی که از وسط فیلم صدای اعتراضشون می یومد که این چه فیلمیه منو خیلی تحت تاثیر قرار داد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"> و احساس کردم که چه قدر قشنگ زندگیه زنای ایرونیو به تصویر کشیده و جالبترین نکته هارمونیه کامل اسم فیلم با فیلمنامه بود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/39.gif"> در هر صورت توصیه می کنم ببنید اونم توی سینما آزادی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>دیگه اینکه دلم می خواد یه کار جدید بکنم احساس می کنم زندگیم خیلی یکنواخت شده صبح بیدار شو بیا سر کار ..اونم یه کاری که هیچ پویایی توش نداره و هیچ چیز جدیدی که یاد نمی گیرم تازه چیزاییم که بلد بودم یادم رفته<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/02.gif"> کلا دلم تحول می خواد دلم تخصص می خواد احساس می کنم توی هیچ چیز متخصص نیستم ..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">مای روم میت اعتقاد داره که من خیلی توقعم از خودم بالاست&nbsp; و به قول اون من الان زندگی پرفکت دارم..عمرا ..ابدا این حرفشو قبول ندارم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"></P>
<P>حالا این هفته می خوام یکم جستجو کنم برای یافتن یک کار دوم نات اونلی فور&nbsp;پول بات آلسو فور پیشرفت<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"> خدا به خیر بگذرونه پروژه جدیدو<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif"></P>
<P>خوش باشین..تا بعد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 09:25:20 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=229</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/24/post-229/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/20/post-228/</link>
					<description><![CDATA[من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد..]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Apr 2008 15:48:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=228</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/20/post-228/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خط خطی]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/14/post-227/</link>
					<description><![CDATA[نمیشه که یه مداد سیاه بگیری دستت و روی یه کاغذ سفید، هرچی دلت خواست خط خطی کنی و بعد با یه پاک کن بیفتی به جونش که باز سفیدش کنی... هر چی هم که مدادت نرم باشه و پاک کنت عالی و تو ماهر، دست کم ردِّ فشار دستت روی کاغذ میمونه و پاک نمیشه! خوب که نگاهش کنی، جای خط خطی هاتو می بینی، حتا اگه تو نظر اول مثه اولش سفید به نظر بیاد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Apr 2008 02:28:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=227</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/14/post-227/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/14/post-226/</link>
					<description><![CDATA[<P>سلام</P>
<P>کتاب بلندیهای بادگیر یا همون عشق هرگز نمی میرد امیلی برونته رو وقتی دبیرستانی بودم خوندم یادمه چه قدر اون موقع تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا اون قسمتی که هیت کلیف بعد از ۳ سال برگشت ودید کاتی با ادگار لینتون ازدواج کرده اما هنوز هونطوری دوستش داشت</P>
<P>اما بعد از ۱۰ سال بر حسب اتفاق با اینکه اصلا از فیلمهایی که mbc2 نشون می ده خوشم نمی یاد دیدم داره فیلمشو نشون می ده و عجیب اینکه با اینکه فکر نمی کردم دیگه در سن شتری از دیدن اینجو فیلمها احساساتی بشم کلی گریه کردم حالا خوبه کسی خونه نبود آبروم بره</P>
<P>ولی واقعا فکرم به این قضیه مشغول شد که واقعا اگر عشق واقعی باشه هر اتفاقیم بیفته آدم بازم معشوقشو دوست داره و هیچ وقت نمی تونه اونو با هیچ کس دیگه عوض کنه و هیچ وقت نمی تونه خاطراطی که با اون داشته فراموش کنه ..نمی دونم شایدفکر کنیدخیلی&nbsp; ایدئال فکر می کنم شایدم می گید&nbsp;هنوز توی خواب خرگوشیم ولی واقعا اینطوری فکر می کنم </P>
<P>خلاصه که مادر خدا همتونو عاقبت به خیر کنه</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Apr 2008 02:05:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=226</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/14/post-226/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خدایا همه بیماران را شفای عاجل عنایت فرما..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/06/post-225/</link>
					<description><![CDATA[<P>بابا مردم چه قدر بیکارن به خدا .<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif">.یه آدم بیماری بود از همکارای بنده که به صورت ناجوانمردانه یک سری عکس از کامپیوتر من دزدیده بود و برام توی اورکات پروفایل درست کرده بود<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/10.gif"> خلاصه بعد از کلی مکافات که کشیدم تا حذف شد و آقاهه که به سزای اعمالش نرسید هیچ<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/13.gif"> یه بدبخت دیگه به جای اون از اداره اخراج شد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/33.gif">&nbsp;الان می بینم توی ۳۶۰ هم برام پروفایل&nbsp;درست کرده<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif"> من در این سال جدید از خدا می خوام که همه بیمارارو بالاخص این آقا رو شفای عاجل عنایت فرماید..آمین<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/06.gif"></P>
<P>جالب اینه که این سیستم امنیتی ۳۶۰ اینقدر دقیقه که میگه باید عکسارو برام پست کنی تا باور کنیم تو راست می گی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif"></P>
<P>بگذریم..از روز اول عید اینقدر خوابیدم و فیلم دیدم و غذاهای خوشمزه زدم به بدن<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif">&nbsp;که کل خستگیه این مدتم از بین رفته..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif">خدمتتون عارضم که از کارتونهای در پیت گرفته تا&nbsp; سریالا و فیلمهای سینمایی وطنی و غیر وطنی و مجاز و غیر مجاز و نذاشتم حروم بشه..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">یک عدد بالش جلوی تلویزیون روی زمین و مدام این کانال اون کانال خلاصه که کلی حال کردم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif"></P>
<P>خلاصه که اینم از برنامه عید بنده که به صورت جدی تصمیم داشتم برای آزمون دکترا آماده بشم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">&nbsp;به این نتیجه رسیدم چه خبره ادم این همه درس بخونه خودشو اذیت کنه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">حالا ایشالا آشپزیمو تقویت می کنم که عید که تموم شد مامانم پیشم نبود از گرسنگی نمیرم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif"></P>
<P>خوب دوستام من برم می خوام فیلم last king of scottland ببینم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/31.gif"></P>
<P>خوش باشید</P>
<P>بای بای </P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 25 Mar 2008 23:49:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=225</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/06/post-225/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/05/post-224/</link>
					<description><![CDATA[<P>چه حس عجیبی دارم ..</P>
<P>از ۲ ساعت پیش که نشستم پشت کامپیوتر و دارم email های قدیمیمو می خونم و با چند تا از همکلاسیای دانشگاهم می چتم احساس می کنم برگشتم به ۵ ۶ سال پیش به دوره لیسانسم..</P>
<P>انگار که یه نفر داره قلبمو فشار می ده و هر لحظه ممکنه نفسم بند بیاد..</P>
<P>بعضی وقتا فکر می کنم چه قدر خوبه که در حالت عادی اینقدر درگیر کار و درس و روزمره گیای زندگیم که وقتی برای فکر کردن به گذشته ندارم اگرچه هیچ وقت ازش غافل نبودم اما اینطوری عمیق جوری که امشب دارم بهش نگاه می کنم ندیده بودمش</P>
<P>یاد اون شبایی افتادم که تا صبح پشت کامپیوتر می نشستم و یه لحظه&nbsp;خوشحال بودم و یه لحظه ناراحتو تند تند از چشمام اشک می یومد&nbsp;و همیشه فکر می کردم این چیزی که دچارش شدم عشق نیست و عشق چیزیه که تحت کنترل انسان نباشه در حالی که من همیشه کنترل رفتارامو دارم و دریغ که اشتباه می کردم</P>
<P>نمی دونم نصفه شبی فکر کنم خل شدم..اما هنوزم نمی فهمم و این نفهمیدن اذیتم می کنه..دیدین وقتی عزیز ترین کس آدم مریض باشه و تو یه مدت شاهد بیماریش باشی و بعد بمیره خیلی راحتتر قبول می کنی تا وقتی یه دفعه از پیشت بره..</P>
<P>من دقیقا حالت آدمیو دارم که عزیز ترین&nbsp;عزیزش یه دفعه از جلوی چشمش بپره و هیچ وقت نفهمه چرا...</P>
<P>چه قدر روزا تند تند می گذرن..امروز باز توی آیینه که نگاه می کردم یه موی سفید جدید پیدا کردم باورتون نمی شه با موهای سفیدم خیلی حال می کنم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif"></P>
<P>تا بیشتر پرت و پلا نگفتم برم بخوابم</P>
<P>شب بخیر</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 01:18:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=224</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1387/01/05/post-224/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خدا به دادمون برسه..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/26/post-223/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>خدا به دادمون برسه با مجلس این دوره<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/12.gif">دقیقا گلچین شده از تندرو ترین راستیا<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/22.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 16 Mar 2008 08:43:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=223</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/26/post-223/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اولین باری که یه چیزی مال خودم شد]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/25/post-222/</link>
					<description><![CDATA[<P>وای من امروز برای اولین بار در عمرم یه چیزی برای خود خود خودم دارم...<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif">امروز رفتم دفتر خونه و سند خونه رو به نامم کردم یه جورایی خوشحالم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>راستی یادم رفته بود بگم گفته بودم می خوام دکتر بشم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/34.gif">&nbsp;مرحله اولشو قبول شدم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/17.gif">&nbsp;البته مرحله اولش زبان بود مهم دو مرحله بعدشه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif"> اما خوب یکم به خودم امیدوار شدم<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>این آخر هفته هم که دو تا فیلم دیدم یکی stormy sundayکه خیلی فیلم خوچگلی بود حتما ببینیدش و یکی دیگه فیلم nine lives که اونم خوب بود</P>
<P>امروز خیلی احساس خوبی دارم</P>
<P>فعلا بای بای...</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 11:38:06 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=222</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/25/post-222/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کاش عید نمی یومد..]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/22/post-221/</link>
					<description><![CDATA[<P>یادش بخیر یه موقعی نزدیک عید که می شد تمام دغدغه زندگیم این بود کارت&nbsp; unicef بخرم و یه شعر قشنگ پیدا کنم&nbsp;روش بنویسم&nbsp;و به تمام اونایی که دوست دارم بدم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif">بعد از اون برم خودمو توی اینترنت خفه کنم و کارت الکترونیکی خوچگل پیدا کنم و برای دوستای عزیزی که پیشم نیستن بفرستم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>اما امسال اینقدر فکرم مشغوله که فقط از ترافیکه خیابونا می فهمم نزدیک عیده</P>
<P>&nbsp;امسال اصلا دوست ندارم عید بشه چون تلخترین خاطره های زندگیمو یادم می ندازه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">&nbsp;یادم می ندازه که&nbsp; آدما حتی&nbsp;دوست داشتناشونم با حساب و کتابه..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/01.gif">&nbsp;یادم میندازه که آدما چه بی معرفتن چه راحت همه چیو زیر پا می زارن </P>
<P>ای مادر دوباره من سر درد دلم باز شد الکی الکی.. چه قدر دلم گرفته<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/21.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 15:10:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=221</comments>
          <guid>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/22/post-221/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مسافرت ویکند]]></title>
					<link>http://www.ghoorbagheh.blogsky.com/1386/12/19/post-220/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right>سلام به همه<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P align=right>خدمتتون عارضم که تعطیلات جای همتون خالی با چند تا از دوستان رفته بودم کنار دریا<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/19.gif"></P>
<P align=right>&nbsp;البته نه دریای شمال رفته بودم بوشهر..<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/03.gif">خوچ گذشت و استراحت توپی کردم تقریبا ۱۰ سال پیش رفته بودم بوشهر واقعا ت